صفحه 1
استاندارد

یه کمی درد دل….

روی این خط کلیک کنین و متن رو با گوش دادن به موسیقی تقدیر بخونین….
نگاه به ساعت کردم ، با لبخند بهم می گفت: ساعت 10 صبحه ، پس زنگ بزن!!!….با موبایلم ، بدون هیچ تردیدی شماره رو گرفتم و صدای بوق….بوق…بوق….تا صدای آشنایی از اونطرف گفت: شما با خونه ی ارین و رافائیل  تماس گرفتید ، پیغامتون رو برای ما بگذارید!…لبخندی به صورتم نشست…چقدر صدای ارین بزرگ و قشنگ شده بود…صداش مثل یه کسی شده بود که می تونست یک خانواده رو اداره کنه…یه همسر باشه…یه همسر عاشق…یه زن…و یه مادر…گفتم: منم که تماس گرفتم می خواستم باهاتون صحبت کنم و بعدش با هولیتو حرف بزن….هنوز جمله ام رو تموم نکرده بودم که صدای قشنگ ارین توی گوشم پیچید…یه جورایی مثل همیشه با یه جیغ معصومانه یا شایدم همون جیغ معصومانه ی همیشگیش گفت: راین!…خدای من!…خوبی؟….این همون دختر نحیفی بود که توی وایومینگ رها شده بود و الان بعد از اون شبا و لحظه های سخت و تلخ ، یه زندگی شیرین براش درست شده….یادمه که خولیو خیلی ناراحت بود و با یه نگاه عجیب بهم گفت: راین! این یه دختره!….منم با همون دیوانگی قدیمیم گفتم: فرقی نمی کنه ، اگه فکر می کنی غذا به بچه های دیگه نمی رسه ، من دیگه غذا نمی خورم….خولیو اشک توی چشماش جمع شد و با ناراحتی ازم فاصله گرفت….بعد از اینکه ارین رو مرتب کردم و بردم پیش بقیه بچه ها ، خولیو اومد و گفت: همین حالا باید حرف بزنیم….منم بیخیال همراهش رفتم…خولیو می گفت نمیشه بین 25 پسر بچه ی جورواجور یه دختر رو نگه داریم و من می گفتم میشه توی همین بحثها بودیم که صدای خنده و شادی بچه ها ما رو کشید به سمت سالنشون….صحنه ای رو که می دیدیم نمی تونستیم باور کنیم…بچه هامون خیلی خوب ارین رو پذیرفته بودن و داشتن باهاش بازی می کردند….می خندیدند….خنده…می خندیدند…به خولیو گفتم: حالا اگه می تونی برو بیرونش کن!…..خیلی از اون سالها گذشت و دخترای دیگه ای هم توی ول فر اومدند و بعضی هاشون الان نقش ما رو بازی می کنن و بعضی هاشون ازدواج کردن و…تنها بچه های ول فر بودند که وقتی از من خبرای بد بهشون می دادن تا صبح گریه می کردن و دعا می خوندن….اما ارین همیشه می رفته توی یه جای خلوت و اونجا گریه می کرد و دعا می خوند….اون موقع ها آنه برام تعریف می کرد که همیشه صبح می اومد جلوی اتاقم نگاهم می کرد و من با ناراحتی سرم رو به علامت منفی تکون می دادم و اون گریه کنان می رفت و وقتی که خبری ازت می رسید به اولین نفری که خبر می دادم ارین بود…وقتی براش می گفتم که راین خوبه و زنده اس ، اشک می ریخت و با صدای بلند گریه می کرد و داد می کشید: تنکس کاوبویز گاد!!!….و فقط من می دونستم که چرا تنکس کاوبویز گاد!…..خیلی از اون سالها گذشت و الان ارین و رافائیل دارن جای خالی من رو برای ول فرمون پر می کنن و البته یه مهمون وی آی پی هم دارن که هولیتوئه….احوالشون رو پرسیدم و از هولیتو سئوال کردم….گفت خوبه الان صداش می زنم تا باهات حرف بزنه….هولیتو وقتی شروع کرد به حرف زدن ، دلم لرزید ، چقدر دلم براش تنگ شده ، چقدر دلم برای پدرش ؛ خولیو تنگ شده….وقتی گفت: جهاد! امتین رح تی جئت؟!….اشکم سرازیر شد و نتونستم راحت باهاش حرف بزنم….گفتم همه چی خوب میشه ، فقط باید کمی منتظر باشه….از دوستای جدیدش برام گفت از مدرسه اش و گفت که همه باهاش مهربونن و هیچی اذیتش نمی کنه….بعد با همون لحن معصومانه اش گفت: انا بحبک طیر بدی روح!….گفتم: برو عزیزم منم تو رو خیلی دوست دارم….و اشک امانم نداد….ارین گوشی رو گرفت و فهمید اینطرف زیاد اوضاع روبراه نیست….براش گفتم از چیزایی که در آینده شاید اتفاق بیفته و کارهایی که باید از لحاظ قانونی برای هولیتو انجام بده و از وضعیت خراب جسمیم….اونقدر روح این دختر زلال و پاکه که همیشه می گفتم: اگه کسی بخواد بفهمه که چی توی وجود ارین می گذره کافیه به قلبش نگاه کنه….ارین ازم خواست برگردم و دیگه ادامه ندم ولی جواب همیشگی منم می دونست…برای همین گفت من دختر توام و می دونم که باید خیلی چیزا رو تحمل کنم اما منم دلم تنگ میشه برای تو و نمی تونم تحمل کنم….خیلی برام سخته که بچه هام رو نتونم راضی نگه دارم اما همشون خوب می دونن که باید صبور باشن و تحمل کنن و توصیه کردم که با رافائیل مهربون باشه و عاشقانه به زندگیش نگاه کنه و هیچوقت خودش رو مقدم بر اون ندونه و…که ارین گفت: راین! من عاشق رافائیلم و مطمئن باش بدون عشق باهاش یه لحظه هم زندگی نمی کنم….ارین خوب می دونه که همونقدر که خودش برام عزیزه ، رافائیل هم برام عزیزه….. با ارین خداحافظی کردم و توی یه فکر عمیق فرو رفتم….اگه اون شب سرد زمستان ، ارین رو پیدا نمی کردم و اگه اون رو با نارضایتی خولیو از ولفر بیرون می کردم یا تحویل می دادم ، الان کسی بود که از هولیتو نگهداری کنه و من مطمئن باشم که مثل یه یتیم بی خانمان باهاش رفتار نمی کنه؟!!!!….هولیتو با نگهداری ارین مخالف بود و من با دیوانگی تمام نگهش داشتم….الان خولیو نیست و پسرش بی سرپرست شد و ارین داره از پسر خولیو نگهداری می کنه مثل یه مادر….هر چقدر ادامه دادن این راه سخت و طاقت فرسا شده برام…مخصوصا این تنهایی به شدت نفرت آور و آزار دهنده ، اما همین که بچه هایی که بخاطرشون جنگیدم و پول در آوردم تا بتونن راحت زندگی کنن ، امروز خوشبختن و خوشحال برام کافیه… یه جایی گفته بودم:
نگاه کودکان قانون من شد!
بهای ِ خنده هاشان خون من شد…..
این شبا که قلبم کمی بیقراری می کنه و باهام مهربون نیست ، بیشتر از همیشه یاد رفقام می افتم…رفقایی که هیچوقت تحقیرم نکردن ، هیچوقت مسخره ام نکردن ، هیچوقت نامهربون باهام نبودن و…….مخصوصا خولیو….نیدال….جمیل….سامر….می دونین می خوام خیلی ساده بگم…خیلی ساده….بدون هیچ ابهام و ایهام و استعاره ای….ساده….دلم خیلی تنگ شده……تابعد….
استاندارد

عیشت القصیر…

داشتم متن کار ((عیشت القصیر)) رو می نوشتم و همونطوری که مشغول بودم ناخودآگاه بیاد ایام نه چندان دور افتادم…اون موقعها که هیچ ناتوانی نداشتم و قوی و قبراق به عهدی که بسته بودم فقط عمل می کردم…..امروز تمام خاطرات اون روزا خلاصه میشه در یه سری نوشته ها ی پراکنده فیلم و عکس و تعداد زیادی قاب…خیلی وقت بود که یه درد شدید توی قفسه ی سینه ام حس می کردم….هر وقت به یه جمله از یه مادر شهید می رسیدم این درد شدیدتر می شد….گفتم مادر شهید….نمی دونم چطور این رو توضیح بدم ، مادری که فرزند خودش رو از دست داده و هرچه زمان بر اون می گذره داغ فرزند و تحمل هجرانش سخت تر می شه….اینو برای این گفتم که در آخرین کارم دو گزارش متفاوت از سعاة مادر شهیدی گرانقدر از خطه ی جنوب دارم…یکی قبل از آغاز جنگ 33 روزه و دیگری بعد از پایان جنگ و شهادت فرزندش….جملات این مادر دردمند که خودش در سالهایی نه چندان دور شیرینی اسارت و شکنجه در خیام رو تجربه کرده بود؛ مثل شمشیری در قلبم فرو می رفت….این رو به جرات میگم که مادران شهدا همه شبیه هم هستند….وقتی سالهای دور مستندی از تفحص پیکر شهدای جنگ تحمیلی ایران با عراق می ساختم در معراج شهدای تهران بخشی از مستند ما می گذشت که مادران شهدا با استخوانهای فرزندانشون روبرو می شدند….اونهم با فاصله ی زمانی حداقل 12 سال…مادر شهیدی داخل شد و با احترام به سمت تابوت فرزندش راهنمایی شد….من بی اختیار ساچلر رو به سمتش چرخوندم و متوجه حرکاتش شدم….این مطلب رو دقیق متوجه باشید که این مادر تمام اشکهاش رو برای این فرزند ریخته اونهم در مدت دوازده سال…مراسم ها رو گرفته….لقب مادر شهید رو پذیرفته و جای خالی فرزندش رو در دوازده سال تحمل کرده….با این شرایط اولین چیزی که به ذهن مستندساز متبادر میشه اینه که داغ این مادر بعد از دوازده سال تازه میشه….با خودم می گفتم کاشکی هیچوقت اجازه نمی دادند تا مادران شهدا با استخوانهای فرزندانشون روبرو بشوند….چون تصویری که مادر از فرزندش داره قطعا تصویر فعلی نیست….اون مادر بی اختیار سرش رو روی تابوت فرزندش گذاشت و شروع کرد زمزمه کردن….دیگه از داخل ویزور چیزی نمی دیدم و مادری بود و فرزندی و خلوت انس این دو با هم….اجازه نمی داد کسی روی تابوت رو باز کنه همینطور تابوت رو در آغوش گرفته بود و باهاش حرف می زد….مثل کسایی که می شناسمشون و مزار عزیزشون رو در آغوش میگیرند و باهاش حرف می زنند…..روی تابوت رو باز کردند و کفن کوچکی رو بیرون آوردند….متوجه چهره ی مادر شدم…..اکستریم کلوزآپی که از چهره ی مادر می دیدم نشون از بهتی سنگین بود و براش باور نکردنی….آروم کفن رو در آغوش گرفت و شروع کرد بی اختیار براش لالایی خوندن….یهو ایستاد و رو به فرزندش کرد و گفت: (( مادر وقتی قنداقت می کردم از این بزرگتر بودی…چی به سرت اومده؟…))…..این جمله همیشه توی گوشم زنگ می زنه…عین جمله رو بی کم و کاست نقل کردم…دوباره توی سینه ام درد شدیدی اوج می گیره….این یادگار از همون ساله….مشابه این کلام رو در جاهای مختلف از دنیا شنیدم و فهمیدم که همه ی مادران شهدا شبیه هم هستند…شاید همه مادران شبیه هم هستند….من کاری به بحث های ایدئولوژیک ندارم و اصولا حکومتی کردن مساله ی مدافعین از خاک رو نمی پسندم…چون میدانهای متفاوتی از دفاع و مدافعین رو تجربه کردم و خوب می فهمم که گلوله و ایستادگی در مقابل اون به چیزی بالاتر از مباحث ایدئولوژیک نیاز داره…شاید بشه گفت یه نوعی ناشناخته از غیرت…..دوباره به متن برگشتم و می خواستم ادامه بدم ولی درد توی سینه ام اجازه نمی داد راحت کارم رو بکنم…به برکت داروهای قلبی کمی از این درد تسکین داده شد و دوباره شروع کردم…..((اینها- سیم های خاردار- محصول رژیم اشغالگر قدس و این گلها محصول مردم لبنان است…تفاوت محصولات رو ببینید…))…به تصویر سعاة خیره شدم….یکی از گلها رو بویید و به طرف من اشاره کرد و گفت: ((جهاد!….تو گل دوست نداری؟))….لبخندی زدم و از همون پشت دوربین گفتم: نه!!….فیلم رو نگه داشتم و فکر کردم…آیا واقعا من گل دوست ندارم؟….نه!! دوست ندارم…یا شاید برام مهم نیست…آره این درست تره ، هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودم….دوباره فیلم رو پلی کردم…گفت: (( تو باید گل دوست داشته باشی؟…))…پرسیدم ازش چرا؟…گفت: (( اینها محصول ماست!!!…)) …نمی دونم شاید من خیلی خشن شدم که دیگه به این چیزای لطیف توجه نمی کنم…البته طبیعت کار ما اینه که هرکی درش باشه بالاخره خیلی از حساسیت هاش رو از دست می ده…یکی از محصولات این نوع از کار و زندگی یه جمله ی آزار دهنده از منه که میگم من هیچوقت از آمدن کسی خوشحال نمی شم و از رفتن کسی متاسف هم نمی شم….چه می خواد به مرگ این اتفاق بیفته یا تولد و چه به انقطاع آشنایی ها….فرقی نمی کنه..اونقدر رفت و آمد انسانها رو دیدم که دیگه اهمیتی نداره کسی باشه یا نباشه…چون بود و نبود خیلی ها فرقی با هم نداره….وقتی به پشت سرم نگاه می کنم می بینم که این کسالتهای امروز از یک دیروز سراسر رنج و تلاش به دست اومده چه در کارم چه در هنرم….سختیهایی که اگه دوباره بخوام تحملشون کنم دیگه نمی تونم…دوباره برگشتم به متن….و نوشتم….اینجا همان جایی است که هزاران مبارز از مقاومت اسلامی به شهادت رسیدند….و چه جای آشنایی است برای من!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟……خیام….سعاة صحبت می کرد با این تفاوت که اینبار داغ فرزندش رو با خاطرات دوران اسارت ؛هر دو رو با هم تحمل می کنه….برام تعریف می کرد و من هم خاطرات خیام از جلو
ی چشمام رژه می رفت….به سختی می تونستم روی متن متمرکز باشم….ولی کلام شیرین سعاة بهم آرامش می داد….فیلم رو نگهداشتم…کمی فکر کردم و به خودم گفتم…اینهمه رنج در دل یک مادر!!!!!….یادمه اون موقع خیلی بیرحمانه ازش خواستم که از خیام مستقیم به سر مزار شهدا بریم…یعنی از دید من ، از اسارت به داغگاه فرزند…..با هم رفتیم و برام تعریف می کرد توی راه از پسرش ؛ و خبر نداشت که من و یاسین از دوستان قدیمی بودیم…نمی خواستم بدونه…چون مجبورم می شدم از روزها و شبهایی که اون رو ملاقات کردم براش بگم و فقط این داغش رو بیشتر می کرد…..یهو نگاهی بهم کرد و گفت: (( چرا همش من حرف بزنم؟…یه کم هم تو بگو!!…))…یکه خوردم و بهش گفتم که می خوام صحبتهاش رو برای همیشه در تاریخ ثبت کنم چون دیگه این لحظات تکرار نمی شه….کنار گلزار نگه داشتیم و ماشین رو پارک کرد….اومدیم پایین و دوربین رو از من گرفت و گفت: (( بگو؟….))….مونده بودم چی بگم؟…یه عمر همه جلوی دوربینم اسیر می شدن و الان خودم…لکنت گرفته بودم…با خنده بهش گفتم که ول کنه و بذاره کارم رو ادامه بدم ولی خیلی محکم جواب داد : (( نه!!!…باید حرف بزنی…جهاد!! با توام…))…نمی تونستم درخواست این مادر شهید رو رد کنم:
((على هونك علی شوی…بعد ماطابت جروحی…..بعد ما جفت دموعی….تحملنی الین اضوی انا شموعی….الین أبصر بعینی النور وأقرر وقتها رجوعی…الین اجمع شتات القلب وأقرر وقتها رجوعی…على مهلك علی شوی….ابحكیلك حكایة قلب من أولها لتالیها….بدایتها فرح مجنون ونهایتها أمل مقتول بیدیها…تحبه حیل ولو على الجمر تمشیله وهو بالروح یفدیها….ولكن الزمن غدر فیه وغدر فیها….وتفارقنا وبقیت انا….وذكرى حب انسرقت أفراحه ولیالیها….على هونك على مهلك علی شوی….احس انك تبی تسأل الین الیوم انا أتألم !!….الین الیوم انا اشتاق للی للغریب سلم !!…الین الیوم انا أتذكر لمسه یده وریحه عطره ونبره صوته لاتكل…وجوابی لك بكلمتین منهم حاول تتعلم….ابد ما أنساه ولو بنسى أنسى أشوف وأنسى أذوق وانسكى كیف أتكلم……))
اشک از چشمهای سعاة سرازیر شدید و نگاه عمیقش رو به من دوخت….دوست نداشتم بعد از اون حرفهایی که زدم دیگه به چشماش نگاه کنم…ازش خجالت می کشیدم…اومد جلو و کنارم نشست و گفت متاسفم که مجبورت کردم حرف بزنی….بهش گفتم نه…اتفاقا خیلی خوب بود…به خیلی چیزا تونستم توی همین فرصت کم فکر کنم……دوباره به متن برگشتم…باید این کار رو تموم کنم….دوباره اون درد عجیب توی قفسه ی سینه ام شروع شد…یه قرص دیگه…خنده ام گرفت….زندگیم شده سیگار پشت سیگار ، قرص ده تا ده تا، چای لیوان لیوان….زندگی قرصی…البته این زندگی بیشتر از این هم نمی ارزه….کمی که دردم ساکت شد ، شروع کردم به نوشتن….نوشتن تسکین همه دردهاست و معشوقی که هیچوقت برام کهنه و تکراری نمی شه…هرچی تجربه بیشتر میشه ، قلم هم تغییر می کنه…وقتی انگشتانم قلم رو در آغوش می گیره، توسن افکارم به خروش در میاد و در اون موقع فرزندانی متولد میشن که همه با یه رنج کهنه به دنیا میان…رنجی که اصلا شخصی نیست….منشور زندگی در این دنیا همینه…دوباره درد سینه ام شروع شد…فیلم رو پلی کردم….وقتی سعاة مزار فرزندش رو در آغوش گرفته بود متوجه اطرافم شدم و مادری که بر مزار فرزندش نوحه می کرد…نوحه ی عربی خیلی سوزناکه و حتی اگه عربی هم ندونی روت تاثیر زیادی میذاره….به طرفش رفتم مزار ابوصادق بود….دوستی که هیچوقت مهربانیهاش رو فراموش نمی کنم…مادرش رو اولین بار بود می دیدم…نزدیک شدم و وقتی که متوجه من شد کمی آروم شد و به دوربین نگاه کرد….چین های روی صورتش حکایت از رنجی عمیق داشت…اسمم رو پرسید…آروم بهش گفتم: ((جهاد!!))…لبخندی زد و پشت سرهم می گفت : ((الله خلیک…الله خلیک…صور..صور…))….منم دوربین رو توی مزار شهدای مقاومت در بنت جبیل رها کردم…رها کردم تا هرچی خودش دوست داره تصویر بگیره….اکثر شهدا رو می شناختم…انسانهای دلیری که شغلشون کشاورزی و باغداری بود….نه مسئول بودن نه نظامی…فقط مسئول دفاع بودند…بیل و خیش رو ترک کردند و اسلحه به دست گرفتند و با شقی ترین قوم تاریخ توی یه مواجهه ی نابرابر روبرو شدند و چقدر هم سربلند بودند….دوباره یه مادر… و من…درد توی سینه ام شدت گرفت….باید به متن برگردم….ام یاسین تعریف می کرد از کودکی های جوان برومندی که الان زیر خروارها خاک آرام خوابیده و من به این فکر می کردم که چقدر در این دنیای دون و پست نابرابری و تفاوت زیاده…..باز در متن به جستجوی واژه ها هستم ، واژه هایی که بتونن مردانگی ، ایثار ، فداکاری و از جان گذشتگی رو بخوبی بازگو کنند…چرا جستجو؟!!!….شاید به این خاطر که دیگه این صفات خیلی کمیاب و حتی نایاب شدن و امروزه روز دیگه کمتر میشه از چیزی تعریف کرد و یا خاطره ای رو فارغ از خون و جنگ و شمشیر گفت که بازگو کننده ی این صفات باشند…..به چهره ی خندان یاسین نگاه می کنم و فکر می کنم این چهره الان در کجاست….در کجای عالم ماورایی که سرانجام همه به اونجا ختم میشه سکنی گرفته….درد توی سینه ام بیشتر و بیشتر میشه و اونقدر که بی اختیار دستم به پاکت سیگارم می رسه….شروع می کنم و اینبار افکارم با حلقه های دود سیگار به سرزمین معراج کلمات می رسن….تابعد….
استاندارد

زیتون های صلح…

زیتون های صلح
….یادت هست که همیشه از دروازه های خون می گذشتی و می گفتی (( زندگی گهگاه حاشاکردنی ست…))…درست در همون روز بود…روزی که شقایق در شرجی ترین شرایط شلیک به آسمون نیگا می کرد و تمام امپراطوران تازیانه به ملاقات سیلی های ما به تالار تکلم اومدند…چقدر ترانه ی شرجی نگاه تو دم کرده بود!!!!…یه شب وقتی که مهمون خیال گهواره های پوسیده ی تمدن بودم ،دیدم که ترانه های شرقی نفسهات رو توی کپسولهای تراشیده از کتیبه می کردن تا فرشته های مهربان دوزخ روزه ی شلاق رو با نفسهای تو افطار کنن…اونجا همیشه ناگهان ها ، ناگهان آغاز می شدن و لامکان ها ، آیینه های شکسته ی تقوا رو در بغل می گرفتن…ما می رفتیم و تو می خندیدی و می پرسیدی: کجا؟…من بغض می کردم و اشاره های حلقومم به سمت بیکرانها بود…هرچند راه بیکران ها تاریک بود ولی روستاهای سوخته ی ندا نزدیک بودن…یادت هست؟…درست مثل قانا؛ کفرزید؛ مروحین؛ عیترون؛ بنت جبیل؛ عیتا الشعب ؛ خیام؛ حجیرون ؛ منصوری؛ دیر بلد؛ قنطره ؛ ناقوره؛ مارون الراس و و و….همه زیر آوار بودن و من و تو روی خلواره ها هی می گشتیم و می گشتیم در گشتی های ما گلها آتیش می گرفتن….خوب یادمه که ترانه ی حلقوم تو در دستگاه تشنه ی نینوا چند گوشه شکسته ترین پر آواز جبرئیل رو زمزمه می کرد……به آخرین تصویری که در تاسوعای حسین ، پسر سر بریده ی فاطمه ، گرفتم ، نگاه کن….معصومیت از دست رفته ی مادری رو ببین که از اعماق قلبش داره ضجّه می زنه….من نگاه می کردم و هی پیر می شدم….پیرتر و پیرتر می شم….اونقدر که دیگه جونی برام نموند و درست ظهر عاشورا ، وسط میدان قتلگاه ، از پا افتادم….کاشکی این بچه های کوچیک ، این فرشته های معصوم ، جهاد رو ببخشن که نتونست تا دروازه های آسمون همراهیشون کنه….اونقدر بیقرارم ، که مرگ هم نمی تونه برام سکینه باشه….نمی دونم چی نوشتم….این عکس تقدیم به مادرایی که بچه هاشون رو خودشون ، با دستای خودشون کفن کردن….خدا مرگ جهاد رو برسونه……تابعد….


استاندارد

به بهانه ی کشتار غزه….قانا ، حرب تموز 2006

قانا
وقتی کار The New Middle East رو بستم ، فکر کنم سالهای زیادی رو پیر شدم ….الان خیلی خوشحالم که خیلی از مردم این مستند رو دیدند و پی به ماهیت منحوس و کریه رژیم اشغالگر قدس بردن….کار سخت و دشواریه که از جنایات قانا حتی حرف زد چه برسه به اینکه با دوربین همه رو ثبت و ضبط کنی و بعد بیایی از تمام راشها یه مستند آگاهی بخش تهیه کنی!!!….خاطرات تلخ این کار عجیب و از یاد نرفتنیه…البته خاطرات مقاومت و مقاومین هیچوقت از یاد نمی رن بلکه اگه انسان شایستگی بخاطر داشتنشون رو از دست بده ، اونا رو فراموش می کنه…..
……خیلی طول نکشید تا جنگ ششم به یک جنگ مذهبی تبدیل بشه….جنگی که کشتن و کشته شدن در هر دو سوی درگیری یک تکلیف تلقی بشه….صبح زود بود که از رادیو شنیدم شورای خاخام های کنیسه ی مرکزی رژیم صهیونیستی ، وابسته به انجمن جهانی صهیونیسم کشتن کودکان و زنان مسلمان ، اعم از لبنانی یا فلسطینی و… رو بر مبنای برخی از روایات تورات جایز دونستند…..خیلی زود به این نتیجه رسیدم که یک فاجعه ی بزرگ در حال به وقوع پیوستنه….با خولیو تماس گرفتم و موضوع رو بهش گفتم…اول باور نمی کرد ولی وقتی براش قضایای 18 آوریل سال 1996 رو گفتم ، باور کرد….منطقه ی جنوب لبنان یک منطقه ی بسیار زیبای کوهستانی و خوش آب و هواست….از خیام تا شبعا…..کجای این نوار مرزی یک فاجعه ی بزرگ در حال اتفاق افتادن بود؟؟؟….هیچ شخص ، گروه یا سازمان بین المللی در برابر این موضع تند افراطی عکس والعمل نشان نداد تا اینکه جنایت قانا در جنوب لبنان صورت گرفت….بعد از گذشت 15 روز از جنگ….در نیمه های شب ، عقابهای سیاهی که بر روی بالهاشون آموزه های ایدئولوژیک تند و افراطی هاگانا و خاخام های صهیونیست نوشته شده بود ؛ با موشک ها و بمب های500 کیلویی هوشمند که روشون آیات تحریف شده ی تورات نوشته شده بود ؛ با سرعتی سرسام آور بر فراز آشیانه ی پرنده های کوچک ، معصوم و مظلومی که در اون ساعت از شب در خوابی آرام بسر می بردند ، ظاهر شدند…..بچه های کوچک و معصوم خواب شیرین و رویای زیبای کودکی رو می دیدند….خواب خاله بازی….عروسک….شکلات و شیرینی….اونا داشتند خواب مادر شدن خودشون رو برای یه عروسک قشنگ می دیدند….اما بر فراز آسمان قانا بمب ها و موشک ها با فشار یک دکمه از جنگنده ها جدا شد…….
دختر قشنگم!!! از خواب پاشو….پاشو !!!…الان همه جا تبدیل به جهنمی از آتش میشه…..و دختر معصوم فقط در خواب لبخند می زد…..بلند شو….اینا بمب هستن….منفجر می شن….بدن نازک تو تاب و تحمل موج انفجار رو نداره…..تیکه تیکه می شی…..بلند شو عزیزکم….من دارم می بینم بمب ها دارن می رسن…..بلند شو دخترکم ….10…9….8….7….بلند شو عزیزم…..پاشو….6…5…..4….باز به من لبخند می زنه…..و این جا همون جایی که می فهمم من!…جهاد….در مقابل این بچه ی معصوم خیلی کوچکم….3…2…1….شهادتت مبارک!!!
وقتی حنانه ، می گفت : حبوا لبنان ، حلوا بالطبیعة و جماله….حبوا بجماله به رمزه….بالدم….الدم الاحمر و الدم الشهداء…به مونیتور خیره می موندم….دختر 8 ساله ی زیبای زیبای زیبایی که با همه ی معصومیتش از کشتار کودکان حرف می زد….به پهنای صورت اشکم سرازیر شد و دوباره پلی کردم تا حنا برام حرف بزنه….انا بحبک طیر…شو ذنب کم الاطفال بیموتوا….بدی اعرف اسرائیل ام یعرفونهم؟؟؟….اطفال و النساء؟؟؟؟….و باز من منقلب می ایستادم….صحنه های حزن انگیز قانا از مقابل چشمم دور نمی شد….دیدن اجساد غرق به خون و تکه تکه شده ی کودکان و زنان و سالخوردگان کار ساده ای نیست…..پرنده های سیاه آهنی یکی پس از دیگری بمب ها و موشک های خودشون رو در سایه ی فرمان فرماندهان عالی رتبه ی نظامی رژیم منحوس صهیونیستی و مهر تایید شورای خاخام های کنیسه ی مرکزی ، بر سر کودکان و زنان و سالخوردگان غرق در خوابی شیرین در قانا خالی کردند….چطور میشه این جنایت رو فراموش کرد؟؟؟؟…..بله ….تاریخ تکرار میشه و این حرف کاملا درسته…..دست پلیدی که ساکنان روستای قانا رو در آوریل سال 96 به خاک و خون کشید ، امروز برای جبران ناتوانی و عجز و درماندگیش در مقابل نیروهای رزمنده و دلاور حزب الله ، در جنایتی خونین و وحشیانه ، بار دیگه ساکنان این روستای مرزی رو که محل های امن سازمان ملل متحد پناه آورده بودند ، قتل عام کرد……
در 18 آوریل سال 1996 ، روستای قانا در جنوب لبنان توسط ارتش تا بن دندان مسلح رژیم منحوس صهیونیستی در جریان یک حمله ی گسترده ی نظامی از هوا و زمین ، در عملیاتی بنام ((خوشه های خشم))) به دستور شیمون پرز ، نخست وزیر وقت رژیم منحوس صهیونیستی ، مورد حمله قرار گرفت…..در جریان این حمله  ی وحشیانه 107 تن از زنان و کودکان و سالخوردگان لبنانی که در اون موقع هم به پایگاه نیروهای حافظ صلح از کشور فیجی پناه برده بودند ؛ بمباران و به خاک و خون کشیده شدند…..58 تن از شهیدان این حمله ی ددمنشانه کودکان بین 1 ماه تا 13 سال بودند که پیکرهای نازک و معطر و مطهرشون به طرز فجیعی تکه تکه شده بود….اون موقع هم سازمانهای بین المللی ، شورای امنیت و بسیاری از کشورهای به اصطلاح مترقی در مواجهه با این جنایت سکوت کردند و امروز نیز قانا در جنایتی دیگه ، شاهد سکوت مجدد اونهاست….بله…تاریخ عینا تکرار شد…..
دوباره فیلم حنانه رو پلی کردم:……لیش یقصفون علی الاطفال…رجال…نساء…شو ذنبهم؟….شی بدون؟؟…قصف؟!!!…یقتلوهم؟؟؟….شو ذنبهم؟؟؟…چقدر دلم برای دیدن یکبار دیگه صورت زنده و بشاش تو تنگ شده!!!!……به صدای زیبای حنانه گوش می دادم و هی پیرتر می شدم…..اینبار 63 کودک بیگناه به خاک و خون کشیده شدند….در حالیکه پرچم سازمان ملل متحد با ضرب باد می رقصید……تابعد….
نتونستم بیشتر از این بنویسم…از همه ی دوستانم عذر می خوام……