صفحه 1
استاندارد

نگاه سکوت…..

 

تو بگو

باز بـِکِش نعره که اشتاد بزن

کوس ِ رَحیل است هنوز

وقت مهتاب – جلیل – است هنوز

تو سخن ران

که دگر تاب بیان از دل اشتاد برفت

تو بخوان پرده ی آخر

تو بگو وای چه کس از ته شب می آید

منتظر باز منم ادامه مطلب ←

استاندارد

نشانه ها و جهان وطنی در شعر جواد نوروزی


نشانه ها و جهان وطنی در شعر جواد نوروزی
«من، ژاپن و خداوند متهم!»
امروز مرزها دیگر معنا ندارد…دیگر نه در جغرافیای سیاسی مرزها معنای گذشته خود را دارد نه در گونه های مختلف ادبی…..معتقدم مرزهای ادبی با رساله ی جوان اندیشمند روس « ویکتور شکلوفسکی » در سال 1917 با بازگویی هنر به مثابه ی تمهیدی در همه جهات زندگی ، زیر پا گذاشته شد…..حرکت فرمالیسم صرف نظر از اشکال گوناگون و قواعد متنوع ادبی همه بر مبنای یک اصل و آنهم ادبیات به سمت جهان وطنی آغاز شد…با مراجعه به سابقه ی ذهنی خود می توان این مکتب ادبی را از دیرباز ، یعنی زمانی که انسان در چنبره ی کلیسا و استبداد دینی قرار داشت ، شناسایی نمود…..دورانی سیاه که پیش و در آن زمان ادبیات و علی الخصوص شعر نتوانست پاسخگوی نیازهای روحی ، روانی و به طور کلی ، نیازهای معنوی جامعه ی پیرامون خویش باشد…..در این دوران ادبیات کلنگ مرگ بر زمین هبوط خویش وارد می ساخت و در همین اوان بود که نطفه ی ادبیاتی دیگر ، آنهم بدون مرز برای دنیایی آزاد بسته شد….تغییرات بنیادین در نوع تفکرات عمومی و اعتباری و همچنین در حاکمیّت ناشی از جامعه پیرامون و یا به عبارتی بهتر ناشی از مردم است….با مراجعه به تاریخ به خوبی درمی یابیم که مردم چه قدرت عظیم و موثری در این امر و بروز و ظهور اندیشه های جدید و مترقی دارند…..که همین قدرت موجب گردیده که در بستر تاریخ گاها شاهد ظهور نظامهای قرون وسطایی ، آریستوکراست و یا سوسیال و…باشیم.
شعر امروز ناشی از برداشت هایی است که شاعران و هنرمندان از محیط پیرامون خویش دارند….شاید بهتر باشد بگویم که شعر امروز بیشتر یک شعر درونی و خصوصی و فردی ست تا یک اثر با زبان متکثر و متعدد اجتماعی و یا حتی جهانی….برای همین است که تا در مورد یک اثر معاصر مداقه ای صورت می پذیرد با این جواب مواجه خواهیم شد که : « شما وارد دنیا و حریم خصوصی من شده اید…..» ……این شاهدی اصلی در توجیه سده ی شعر شخصی و خصوصی در حوزه ی ادبیات است…..شاید رنج بشر امروزی برآمده از بیگانگی و نداشتن رنج مشترک در بین فرزندان آدم ابوالبشر باشد…..از حوزه های سیاسی و اجتماعی و فلسفی گرفته تا حوزه های مختلف ادبیات ، این بیگانگی در بین نوع بشر به وضوح مشهود و آشکار است….من در این تحلیل ساختگرا برآنم تا اثر وزین و زیبای « من ، ژاپن و خداوند متهم! » سروده ی شاعر جوان و آینده ی درخشان دار ، « جواد نوروزی » را به بوته ی نقد کشیده و در واقع یک روش نوین در نقد که Anatomy criticism است را در معرض دید مشتاقان و علاقمندان به این حوزه و این شاعر دوست داشتنی قرار دهم….قبلا اعلام کنم: « این نقد نه بخاطر دوستی و اخوت بین من و جواد نوروزی است و نه بخاطر پاسخ به برش کوتاه جواد بر زندگی و آثار من در آوای دل است. بلکه به حرمت قلم و ادبیات غنی فارسی دست به قلم برده و می نویسم و گواه این مدعا دوست عزیز و گرانسنگی است که قبل از جواد بر اثر وی یک نقد آمپریستی نوشته بودم و چون به اطلاع ایشان رساندم و متوجه شدم که زیاد علاقه ای به طرح این نقد ندارند ، نقد اثر وزین جواد نوروزی را به عنوان اولین نقد ساختگرا در حوزه ی شعر آوای دل به دوستان عالم و اندیشمندم تقدیم می کنم. در آینده باز هم اگر اثری را دیدم که قابلیت نقد ساختگرا را داشته و در بضاعت و ذهن ناقص من نیز باشد ، مورد مداقه و بررسی قرار خواهم داد.» .
جهان وطنی ( Cosmopolitan )
جهان وطنی احساس آزاد بودن از محدودیت ها و پیش داوری های ملی است.شهروند جهانی بودن به معنی داشتن مشربی فرهنگی است که در آن تعلق ، دخالت و مسئولیت جهانی به رسمیت شناخته می شود و امکان آن هست که این علایق گسترده تر در راه و رسم های زندگی روزمره ادغام شود.
مثل ژاپن گـُـسل گسل لرزید
اعتقادات ضد زلزله ام
از دروغ “ابی”، “خدا با ماست”
درد می کرد، مغز حوصله ام !
شعر زیبای « من ، ژاپن و خداوند متهم » در قالب چارپاره سروده شده و به موضوعاتی می پردازد که در ذهن مخاطب هوشیار و ارجمند معاصر ، جذابیت ها و تازگیهای زیبایی در خود دارد…..وقتی صحبت از ادبیات بدون مرز به میان می آید ، روشن است که این ظهور و تداوم از زمان ِ وبستر ، مارول ، میلتون ، کورنی ، راسین ، لاروشفکو ، بوسوئه و….آغاز گردیده است….اما امروز بیشتر آثاری که می خوانم و شاید بتوانم به جرات بگویم تمام آثاری که می خوانم فاقد این خصیصه هستند که بتوان آنها را در زمره ی آثار فاخر و جهانی مثال زد….معتقدم بعد از متقدمین در ادبیات فارسی ، دیگر شاعری و شعری جهانی در ایران وجود ندارد و هرازگاهی که حرکات و آشفتگی های روحی و ذهنی شاعری مورد توجه قرار می گیرد ؛ یا خاستگاهی سیاسی دارد و یا وام دار مطلق از فرهنگ غرب می باشد…..بگذریم…..
شعر جواد با این مطلع آغاز می گردد که تاثر شدید از وقوع حوادثی دارد که شاید بشر در بروز و ظهور آنها دخالتی مستقیم نداشته و ندارد و معمولا کسانی که از بی دفاع ترین افراد جامعه به شمار می آیند در این حوادث کشته می شوند…یعنی زنان و سالخوردگان و کودکان…..شاعر مبهوت از وقوع این تراژدی بزرگ وارد معمای چند مجهولی خود می شود…..در واقع از ارتباط و پیوند نشانه های ساختگرا که ناظر بر فعالیت های غیرزبانی اثر و نهایتا استخراج یک معنای اصیل و بکر است ، در می یابیم که شاعر در برابر یک واقعه ی ِ واقع شده ، شعر را از مرزهای کنونی اش رها کرده و ماهیت واقعه را با زبانی متفاوت مورد بررسی قرار می دهد….در پاره ی دوم اثر ، درواقع علاوه بر ترک مرزهای جغرافیایی ، مرزهای مذهبی و حتی اجتماعی-فرهنگی را نیز رها کرده و ساختاری نوین را از اظهار تاثر و تاثیر بیان می دارد…..در واقع شاعر ساختارها و ابزارهای خود را در بیان شعر به صورت کمّی یا کیفی تقلیل یا افزایش نمی دهد که شعری بدون مرز را بوجود آورد و یا وی شعر را به عنوان وسیله ای برای بیان عقاید ، انعکاسی از واقعیت اجتماعی و یا تحقق بخشیدن به حقیقتی متعالی در اختیار نمی گیرد ، بلکه واقعیتی مادی و فیزیکی را همچون ماشینی که قابل تحلیل است مورد گذار خویش قرار می دهد…به عبارت ساده تر باید بگویم که این اثر از کلمات ساخته شده است نه از مقاصد و اهداف…..اما نباید دور از ذهن داشت که این کلمات با نقش هایی در درون کل ِ نظام متن ، مقاصد و اهداف را در لایه های زیرین اثر شکل می دهند…..این نقش ها عبارتند از : صدا ، صور خیال ، آهنگ ، نحو کلام ، وزن ، قافیه و…..معجزه ی این هماهنگی آنجاست که زمانی که این نشانه ها ، نقش های خود را با لباس کلمات به نحو احسن ایفا می نمایند ، ما در کلام شعر فارسی ، احساس آشنایی با ژاپن در خاور دور کرده و با واقعه ی بر وی گذشته و بازماندگان آن احساس رنج مشترک و یا حتی همدردی نموده به شرط اینکه سابقه ی ذهنی خود را برای لمس کامل اثر و تاثیر کلام مهندسی نماییم……
پشت ماشین خسته ای دیدم
محض خنده زده: “خدا با دوغ” !!!
اشک هایم چه داغ می خندید
گریه را تا خدای در صندوق……
عموما حالت ضعف و ناتوانی بشر در برابر گستاخی ها و تجاوزهای طبیعت ، در قالب زلزله ، سیل ، آتش سوزی ، حمله ی دسته جمعی حیوانات وحشی ، جنگ و……به یک سلسله مفروضات مذهبی سخیف نظیر: « خواست خدا بود » و یا « تقدیر الهی بود » و…..نسبت داده می شود که در عمق معنای آن به وضوح درمی یابیم که بشر ضعف و ناتوانی خود را با این نوع از عرفان روان درمانگر مذهبی می پوشاند…..از آموزش های سخیف مذهبی کلیسای مخوف اوانجلیست – که در آنجا بزرگ و تربیت شدم – بخاطر دارم که از مزامیر انجیل عبرانی سرودی بود که ترجمه ی فارسی اش می شود : « دعای همگانی بعد از شکست! » …..این سرود به صورت دسته جمعی و با آهنگی یکنواخت و ذلیل خوانده می شد که در فاصله ی هر آیه از آن این ترجیع بند تکرار می شد : « پروردگارا ! خطر را از ما دور کن…..وحشت و هراس ، دشنه و خنجر را از ما دور کن….بلا و طبیعت را از ما دور کن….خطر شرق و غرب ، شمال و جنوب ، مشرق و مغرب و….را از ما دور کن……و به ما روابط خوب با طبیعت و شرق و غرب عطا بفرما.» ….صرف نظر از بیهوده بودن این دعا ، که بعد از وقوع بلایا به صورت دسته جمعی خوانده می شد ، خفت و ذلیل بودن بشر و ناتوانی وی در مواجهه با بلایا را در پوشش مذهب و دعا مخفی می گردید….جواد در پاره ی دوم اثرش با استفاده ی روان و استادانه از کلمه ی « خدا با دوغ! » به مهارت و استادی هرچه تمام تر خط بطلان بر همه ی این بیهودگی ها کشیده و انسان را در مواجهه با یک تراژدی الهی به صورت واقعی ، ذلیل و خفیف نمایش داده که کاری بجز گریه کردن از وی برنمی آید……در نشانه های نقشی – واسطه ای اثر، بطلان نوعی از این دیپلماسی مذهبی مشاهده می شود که امکان بقا برای بشر در مواجهه با بلایای متفاوت جز در تعقل و اندیشه نیست و بیهوده دل بستن به چند کلمه ای که معلوم نیست از کجا به عنوان کلام های مذهبی و دینی وارد ریشه های مذهبی گردیده اند ، نهایتا چیزی بجز خفت و شکست و سرخوردگی به دنبال نخواهد داشت….این پاره نیز دارای مشخصه های جهان وطنی بوده که در مثال مزامیر انجیل عبرانی ، مشاهده نمودید که چگونه در ادیان دیگر فارغ از اسلام و آموزه های آن ، نیز خرافه های مذهبی ریشه داشته و دارد…پس باطل نمودن این دیدگاه باز از مرزهای جغرافیایی و مذهبی فارغ بوده و شمولی کلی بدون در نظر گرفتن رنگ ، زبان ، دین و……دارد……
مانده ی ساکت ِ جنایتکار !
صهیونی بی بهانه ی هولوکاست!
در هجومش دفاع بی معنی ست
در شگفتم، کجا خدا با ماست ؟؟؟!……
در پاره ی سوم اثر ، علاوه بر بطلان مذهبی ، شاهد اشاره ای واضح به تاریخ به عنوان یکی از منابع اصلی شناخت هستیم….اراده و اختیار در مواقعی به ظهور و بروز می رسد ، که تعدیل و انعطاف الهی با اراده ی بشر در وقوع حوادث دخالت داشته باشد….در حالیکه از دیرباز خشونت های الهی روزافزون بوده و برخی آن را به معصیت آلود بودن روح و جان بشر معاصر نسبت می دهند که من مبنای اساسی و منطقی برای آن نمی بینم….چراکه در دنیای اعتبار ، همه چیز اعتباری و در یک محیط جبر علّی واقع می شود و اینکه شاعر می گوید : « در شگفتم ! کجا خدا با ماست؟!!! » علاوه بر اشاره به جبری بودن انسان و اینکه انسان می بایست به جبر علّی خود تن دهد ، خشونت الهی را نسبت به خویشتن خویش مورد اعتراض قرار می دهد….در بیت اول پاره ی سوم اشاره ای تاریخی به موضوع افسانه ی آدم سوزی یهودیان توسط هیتلر در آشویتس شده است که در قیاس با وقایع جبری – الهی ، خدا بدون بهانه ای نظیر هولوکاست ، انسان ها را در معرض بلایا و نابودی قرار می دهد….از منظر ساختگرا و تحلیل ساختگرا دور نشوم…..در عمق نشانه های ترکیبی در فحوای کلام شاعرانه ؛ در می یابیم که یا باید در مقابل جبر علّی بر سرنوشت خویش ، تسلیم و تفویض محض باشیم و یا به استقامت و پایداری روی بیاوریم….اما از گزینش راه دوم به دلیل آنکه به وسائل و ابزار دخالت در جبر محیطی دسترسی نداریم ، چاره ای جز انصراف و تسلیم بودن و تفویض نمودن امور به جبر علّی نداریم…در همین جاست که این نشانه به وضوح ظهوری زیبا می یابد که : « بشر در برابر جبر الهی بسیار تنهاست »….. نمی توانم این نظریه ی ابلهانه را بپذیرم که : خدا بشر را ذلیل می کند و مقهور اراده ی خویش می کند تا انسان به زبونی و خفّت خود آگاه گردد!!!!!!!!…..» که واقعا از خدایی که صفات رحمان و رحیمش مقدم بر صفات جبار و رجیمش است ، این چنین دیدگاه و نظر کودکانه ای بسیار عوام فریبانه و سخیف است…..از نشانه شناسی در اثر به وضوح درمی یابیم که شاعر خطرات اندیشه های سخیف و بی مایه و حتی دهشت انگیز مذهبی را که بر ذهن و فکر و جان و روح عوام و حتی بسیاری از خواص سایه گسترانده ، را بسیار مرگبارتر دیده و با این اشاره های عالمانه قصد دارد که انسان را به تامل بیشتر پیرامون این دیدگاهها فرابخواند…..
در سرم واژه های کفرآمیز
نور می داد مثل لامپ نئون!
غرق معراج ِ پشت و رو بودم !!!
مسخ تصویرهای تلویزیون
هی کانال تا کانال چرخیدم
زلزله بود و حمله ی سونامی
گرم آغوش مادران متروک
بچه هایی یتیم و بی حامی
از خدا مانده بود در ذهنم
چند تصویر مبهم و میگرن،
کج و مـَعـوَج نشانشان می داد !
مثل کابوس ِ در انیمیشن !……….
در شرح تاویلی پاره ها ی چهارم ، پنجم و ششم  اثر ، رجوع کنید به توضیحات پاره ی سوم…..اما در این پاره ها به تخیّل خلاقی می رسیم که به هیچ عنوان در مرزها فرونمانده است و شاید مشخصاتی که در آن مشاهده می شود ، اطلاق ویژه و خاص یک فرهنگ نباشد….آفرینش تخیّلی در این پاره ها را می توان به مثابه ی تصویری از خود بیگانه نشده عرضه کرد ، عرصه ی شهودی و بالنده ی ذهن شاعرانه می تواند به نقدی زنده از ایدئولوژی های برخاسته از مذهب بپردازد در حالیکه بدون اذعان ملّی و فرهنگی ملتی ست که واقعیّت بر آنان واقع شده است….در واقع در این پاره ها  با این اصل مواجه می شویم که نشانه های خود انگیخته ، بدون محاسبات عقلانی ، پرده از راز و رمز تفکراتی ایدئولوژیک برمی دارد که چون یوغی سنگین بر گرده ی ملت ها قرار دارد….در این پاره پیامدهای اجتماعی ، سیاسی ، مذهبی و فلسفی عمیقی نهفته است که شاعر می تواند آنها را دقیقا مانند یک سلاح بیدار کننده و انگیزه ساز برای مخاطبان بکار گیرد…..در حالیکه شعر مسیر بدون مرز خود را می پیماید ، چون یک ایدئولوژی تمام عیار ِ جانشین عمل کرده و تخیّل شاعر نیز به یک نیروی سیاسی – مذهبی تبدیل شده که وظیفه ی دگرگون کردن دیدگاههای اجتماعی را در نشانه های جهانی خود دارد…..در درون نشانه های واسط در پاره های برخوردار از فعالیت های غیر زبانی ، نوعی از رادیکالیسم ادبی نیز مشاهده می شود…..تاکید بر حاکمیت مبهم الهی و خودمختاری اله در بروز وقایع بدون ذره ای از ترحم و دلسوزی ، آمپریسم مذهبی را به چالش می کشد و حتی در لایه های نشانه ای اثر ، در این پاره ها بدل کاملی از نابودی و سرگردانی را برای بشر تعریف می کند…..این امر باعث می شود تا اثر ادعای بزرگی را با عنوان « نمایندگی نوع بشر » مطرح نماید که در برهه ای از زمان ظهور یافته است….در این پاره ها آغاز رویش تفکری دیده می شود که می توان از آن به پدیدارشناسی نشانه ای در نظام متن یاد کرد….در این حالت به هیچ عنوان نمی توان واقعیت را در کارکردهای معمول نشانه ها در اثر دریافت کرد بلکه باید نشانه ها را در زبانی انگیخته ، ترتیب متغیری از فاکتورهای اجتماعی ، سیاسی و مذهبی تلقی کرد که صرفا در زبان بازتاب داشته است. جالب اینجاست که باز هم مشخصه ی بارز آنها بی ملیّت بودن این نشانه هاست……
خسته بودم از این همه حکمت
در سرم دردهای سنگین بود
هی به سمتم هجوم می آورد
دست های خدا که خونین بود !!!
در سرم این سؤال می چرخید:
(حکمتش چیست این همه کشتار؟!)
بی خیال ِ جهنم و آتش،
“ربـّـنا آتـِـنا عذابَ النـّـار” !!! (۳)
توی “صندوق خانه”ی قلبم
ناگهان واژه واژه نور تپید
دستی از جنس مهر و آرامش
روی شکوایه هام مسح کشید……
ساختگرایی در پاره های اخیر اتخاذ رهیافتی بالینی در نشانه هایی است که شاعر برای مخاطبین خود بجای گذاشته است….بیشتر نوع نشانه ها در این اثر شخصیت متعارفی از یک تخیل متعارف جهانی را که می تواند در انواع بشر جاری و ساری باشد نمایش می دهد….اما یک امر بارز در اثر مشاهده می شود که به عدم عدالت و تساوی و برخورداری انسانها بازمی گردد…..عدم تساوی و عدالت و نابرابری بین تعهدات که بطور قابل توجهی در نشانه های تاویلی متن خودنمایی می کند ، مطلقا و به هیچ نحوی شاعر را در زدن ضربه ی نهایی و بیان این امر که دنیا در نگاه تقدیری اله ، چون دو کفه ی ترازویی ست که ظاهرا برابر است اما در خفای آن هیچ برابری مشاهده نمی شود …..به عبارت دیگر سهل انگاری نسبت به نوعی از بشر و توجه و برخورداری به نوعی دیگر از بشر از سوی خدا ، نوعی عصیان و حتی بی تفاوتی را در ذهن و روح شاعر بوجود می آورد که می گوید: « بی خیال ِ جهنّم و آتش…..»…..قدر مسلم در این اثر این است که نشانه های بدون مرز آن دلالت بیشتری نسبت به وقوع حوادث در جهان پیرامون داشته و مسئولیت و توجه کمتری را نسبت به خود و وطن ملّی خود قائل می شود….این موضوع تا آنجا پیش می رود که گمان می کنم مسئولیت وقوع سونامی و تک تک ِ آوارگان و بازماندگان این واقعه ی غم انگیز به عهده ی جواد نوروزی است……این اثر علاوه بر مشخصات و تمایزات پیش گفته با سایر آثار ، تعصبی عمیق نسبت به آواگرا بودن دارد بطوری که حضور ، جوهر ، حقیقت ، کلام ، معنا و…در اثر را مبنای تمامی اندیشه و زبان تجربه می کند تا مخاطب در این احساس عمومی و جهانی مشارکتی تام و تمام را درک و لمس کند…..من ، ژاپن و خداوند متهم  ؛ نشانه هایی در خود دارد که در حوزه ی پدیدارشناسی متون ادبی ، در دسته ی نشانه هایی قرار می گیرد که با دال و مدلول خود رابطه ای را خلق می کند که در هر نشانه اش مفاهیمی عمیق از نوع نگاه تاریخی ، مذهبی ، اجتماعی و حتی سیاسی را به نمایش می گذارد…..اما یکی دیگر از قوت های این اثر وزین این است که اثر در طول نشانه هایش برکنار از شائبه بازی و لفاظی های متداول در شعرهای کلاسیک ، سپید و حتی نیمایی ست ، برای همین با این جلوه و تاثیر ماندگار ِ بدون مرز ، مقدم بر سایر مباحث به نوعی به این لفاظی های متداول در شعر معاصر نیز سامان می بخشد…..تابعد….

استاندارد

یک نکته ی کوچک و یک خبر….

سلام بر رفقای نازنینم
سال نوی مسیحی رو به همه ی رفقا تبریک می گم…بعد از این نقدهایی رو به قلم خودم از آثار برخی از رفقا وارد مطالب سایت می کنم….البته انتخاب آثار و شاعران رو خودم انجام می دم……سرکار خانم دکتر کریمی که از دوستان بسیار عزیز و اندیشمندم هستند نیز توصیه ای در باب نوشتن داستان به من داشتند ، از آنجا که وجود نازنین ایشان برایم بسیار مغتنم و ارزشمند است ، بزودی برخی از آثار قلمی ام را از زبان مادری ام به فارسی برگردانده و یا از زبان دومم به فارسی ترجمه خواهم کرد تا ضمن عمل به فرموده ی دوست نازنین و اندیشمندم ، سرکار خانم دکتر آتنا کریمی ، دوستان نازنین و رفقای مهربانم را با نمونه هایی از آثارم در حوزه ی ادبیّات داستانی آشنا و مهمان کنم…….امّا بعد……بعضی از رفقا گله کردند که چرا نظراتشون منتشر نمی شه….در جواب باید بگم که تا امروز که ۲۴ نوشته در سایت درج شده ۹۸۳ نظر از رفقا و فنس های قدیمی که برام راه اندازی شده بود ، به دستم رسیده ، اما بیشتر این نظرات از ادبیاتی استفاده کرده اند که زیاد با روحیّات من تناسب و مناسبت ندارند ، لذا در کمال احترام به این دسته از رفقا ، از درج نظراتشون معذورم و اونها رو فقط در پیشخوان سایت برای خودم نگه می دارم…نمونه ی نظرات دوستان اندیشمندم که همگی به این برادر فقیر و حقیر و ناچیزشون محبت و لطف وافر دارند ، در سایت درج شده و همه ی رفقا می تونن اینگونه ادبیات محترم و شایسته رو سرلوحه ی مشق قرار بدهند…..باز هم از همه ی لطف و محبتی که به من دارید ، خاضعانه و خالصانه تشکر می کنم و دست یکایک شما عزیزانم رو به مهر می فشارم….تابعد….
استاندارد

تاول تنهایی….

از غریبی در غریبستان پُرم!
خسته ام دیگر ! ؛ من از خود ، دلخورم!
پُر شدم از شِکوه و شرح و گِله…
در شب ِ تنهایی ام بی حوصله!
گوش کن این ترجمان ِ زخم را!
حاصل ِ شب های ِ اَخم و تَخم را!
در یتیمی کودکی هایم گذشت…
آمدم از کوه در سودای ِ دشت!
خلوتم هرشب پُر از زنبیل بود!
غصّه ام ، تنهایی قابیل بود!
کوچه ی من ، پیچ دلتنگی نداشت!
دست هایم ، حاجت ِ رنگی نداشت!
بوسه را ارزان نمی دادم به خاک!
دوره می کردم ، زمین را چاک چاک!
می پریدم از بلندی های ِ خواب!
می شنیدم ذکر روح انگیز آب!
گریه می کردم شبانگه بین باغ!
می دویدم در سکوت ِ یک چراغ!
کودک ِ تنهای نخلستان ؛ خودم!
هم پدر ، هم مادرِ خود می شدم!
من نمی دانستم اینها کیستند!
این پدر ، این مادرِ من نیستند!
وقت شادی ؛ کِشت شبنم داشتم!
وقت بازی ؛ مادری کم داشتم!
من صدایم خیس و باران خورده بود…
نبضِ من در کودکی ها مُرده بود!
گریه می کردم ؛ ولی آخر چه سود؟!!!
مرهمی بر زخم تنهایی نبود!!!
دستهایِ کوچکم را بی نشان!
می گرفتم ، من به سوی آسمان…
من نمی دانم کجایی ؟ کیستی؟!
در شب اندوه ِ من هم نیستی!
دردِ تنهایی دلم را خورده است!
آلِ نفرت سایه ام را بُرده است!
من گناهم چیست؟! ؛ در مرز ِ نگاه…
مانده ام با آب و قرآن ؛ غرق ِ آه!
من چه کردم؟ ، جز که در این لاله زار!
سر به بالش می نهادم اشکبار…
من چه کردم؟ ، جز که در این شهر ِ پیس!
روزها کار و ، شبم با گریه خیس…
یک نگاهی کن به من از آسمان!!!
ادّعا داری که هستی مهربان؟!!!
ماه من! آغاز دیدن پس کجاست؟!
سرنوشت این پریدن پس کجاست؟!
آی مردم!….مهربانی در دل است
ماندن و جان کَندَن اینجا مشکل است……
مهدی شریفی ( م .اشتاد )
استاندارد

گیسوی رنج…

ای نهان دریای چشمم باز شو!
در مسیر گونه ام آغاز شو!
ای غزل گلواژه ی چشم سیاه!
غلت غلتان می روی آخر به راه!
با توام! ، ای پادشاه بی رقیب!
همنشین دل ؛ تو ای اشک نجیب!
مادرم می گفت: « مهدی عاشق است » !
پس نشان ِ عاشقی ، با هق هق است!
من تو را با لاله هایم بافتم!
یکشبی در ناله هایم یافتم!
صبر کن! ، یک لحظه بر من گوش کن!
شعله ی سوزان خود خاموش کن!
عابر این گونه ی سردم تویی!
شاعر چشمان پر دردم تویی!
من نریزم آبروی عاشقت!
مخفی ام ، در لابلای هق هقت!
من نمی گویم نیا ؛ آرام باش!
در میان دامِ چشمم رام باش!
من نمی خواهم زمین لمست کند!
طالع تنهایی ام نحست کند!
من خجل از پاکی راه توام!
ارتعاشِ لحظه ی آه توام!
ای زلالِ عشق در حیرانی ام!
ای فروغلتیده در ویرانی ام!
ای شقایق پیشه ی هق هق نیا!
لحظه ی ویرانی عاشق نیا!
ای معطّر از گُلِ بابونه ام!
بس کن و ، جاری مشو بر گونه ام!
اشک من! ، این ناله ها را گوش باش!
بهترین تصنیف من! ؛ خاموش باش!
در صدایم ، لرزشی ناجور نیست!
اشک من!…امشب بساطم جور نیست!
من تو را در هق هقم گُم می کنم!
من دوباره قصد ِ گندم می کنم!
لحظه ای ، شعر ِ عقیمم را ببین!
کودکی های ِ یتیمم را ببین!
فرصتِ این ناله ها در پیش توست!
دیده ی خونبار ، بیخِ ریش توست!
اشک آموزان ببین! ، اینجا کم اند!
این جماعت با تو هم ، نامحرم اند!
ای مقدّس پیشه ی عاشق پذیر!
من در این هق هق شریکم ناگزیر!
بیکسم! ، تنها ترا دارم هنوز!
پس بمان! ، با درد خود امشب بسوز!
آه! ، ای رنجِ هزاران سالِ من!
ای تناسخ کرده از تمثالِ من!
در شب تنهایی ام حاضر تویی!
ای دلیل سوختن! ، شاعر تویی!
فعل نالیدن برایم گشته صرف!
دیده ام هرشب ترا گیرد به حرف!
من نمی دانستم این را پیشتر
هرکه دردش بیش؛ اشکش بیشتر……..
مهدی شریفی (م.اشتاد)
استاندارد

سید المقاومین…..

سید حسن نصراله…..

در دنیای عرب ، سید حسن نصراله یک مرد استثنائی است. در روزگار سخنرانان کسل کننده و صاحب منصبان ملال آور عرب ، در چشمان بسیاری از مردم دنیا علی الخصوص اعراب ، نصراله از معدود شخصیت های پر جذبه ، صادق و دوست داشتنی در خاورمیانه است. از زمانی که او در ماه می سال 2000 جنوب لبنان را از اشغال ارتش خونخوار اسرائیل آزاد کرد تا کنون ، سخنرانی های آتشین او باعث اعجاز در روحیه ی پیروانش گردیده است. او به عنوان کسی که همیشه به قول خود وفادار است – در بین دشمنان و هواداران بطور یکسان – کسب وجهه و اعتبار نموده است….او قول داد که جنوب لبنان را آزاد کند و در 25 ایار سال 2000 آن را عملی نمود. وعده داد که در سال 2004 اسرای لبنانی را از زندان های رژیم صهیونیستی آزاد نماید و این کار را در همان سال انجام داد و تنها سمیر القنطار ، نسیم النسر و یحیی اسکارف از اسرا باقی ماندند که وی قول داد با حمله ی عمیقی به فلسطین اشغالی ، رژیم صهیونیستی را به آزاد کردن این اسراء وادار نماید…..امروزه بسیاری از مردم او را با جمال عبدالناصر ، رئیس جمهور فقید مصر و پدر ناسیونالیسم عربی مقایسه می کنند. کسیکه در سالهای 1956 و 1967 دو بار بر علیه رژیم صهیونیستی وارد جنگ شد. ناصر همانند سید حسن نصراله ، جوان ، سرسخت ، انقلابی و بسیار پر جذبه بود.هر دو سخنرانان فوق العاده و هر دو با طرفدارانی عظیم در جهان بودند و هستند. سید حسن نصراله همانند ناصر ، به عنوان فردی بدون انانیت و رهبری سالم به شمار می رود که عمیقا به آرمان خود مومن بوده و زندگی خود و مملکت خود را برای رسیدن به هدف بسیج نموده است.
سید حسن نصراله ( افدی روحی فداه) در 31 اوت 1960 در بیروت به دنیا آمد. پدرش سبزی فروشی از اهالی روستای بسّوریه در جنوب لبنان بود. در دهه 1960 ، زمانی که بیروت تحت ریاست جمهوری ژنرال فؤاد شهاب به عنوان (( پاریس شرق )) به حساب می آمد ، رشد نمود. در آنزمان صنعت جهانگردی ، سرمایه گذاریهای بانکی و برنامه های تفریحی و سرگرمی در شهر بیروت در اوج خود بود….اما نه در حومه های شیعه نشین شهر بیروت ، شیعیان لبنان گروه اقلیتی در اجتماع مسلمانان بودند که برای زمانی طولانی بویژه طی 400سال امپراطوری عثمانی تحت سلطه ی حکومت در فشار و رنج بسیار به سر می بردند….شیعیان ساکن قسمت شرق لبنان و دره بقاع در طول سالهای اولیه ی قرن بیستم از طریق داد و ستد با فلسطینیان به حیات پر مشقت خود ادامه دادند تا اینکه در یوم النکبة با ایجاد حکومت منحوس رژیم صهیونیستی در سال 1948 ، این راه ارتباطی برای زندگی کاملا قطع گردید….دولت های لبنان یکی پس از دیگری به پروژه ی ملت سازی و جلب سرمایه گذاریهای خارجی مشغول شدند و ظاهرا شیعیان را به فراموشی سپردند. هدف عمده ی آنها ایجاد رفاه ، منحصرا برای جامعه ی مارونی لبنان بود که رئیس جمهور از میان آنان انتخاب می شد….و نیز رسیدگی به امور مسلمانان سنی مذهب که نخست وزیر از گروه آنان انتخاب می گردید…شیعیان نمایندگان خود را در پارلمان داشتند ، اما حتی در آن زمان ، فئؤدال های صاحب زمینی که در ملک خود زندگی نمی کردند وجود داشتند که کمترین توجهی به وضع دردناک شیعیان نداشته و در واقع نمایندگان جامعه ی شیعی لبنان در سطح کلان نبودند….در نتیجه این وضع ، در زمان اوج اقتصادی لبنان ، شیعیان کاملا به فراموشی سپرده شده و از دهه ی 1940 به این سو ، به طبقات پایین و بسیار فقیر جامعه تبدیل شدند و این وضع تا دهه ی 70 میلادی و دقیقا تا سال 1974 ادامه داشت….گرچه آنان 20 درصد جمعیت لبنان را تشکیل می دادند اما از سهم بودجه ی کشور فقط 7 درصد به آنها می رسید و باقی بودجه به سوی بیروت یا همان پاریس شرق سرازیر می شد….رهبری که بتواند آنها را از بدبختی بیرون آورده و از لحاظ سیاسی ، جامعه ی شیعی لبنان را به رسمیت درآورد ، روحانی متولد ایران، یعنی امام موسی صدر بود که در زمان اوج شکاف های اجتماعی سر برآورد…او از شیعیان خواست تا متحد شده و شرایط زندگی بهتر را برای جامعه ی خود در لبنان مطالبه نمایند….او خواستار کمک های مالی بیشتر دولت برای احداث زیر ساخت ها و افزایش حضور سیاسی شیعیان شد….امام موسی صدر در سال 1974 حرکة امل یا ((جنبش محرومین )) را ایجاد نمود و خواستار رهایی و نجات جامعه ی شیعی لبنان شد….در اوایل سال 1974 ، سید حسن نصراله برای اولین بار در حالی که نوجوانی بیش نبود به فعالیت های سیاسی روی آورد ، امام موسی صدر در آن برهه رهبر الهام بخش شیعیان بود….تاثیری که امام موسی صدر بر روی سید حسن داشت بسیار عظیم بود….در آوریل سال 1975 زمانی که جنگهای داخلی لبنان شروع شد ، امام موسی صدر شاخه ای نظامی برای حرکة امل بوجود آورد که توسط نیروهای فلسطینی جنبش فتح آموزش نظامی دیده و در حومه های بیروت مستقر شدند…و این امر درست مقارن با ملاقات سید حسن و امام موسی صدر بود که بعد از آن سید حسن به حرکة امل پیوست….
زمانی که جنگهای داخلی لبنان آغاز شد ، خانواده ی نصراله بیروت را ترک کرده و به جنوب لبنان نقل مکان نمودند…او که مسلمانی شیعه و مومنی متعهد بود در حالیکه هیچیک از اعضای خانواده ی او روحانی نبودند ، در سلک شاگردان امام موسی صدر درآمد….او هر روز به مساجد شیعیان در اطراف محل زندگی خود می رفت ، نظر یک روحانی بنام محمد اغروی را به خود جلب نمود….توصیه ی او به سید حسن ، تحصیل معارف اسلامی در حوزه ی علمیه ی نجف بود و نامه ای هم برای تحقق این امر به وی داد تا به نزد آیة الله محمدباقر صدر برود…صدر بزرگ در نجف استقبال بسیار خوبی از سید حسن جوان نمود و او را تحت آموزش و هدایت یک روحانی لبنانی دیگر بنام سید عباس موسوی قرار داد…همان کسی که بعدها به دبیرکلی حزب الله لبنان منصوب شد…..
انقلاب اسلامی ایران در 11 فوریه ی سال 1979 به وقوع پیوست و باعث وارد شدن ضربه های سختی به رژیم بعثی و افلقی عراق شد…مرد قدرتمند عراق صدام حسین ، که در ژوئیه ی سال 1979 با کودتا به قدرت رسید ، شیعیان عراق را متهم کرد کرد که با همکیشان خود در ایران برای سرنگونی رژیم بعث و جایگزینی آن با یک حکومت مذهبی ، همکاری می کنند…صدام آزار و اذیت شیعیان عراق را آغاز نمود و سید حسن برای جلوگیری از تحت تعقیب و بازداشت شدن ، مجبور به مراجعت به وطن گردید…او پس از مراجعت به لبنان مستقیما به جنوب رفت و مشغول تدریس در نهادهای اسلامی بعلبک شد که توسط استاد او سید عباس موسوی ایجاد شده بود….نصراله جوان 19 ساله و بسیار تاثیرگذاری بود ، درس های او بسیاری از شیعیان را به خود جلب نمود…او سخنرانی بسیار پرشور و با احساس بود که به تدریس تاریخ اسلام ، راه زندگی ، سلوک و مدیریت می پرداخت….شاگردان او در مسائل رهبری و هدایت جمع از او الگو می گرفتند ، به ویژه پس از آنکه او شروع به بیان نقطه نظرات خود پیرامون مسائل سیاسی و اسلام انقلابی ، سیاست در لبنان و منازعه ی اعراب و اسرائیل نمود…..
شرایط و موقعیت حرکة امل موجب بوجود آمدن حزب الله شد….امل متعاقب ناپدید شدن بنیانگذار خود امام موسی صدر که با خدعه ی معمر قذافی [رهبر آن زمان] لیبی به وقوع پیوست ، دچار انشعاب و فقدان جهت گیری سیاسی گردید….جانشین امام موسی صدر ، فردی شیعه ی سیاسی شناخته شده اما بدون جذبه بنام سید حسین حسینی بود….در آن زمان حرکة امل نیازمند نوعی بصیرت سیاسی- نظامی بود که سید حسین حسینی قادر به انجام آن نبود….در سال 1981 ، نبیه بری جانشین حسینی شد ، هم نبیه بری و هم حسینی ، از توان رهبری و جذبه ی امام موسی صدر برخوردار نبوده و نیستند و به همین دلیل پیروی کامل جامعه ی شیعی لبنان را نیز همراه نداشتند…در سال 1984 ، نبیه بری عضو کابینه ی لبنان شد و حسینی نیز ریاست مجلس لبنان را بعهده گرفت….دو شغلی که توجه جنبش امل را از رسیدگی به وضعیت و نیازهای روزمره شیعیان منحرف نمود و انها را منحصرا معطوف و مشغول مسائل سیاسی نمود….به دنبال این امر مخالفت با رهبری نبیه بری آغاز شد و عضو جوان این جنبش – سید حسن نصراله – در سال 1984 از این حزب کناره گیری کرده و طی یک بیانیه در خلال مصاحبه ی مطبوعاتی ، حزب الله اعلام موجودیت نمود….پس از آن سید حسن وارد امور نظامی حزب الله شد که مقطعی درگیریهایی با حرکة امل داشت….او مدتی به قم رفت و مشغول تکمیل دروس و تحصیل معارف دینی گردید و سرانجام پس از مراجعت در سال 1989 به عنوان عضو شورای مرکزی حزب الله برگزیده شد….حزب الله پیمان طائف را در اکتبر 1989 پذیرفت…توافقی سه جانبه که توسط عربستان ، سوریه و لبنان برای خاتمه ی جنگهای داخلی لبنان صورت گرفت….از آنجایی که حزب الله به ایران نزدیک بود ، به طور طبیعی به رئیس جمهور وقت سوریه ، حافظ اسد نزدیک شد….حزب الله یک گروه شبه نظامی نیست بلکه گروه مقاومتی ست که به منظور آزاد سازی جنوب لبنان از اشغال ارتش خونخوار صهیونیست بوجود آمده است و تا زمانی که جنوب لبنان در اشغال است ، حزب الله نیز گروهی مسلح باقی خواهد ماند….
در خلال سالهای 1989 تا 2000 ، سید حسن نصراله به عنوان یکی از افراد مورد توجه ایران در لبنان ، سر برآورد….در سپتامبر 1989 به ایران مسافرت نمود و به عنوان سفیر حزب الله در تهران مشغول فعالیت شد…در سال 1991 استاد وی سید عباس موسوی به عنوان دبیرکل حزب الله برگزیده شد ، اما دوران تصدی او کوتاه بود ، چراکه در فوریه ی سال 1992 طی حمله ی هلی کوپترهای آپاچی رژیم اشغالگر قدس به شهادت رسید… سیدحسن که جوانی 31 ساله بود به دبیرکلی حزب الله برگزیده شد و در سلسله مراتب حزب دومین مقام شامل شیخ نعیم قاسم شد…سید حسن و انتخاب وی به عنوان دبیرکل حزب الله برای همه شگفت انگیز بود چراکه وی از نبیه بری رهبر حرکة امل 22 سال کوچکتر بود و در میان رهبران کارکشته ی سیاسی و نظامی لبنان اعم از مسلمان و غیر مسلمان بی تجربه قلمداد می گردید….رهبر جوان حزب الله کار خود را با وعده ی انتقام خون سید عباس موسوی آغاز کرد…سید حسن پیامی آشکار به دنیا مخابره کرد که حزب الله بازیگر اصلی در لبنان است و نمی توان آن را در معادلات سیاسی و نظامی نادیده گرفت و یا از بین برد….در ماه می 1994 کماندوهای ارتش خونخوار صهیونیست از تیپ های نخبه ی گولانی به خاک لبنان نفوذ کرده و مصطفی دیرانی را ربودند…مصطفی دیرانی از مسئولین بلند پایه ی حرکة امل و طرفدار سرسخت حزب الله و سید حسن نصراله بود….برای مدت 10 سال پس از ربوده شدن و اسارت مصطفی دیرانی ، سید حسن اصرار بر یادآوری نام (( دیرانی )) در هر سخنرانی داشت…او به مخاطبین خود می گفت: (( ما جنگجویان خود را فراموش نخواهیم کرد…)) ….هر زمان لب به سخن می گشود ، مقاومت دیرانی در زندان های مخوف رژیم صهیونیستی را می ستود و همواره قول خود را مبنی بر آزاد کردن وی از بند رژیم منحوس و غاصب صهیونیست تکرار می کرد….تا اینکه سرانجام در طی مبادله ی غیر مستقیم در آلمان در ژانویه ی سال 2004 مصطفی دیرانی را پس از ده سال اسارت آزاد نمود….
در ژانویه ی سال 1993 ، ارتش اشغالگر صهیونیست عملیات وسیعی را بر ضد حزب الله تدارک دید که یک هفته به طول انجامید…در پاسخ سید حسن نصراله با پرتاپ 142 موشک کاتیوشا جواب رژیم صهیونیستی را داد…در آوریل 1996 دوباره جنگ سخت 16 روزه ای درگرفت و پاسخ نصراله به آن پرتاب 489 موشک کاتیوشا بود….در سپتامبر 1997 پسر 18 ساله ی سید حسن نصراله ، هادی ؛ در درگیری جانانه و سختی با کماندوهای ارتش اشغالگر به شهادت رسید و این در حالی بود که سید حسن مشغول ایراد یک سخنرانی در حال پخش از تلویزیون بود ، وی این خبر را با آرامش دریافت کرد ؛ خوب بخاطر دارم :(( سید حسن نصراله با متانتی بسیار باشکوه در حالیکه نوجوان 16 ساله اش ، جواد ؛ همراه او بود ، وارد سالن گردید…او در مقابل هر شهیدی می ایستاد و فاتحه ای قرائت می کرد تا آنکه به شهیدی که شماره 13 بر روی آن نوشته شده بود رسید…با انگشت دست به یکی از نزدیکانش اشاره نمود و در گوش او چیزی گفت…بعد از آن این شخص به همراه چند نفر دیگر کفن شهید را باز کردند و صورت شهید داخل تابوت نمایان شد….چشمان سید حسن بسته شد و لبهای او مشغول قرائت فاتحه بود…به آهستگی خم شد و به صورت بسیار مهرآمیزی سر هادی پسر بزرگتر خود را که در زمان شهادت تنها 18 سال داشت بوسید و تکان داد…جواد پسر کوچکتر وی آرام در کنار پدرش ایستاده بود آنگاه دست راست سید حسن بر روی سینه ی هادی آرام گرفت ، سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد که با صدای دوربین عکاسی و فلاش خبرنگاری شکسته گردید….اما زمانی که سید حسن با نگاهی غیر منتظرانه به آسمان نگاه کرد ، بلادرنگ همان سکوت حکمفرما شد….))….تابعد…..
استاندارد

رولت ایرانی…بخش سوّم

من حاصل جنایت پدرم هستم….

………ذهنم رو به عقب تلو تلو می خوره تا بگم که حقیقت این ماجراها زیر لگد واقعیتهای اجتماعی ماست….امروز غلطهای فاحشه به روابط بین دختر و پسر وارد شده است به طوریکه براحتی می توان با یک تور تن به اعماق وجود یکنفر تجاوز کرد….با این نگاههای پدر سوخته ای که فاصله ی تغییرشان به دهم ثانیه عبور خانمی از مقابلشان است ، چه چیزی می توان گفت….اگر بنا بر میله کشی مرزی و صفر مرزی و سیم خاردار و میدان مین باشه ؛ باید برای این نگاههای صورتی اینکار را کرد….در محیط مجازی که بیشترین حوزه ی آزاد ارتباطات است هزاران پرنسس کودن هیستیریک و هزاران پرنس عقب افتاده داریم که اوج شعار شاعرانه هایشان ، (( دختر مردم مچلم کرده….)) است…اگر کسی یک استکان خالص نگاه سراغ دارد ، آدرس آن را به من هم بدهد…..امروز از روی خباثت عشق را نقاشی می کنند تا تخمین تبسم مخاطبشان را برای سرسبزی روز تختخواب حدس بزنند….آوارهای شعر و بیت و غزل و مثنوی هم برای تصویر کردن میزان اشک مخاطب به میلیمتر است تا نیش شهوتشان را تنظیم کنند….اگر کسی با هزار گره ی دریایی به چشمانت خیره شد ، بدان برای صید تنت دوان دوان می آید….وقتی عصر امروز را با عصر غار و حجر مقایسه می کنم به وضوح می بینم که آنها در عقب ماندگی فرهنگی اشان از ما پیشرفته تر بودند…آنها با حیوانات تکلم می کردند ولی امروز ما حیوانی با یک روح لطیف تکلم می کنیم….ملکوت آنها شکاری بود و کبابی و ملکوت ما تختی و تنی…..زنبورهای گفتارشان عسل می ساخت و زنبورهای ما جسد….من به هیچ مشیت الهی مسخره ای تن نمی دهم تا برای وعظ انتخاب شوم…..ولی به اندازه ی هزار موسی لول لول کائنات راستی و درستی ام….حکیمان مشنگ امروز دم در بیمارستان روابط اجتماعی، پشمک اتوپیا می فروشند….هرچه برهنه تر متمدن تر…هرچه بیشرم تر اروپایی تر….راستی چرا بعضی ها اگه هزار لهجه ی ملکوت آمریکایی به خودشان بگیرند باز لال از تکلم بارانند؟……اینجا تنها چیزی که جیره بندی نیست تن است….جهان ارتباطات امروز بالانس خالی بندی شده است…..چشمهای پف کرده ی کابوس را نمی بینی؟….می بینی؟….کسی صابون لطافت نمی فروشد…..وقتی کسی به سویم خیره می شود به یقه ی نگاهش می نگرم ، اگر یقه ی نگاهش صاف بود به او خیره می شوم ولی اگر چروک بود از او می گریزم…..هنوز لب به خواندن بیتی باز نکرده ای ، چاقوی ضامن دار (( عاشقت هستم و تو بهترینی….)) دل و روده ی اخلاص در ارتباطت را بیرون ریخته است….شاید امروزه روز روبرو شدن با لاتهای بی بند وبار ارتباطات قدری بی خیال-خراباتیسم می خواهد…..ببین!….بی پرده می گویم که امروز سلوک نگاه های زیادی را دیده ام که کرم شهوت زده است….باید با نگاهی معصوم خالصانه برخورد کرد….مادرم همیشه برایم می گوید که: شبی یکبار لامپ درستکاری و اخلاصت را امتحان کن تا مبادا فیوز فیوضات درستکاری و اخلاصت در رفته باشد…..درست است که من لاابالی ام اما پرنده ی نگاهم را به هیچ نگاهی نفروخته ام و برای همین است که هنوز نگفته ام (( گاهگاهی قفسی میسازم از رنگ….ببخشید نگاهم رو بدید بندازم توش تا بندازمش به شما))….راستی چرا خدا حوّا را آفرید؟….بخاطر اینکه آدم رموز زندگی را نمی دانست و نمی توانست قربان صدقه ی کسی برود….چون آدم از خاک بود و حوّا از درخت….آدم از گل بود و حوّا از دل….آدم از حیرت بود و حوّا از حریر….آدم از کلمه بود و حوّا از شعر….پس هر شعری قلمرو دوشیزه ای است و نباید این قلمرو را برای رخت کردن تن ارزان از دست داد…..این دوشیزه عشقت نیست….خواهر توست…و تو برادر وی…برادر کوچ کرده ی غربت باریده اش….برادر در کوچه مانده ی به زوزه نشسته اش…اگر بپذیرم که هر ارتباطی با نگاه آغاز می شود ، پس می گویم: نگاه یک کبوتر آماده ای پرواز است….یک اشک پر گشوده…دوشیزه ای در قلب یک مرد….عکس شبنم در ماه….نفسی که دست به خودکشی می زند…آیینه ای که از ذوب تماشا آب می شود….پس چرا نگاههای امروز در این پرنس های وحشی و پرنسس های کودن اینقدر هرزه است؟!!!!….چون فلسفه ی نگاه را هیچوقت ننوشیده اند….نگاه برای ایشان یک آغوش سبد تن است….اینها در نابینایی خود شک دارند….مگر می شود سر نگاه را کلاه گذاشت؟؟؟…..این ارتباطات عصر قجر در قرن بیست و یکم ، سکسکه ی عفونتش هوا را پر کرده است….این نگاههای هرزه برای ارواح فاحشه فاتحه می خوانند….اگر نمی خواستی کسی را گول بمالی بر سرش ، احتیاط واجب جهت استخاره برای فریب و کامیابی از تنش به رساله ی جهان ارتباطات دختر و پسر امروز مراجعه کن!!!…..تابعد…..
استاندارد

قتل عام بغض…

شب و تنهایی و غم در کنارم!
غریبی ؛ بی کسی ؛ دار و ندارم!
همین دیشب زمین را چاک کردم!
گلم را روی قلبم خاک کردم!
غمی سنگین به روی ِ سینه ی من!
نمی بینی؟! ، شدم آیینه ی من؟!
دلم نذر نگاهت ای مُنیرم!
الهی جای ِ تو هر شب بمیرم!
تو عمق حیرت ِ آیینه بودی!
تمام هفته را آدینه بودی!
تو تصنیف ِ مرا تحریر کردی!
نگاهم را پُر از تصویر کردی!
نگاه ِ عاشقت آیینه زار است!
نفس هایت همه فصل ِ بهار است!
تو دست ِ مهربانت در به در نیست!
ببین! آیینه زاران ِ تو تَر نیست؟!
عسل رنگ ِ نگاهت یاس دارد!
تو لبهایت چقدر احساس دارد!
تنت در بازوانم جور می شد!
شب ِ ما هم پُر از تنبور می شد!
لبت را می مکیدم ای گل ِ مَست!
میان بازوانم تنگ در دست!
نفس های ِ تو آبستن نشان بود!
دو بیتی های ِ ابرویت کمان بود!
تو باشی پیش ِ من ، دردم گران نیست!
دوجین آغوش ، عزیزم! ، یک قران نیست!
تو می دانی تنم آغوش ِ ناز است!
نگاه خسته ام دنیای ِ راز است!
تو از لب های ِ سرخ آب هستی!
میان ِ بازوانم خواب هستی!
شب ِ شهوت ، دلم را هی نمودم!
مسیر ِ ناز ِ لب را طی نمودم!
بیا زخم ِ دلم را بازگردان!
تو دستم را بگیر ؛ من را بگردان!
قدم در خون زدم تا بازگشتم!
من از مرگ خودم آغاز گشتم!
تمام ِ کودکی در سوز بودم!
ز داغی آتشین چون روز بودم!
بلوغ ِ دردها در سینه ی من!
تمام نفرتم آیینه ی من!
دل از هرگونه خواهش پاک کردم!
هوس را زیر ِ تختم خاک کردم!
مسافرخانه ی غم جای ِ من بود!
لباسی داشتم ؛ جنسش کفن بود!
نگاه ِ کودکان قانون ِ من شد!
بهای ِ خنده هاشان خون من شد!
یتیمان شاخه های ِ نور هستند!
همه زاییده ی ِ تنبور هستند!
الهی من بگردم! ؛ آه داری؟!!!
تو هم در خوش خوشانت ماه داری!
نبینم رنج ِ حسرت در نگاهت!
نبینم چشم گریانی به راهت!
مدال بی کسی بر سینه ی توست!
تمام ِ کهکشان آیینه ی توست!
غزل در چشم ِ تو آیینه رنگ است!
تو سوز ِ مثنوی هایت قشنگ است!
بیا امشب غزل باهم بخوانیم!
بیا قدر یتیمی را بدانیم!
تو مثل غنچه ای ، ای درد ِ شبگیر!
تو گل زاییده ای در رقص ِ شمشیر!
کسی چون ما ، دلی پر شور دارد؟!
کسی اینجا غم ِ تنبور دارد؟!
کسی اهل ِ رفاقت با خیال است؟!
کسی دارای چشمان ِ غزال است؟!
کسی برنامه اش اینجا سفر نیست؟!
نمی پرسد کسی معنای ِ دل چیست؟!
کسی تعمیرگاه ِ دل ندارد؟!
دلم پت پت کنان ره می سپارد!
نمی گوید کسی تفسیر ِ لب چیست؟!
نمی داند کسی معنای ِ شب چیست؟!
نمی پیچد کسی یک نسخه ی آه؟!
نمی داند کسی پایان ِ این راه؟!
ببین! ، من نسبتم با غم تنی نیست؟!
دل ِ آواره باورکردنی نیست؟!
چرا احساس ِ او شمشیر دارد؟!
مگر غم های ِ من واگیر دارد؟!
چرا یک نکته از من در سرش نیست؟!
چرا تنهایی ِ من باورش نیست؟!
عزیزم! ، من دلی دلتنگ دارم!
هزاران حسرت ِ پر رنگ دارم!
چراغ ِ این دل ِ آواره کم سوست!
گمانم چاره اش جفتی پرستوست!
برایت یک دل ِ مجروح دارم!
دو لیوان اشک و یک جین روح دارم!
نگاه ِ خسته ای چون غنچه ی خون!
دل ِ بشکسته ای از جنس ِ مجنون!
به دستم یک ، دو ایوان ، غنچه ی ناز!
به پشتم کوله باری شعر و آواز!
مروّت نیست قلبم تب بگیرد!
نمی ترسی که این عاشق بمیرد؟!!!……
مهدی شریفی (م.اشتاد)
استاندارد

رولت ایرانی….بخش دوّم

من حاصل جنایت پدرم هستم…

در بخش اول که در حوزه ی ارتباط دختر و پسر گفتگو کردیم حوزه های دین و عرف را به چالش کشیدیم اما صحبت من در این بخش هنوز تمام نشده است…..گفتم که ارتباط با جنس مخالف ، به خودی خود هیچ ایراد و اشکالی که ندارد هیچ ؛ بلکه بسیار پسندیده است….چراکه در همین اثناء ست که طرفین رابطه ی سالم به جستجوی معنایی دیگر از خویشتن خویش می پردازند….درواقع این ارتباط همانند قوه ی محرکه ایست که آنها را به منازل دیگر شناخت رهنمون می کند…فردیتهای انسانی در هریک از طرفین ارتباط اگر خودساخته نباشد این ارتباط همانند هزاران ارتباط دیگر به سرانجام مطلوبی نخواهد رسید…..درواقع کوروکودیل های عاشق پیشه که بیشتر از آنکه معنای عشق را درک کنند به رجولیت خویش می اندیشند ، در پی فرصتی هستند تا با آغاز رابطه ای جدید لذتی جدید را کسب کنند….اما بررسی اجمالی در احوالات این افراد من را به این نتیجه می رساند که ایشان –فرقی نمی کند می تواند در دو سوی رابطه باشد- از انواع و اقسام بیماریهای روانی رنج می برند و در این ارتباطات فراوان و لجام گسیخته در پی تایید خود و رفع نیازهای عاطفی و جسمانی می باشند…به نظر من انسان تنها جانوری ست که آرواره های جنسی اش بیش از عقل و روحش کار می کند…می خواهم بازگردم به بررسی روابط در همین جامعه ی مجازی….در اینجا انواع و اقسام عادات ذهنی و رفتاری به مثابه ی علایق و سلایق نوشته شده است اما واقعیت امر چه چیزی ست؟…. فقط نویسنده می داند و بس….در صورتیکه تمایل به درک واقعیت از این دیوارنوشته ها داشته باشیم ، ناگزیر از ایجاد ارتباط هستیم….ایجاد جذابیت برای شروع رابطه ، امری بدیهی ست و کسانی که بیشتر به رنگ و لعاب دیوار نوشته هایشان اهمیت می دهند در جستجوی جذب بیشتر مخاطب و نهایتا داشتن روابط متعدد با انسانهای مختلف هستند….ویترین هیچ مغازه ای بد نیست و کسی حاضر نیست در ویترینش توضیحاتی قرار دهد که من جنس بنجل می فروشم….دیوار نوشته ها در اینجا شباهت زیادی به ویترین مغازه ها دارند ؛ محلی برای عرضه ی خود به دیگران…ابلهانه است که تمامی آن چیزی که نوشته شده است را به عنوان یک واقعیت بپذیریم، علی الخصوص بخشهای علایق و سلایق….باید وارد مغازه شد تا فهمید جنس در ویترین قرارداده شده مرغوب است و یا نامرغوب….اگر به محض ورود دلباخته ی جنس ویترینی شده باشم که همانند الاغی هستم که بینایی ام را به گونی عصّاری بخشیده ام و آنوقت هرچه صاحب جنس بگوید دربست می پذیرم….چنین فردی سزاوار هرگونه ناروایی هست و حق هیچ گله ای هم ندارد….پرنس های محیط مجازی ، مردان بیشرمی هستند که با تورهای دیوارنوشته های دروغین خود به شکار چشمها می روند تا از گوشه و کنار این محیط مجازی برای شام شهوت خود لنگ و پاچه ای تهیه کنند……آنها در جستجوی ته مانده های تن اند…از آن توله سگ هایی هستند که ساعت ها برای دیدن بالاتر از ساق پوشیده ی یک زن تلاش می کنند….اینها بچه مزلّف هایی هستند که از روی معصومیت دختران ما با کفش آدیداس عبور می کنند….اینها سزاوار زنانی هستند که می گویند : (( من پستان دارم پس هستم))….این پرنس های عصر دوغ و دروغ کم نیستند….گویی تولید مثل آنها دست خود من است….هرچه من بیشتر تلاش می کنم تا آرزوها و رویاهای دورم را ما به ازای یک فرد واقعی ببینم این نسل خنزیر و خوک متراکم تر می شود…..اینها هر روز و هر ساعت وضع حمل می کنند و چهره ی جدیدی از خود ارائه می دهند…اینها نیش شهوتشان از بناگوششان بیرون زده است….دهانشان بوی خوک می دهد….واقعا در این دوره روح انسان به زور از وسط تن ها رد می شود….اما این پرنس های دنیای مجازی به دنبال چه هستند؟….تنوع طلبی و تجربه ی انواع اقسام کلمات و تن ها جزوی از ذائقه ی سیری ناپذیر شهوت انسان است…..ولی نمی شود همان ابتدا گفت: ((ببخشید خانم شما ویکتور هوگو را می شناسید؟…بله می شناسم!…پس بلند شو بریم خونه ی ما کسی نیست!!!!……))….مقدمه و موخره ای نیاز است….باید از جایی آغاز کرد و به جای دلخواه رسید حالا اگر یکماه هم طول می کشد به درک…بعد از یک ماه تلافی این معطلی را حسابی سرش در می آورم…..خب وقتی نیت آشکار باشد که البته برای همگان آشکار است ؛ دیگر می شود فهمید که راه و روش و سلوک برای رسیدن و اخذ بلیط بدن چیست….اینها این کار را می کنند تا راضی شوند به اینکه مشغول زندگی کردن هستند….تا برای رفقا تعریف کنند که چه هنرنماییها که نکرده اند!!!!!!!!!!….بیمارند…بیماری که از کمبود توجه ، محبت ، تایید و….رنج می برند و علی الخصوص بی هویت اند….برای همین وقتی کسی را متوجه خود کردند از او انتقام می کشند ، انتقامی که هیچ ربطی به مخاطبشان ندارد…انتقام خانواده و پدر و مادر خود را از مخاطبی می گیرند که جرمش توجه کردن و دلسوزی کردن و رفاقت با آنهاست…..این پرنس ها ،گنبد احساس مخاطب خود را به توپ می بندند و بعد به گلدسته های روحش هجومی وحشیانه می برند و بعد کاشی های سنتی نگاهش را با سرامیک شهوت عوض می کنند….اینها اوقاتشان کاملا غیر شرعی ست…اینها روح معصومیت و شاعرانه های یک دختر را به جهنم صادر می کنند و بجایش اسپایس پلاتینیوم می کارند…..اینها دلهای ریش را می تراشند و شهرهای سنتی ارتباط را ویران می کنند تا بجایش شهر نو بسازند…….همین ها در ابتدا از سعدی و حافظ فصیح تر شعر می گویند و بهتر از پیتر بروک صحنه را می شناسند و زیباتر از هایدگر و کانت فلسفه می گویند……اینها از شجریان و ناظری آغاز می کنند تا در نهایت ، از خوبی های برهنگی بر
یتنی اسپیرز در گوش مخاطبشان نجوا کنند…..اما از دختران آجیل جینالولو بریجیدا غافل نشویم…..شاه ماهی های کودنی که با بلاهت خود بازار این پرنس های وحشی را گرم نگاه می دارند…..اگر نگاهی گذرا به پیرامون همین محیط مجازی کنیم هزاران هزار آیشوایاری ، جنیفر لوپز ، جسیکا آلبا ، ساندرا و سامانتا و هزار هزار غلط فاحشه دیگر می بینیم….این پرنسس های بلاهت و حماقت خودشیفتگانی هستند که از گول خوردن و تجاوز به فکر و روحشان لذت می برند…تنشان را من نمی دانم…..اگر همان مرتبه ی اول این پرنسس های نسبتا محترم تکلیف خود را با مخاطبشان و حوزه ی رفتاریشان با وی را تعریف ، تبیین و تنظیم کرده و به آن وفادار باشند هیچ نیازی به میله کشی مرزی و سیم خاردار و میدان مین در ارتباط دختر و پسر نیست……مثلا اگر با من اند در حوزه ی سینما و ادبیات ، دیگر از این حوزه خارج نشوند….شاید من سینماگر خوبی باشم ، ولی این هیچ دلیل نمی شود که انسان خوبی برای رفاقت باشم…پس وقتی من آغاز کردم تا از این حوزه خارج شده و وارد دنیای خصوصی غمناکم که معمولا با نامزد زیر گل رفته ای همراه است ، شوم ؛ بهتر است همان جا مشت محکمی از مخاطبم دریافت کنم که : (( ببخشید آقای محترم من نه مارتین لوتر کینگم نه مصلح احوالات روحی نه منتقم آخرالزمان…پس بهتر است برای این صحبتهای خود مخاطب دیگری پیدا کنید….))….خب…امتداد این آشنایی به انقطاع می رسد…چه می شود؟…هیچ….به درک به پایان می رسد…حداقل فایده ی این پایان خوشایند در باطن و ناخوشایند در ظاهر این است که مخاطب من مصون مانده و نه بار مشکلات روحی و روانی من را به دوش دارد نه مسئولیت آن را….ولی اگر همراهی کند چه می شود؟…..بعد از آن سیلی از کلمات سوگوار و غش و ضعف رونده و دل غنجه و….سرازیر شده تا پاسداشت محرمیت و رفاقت گردد…مگر می شود کسی از محرومیت ها و حرمانهایش بگوید و آنوقت مخاطب دست نوازشی روی سرش چه فیزیکی و چه معنوی نکشد؟!!!…..این دست کشیدن تاوان دارد ؛ چراکه بعدها می رسد به محرومیت های فیزیکی از نبود دوست ، و نهایتا محرومیت جنسی که دست نوازش مخاطب خود را مانند ابتدا می طلبد و فاتحه مع الصلواة…..الا ماشاءالله هم که ما در ایران پسر اُلد ویرجین داریم و الحمدلله رب المنة که هیچ پسری که تجربه ی وحشتناک جنسی داشته باشد هم نداریم…..همه ی تجربه ها در پس کلام مهر و عطوفت و شعر و هنر و گردش و پارتی و کوفت و زهرمار محقق شده است….اینجاست که باید بگویم: (( جانم فدای دشمن یکرنگ))…..البته من در همین جا تکلیف افراد عاقل و بالغی که هیچوقت اسیر دام این شیاطین پلید نمی شوند را سوا کنم که روی سخنم تنها با پرنس های وحشی و پرنسس های کودن است…..پرنسس های نسبتا محترم من ، سفره نذری نیکول کید من پهن می کنند تا حاجت بگیرند…آقا به پیر و به پیغمبر مرد و زن هیچ تفاوتی با هم ندارند الا در خصالی که نام یکی را مرد و دیگری را زن نامیده اند…..پس چرا هر پیام و کامنت و پی امی را حاجت روایی خود تلقی کنم…..البته من سالیان سال است که عادت انگشت کردن در دماغ پرنسس های کودن را ترک کرده ام….نمی توان وجود زن را بی ماهیت معنا مشاهده کرد…من فکر می کنم وقت آن رسیده که در بلوک پرنسس های محترم و نسبتا محترم یک گورباچف ظهور کند تا آنها را از نوک دماغ فیل به مقصد پیچ سبیل رادها کریشنان و ریکی و یوگا برساند…شما باید برای دوران بازنشستگی خود فکری کنید….چرا در تابستان جوانی و استراحت برای خود هزار آقابالاسر وحشی و گرسنه ی جنسی درست می کنید؟…..یادتان نرود امروز مجنون واقعی کسی است که به فکر ازدواج با لیلا بیفتد….پس مواظب خودتان باشید……اما من….بالاخره شیطان رجیم بر من رحم آورد و مولانا را دیشب برای من تزریق کرد…این اعتیاد من هم عجب مکافاتی ست…اگر لطف شیطان نبود امروز هذیان نمی گفتم….منتظر باشید…هنوز می گویم ؛ من حاصل جنایت پدرم هستم….تابعد……
استاندارد

فاحشه ی درد…

از آن سوی افق ، یک زخم ولگرد
صدا می زد مرا ، مهدی ! منم ، درد!
عزیزم! در دلم آیینه دارم
منم قلبی درون ِ سینه دارم
تو هر شب ناله هایم را شنیدی!
ببین! من دوستت دارم ، ندیدی؟!
تو امشب ناله هایم را صدا کن
برای مُردنم هر شب دعا کن!
تو قلب ِ عاشقم را سوت کردی
تو شمع ِ زندگی را فوت کردی
ببین ! من رود ِ اشکم بر زمین است
نگو سهم ِ من از دنیا همین است
ببین ای شرقی ِ زیبای ِ مستی
چگونه صید ِ خود را می پرستی؟!
ببین دستان سرد و خالی ام را
ببخشا مهربان بد حالی ام را
دلم از زنده بودن بی تو سیر است
دلم در زخم خوردن بی نظیر است
مروت نیست در شبهای ِ بی راه
بغل زانوی ِ غم ، هی پُشت ِ هم آه!
من از سمت پرستوها پریدم
بجای عشق تو ، خنجر خریدم
تو دیدی حال و روزم دلخراش است
تو ابراهیم ِ قلبت بت تراش است
فدای آن نگاه نازدارت
دل ِ آبستن ِ آواز دارت
نفسهایت پر از عشق و اشاره
عسل چشمان نازت استعاره
تو هم چون من غم آیینه داری؟!
بگو عشق مرا در سینه داری؟!
من از آغوش تو لب باز کردم
من از بوسیدنت آغاز کردم
شب و آغوش و ناز و راز داری!
شراب و عشق و شهوت ، لب سواری!
تنت در بازوانم جور می شد
شب ما هم پر از تنبور می شد
تو طعم بوسه هایت یاس دارد
تو لبهایت چقدر احساس دارد!
گلٍ رو تختی ِ ما هم بهاری
شب ِ ما فارغ از یک قطره زاری
تن آیینه پوشت چون حریر است
نگاه ِ مست تو مهتاب گیر است
سرم بر روی ِ لب های تو خم بود
عسل در وصف لب های تو کم بود
تو ترک من نمی کردی در اینجا
نمی کردی تو این آیینه را ، ها!
تو از کنج نگاهم پر کشیدی
تو جام شوکران را سر کشیدی
نفهمیدی که چشمانم ، چه کم سوست!
ندیدی فصل هجران پرستوست؟!
تو دیدی قصد آزادی ندارم
دلیلی بهر یک شادی ندارم
چرا عشق مرا انکار کردی؟
غم دیرینه را تکرار کردی!
چرا آینده ام رنگش پریده؟
چرا احساس تو خنجر خریده؟
چرا شادی برای من زیادی ست؟
چرا هرشب نصیبم انفرادی ست؟
چرا من خانه ام راه و مسیر است؟
به هرکس می رسم همواره دیر است!
چرا خنجر به پشتم مهربان است؟
چرا او سهم از ما بهتران است؟
ببین ای مهربان زخم تنم را
بیا و پاره کن پیراهنم را
دلم یک دشت گل از یاس دارد
قلم در دست چپ احساس دارد
بیا امشب در آغوش نگاهم
بیا ، دورت بگردم ، غرق آهم
دل تنگم چرا باید بگیرد؟
دعا کن مهدی ات امشب بمیرد…..
مهدی شریفی ( م.اشتاد )