عیشت القصیر…

داشتم متن کار ((عیشت القصیر)) رو می نوشتم و همونطوری که مشغول بودم ناخودآگاه بیاد ایام نه چندان دور افتادم…اون موقعها که هیچ ناتوانی نداشتم و قوی و قبراق به عهدی که بسته بودم فقط عمل می کردم…..امروز تمام خاطرات اون روزا خلاصه میشه در یه سری نوشته ها ی پراکنده فیلم و عکس و تعداد زیادی قاب…خیلی وقت بود که یه درد شدید توی قفسه ی سینه ام حس می کردم….هر وقت به یه جمله از یه مادر شهید می رسیدم این درد شدیدتر می شد….گفتم مادر شهید….نمی دونم چطور این رو توضیح بدم ، مادری که فرزند خودش رو از دست داده و هرچه زمان بر اون می گذره داغ فرزند و تحمل هجرانش سخت تر می شه….اینو برای این گفتم که در آخرین کارم دو گزارش متفاوت از سعاة مادر شهیدی گرانقدر از خطه ی جنوب دارم…یکی قبل از آغاز جنگ 33 روزه و دیگری بعد از پایان جنگ و شهادت فرزندش….جملات این مادر دردمند که خودش در سالهایی نه چندان دور شیرینی اسارت و شکنجه در خیام رو تجربه کرده بود؛ مثل شمشیری در قلبم فرو می رفت….این رو به جرات میگم که مادران شهدا همه شبیه هم هستند….وقتی سالهای دور مستندی از تفحص پیکر شهدای جنگ تحمیلی ایران با عراق می ساختم در معراج شهدای تهران بخشی از مستند ما می گذشت که مادران شهدا با استخوانهای فرزندانشون روبرو می شدند….اونهم با فاصله ی زمانی حداقل 12 سال…مادر شهیدی داخل شد و با احترام به سمت تابوت فرزندش راهنمایی شد….من بی اختیار ساچلر رو به سمتش چرخوندم و متوجه حرکاتش شدم….این مطلب رو دقیق متوجه باشید که این مادر تمام اشکهاش رو برای این فرزند ریخته اونهم در مدت دوازده سال…مراسم ها رو گرفته….لقب مادر شهید رو پذیرفته و جای خالی فرزندش رو در دوازده سال تحمل کرده….با این شرایط اولین چیزی که به ذهن مستندساز متبادر میشه اینه که داغ این مادر بعد از دوازده سال تازه میشه….با خودم می گفتم کاشکی هیچوقت اجازه نمی دادند تا مادران شهدا با استخوانهای فرزندانشون روبرو بشوند….چون تصویری که مادر از فرزندش داره قطعا تصویر فعلی نیست….اون مادر بی اختیار سرش رو روی تابوت فرزندش گذاشت و شروع کرد زمزمه کردن….دیگه از داخل ویزور چیزی نمی دیدم و مادری بود و فرزندی و خلوت انس این دو با هم….اجازه نمی داد کسی روی تابوت رو باز کنه همینطور تابوت رو در آغوش گرفته بود و باهاش حرف می زد….مثل کسایی که می شناسمشون و مزار عزیزشون رو در آغوش میگیرند و باهاش حرف می زنند…..روی تابوت رو باز کردند و کفن کوچکی رو بیرون آوردند….متوجه چهره ی مادر شدم…..اکستریم کلوزآپی که از چهره ی مادر می دیدم نشون از بهتی سنگین بود و براش باور نکردنی….آروم کفن رو در آغوش گرفت و شروع کرد بی اختیار براش لالایی خوندن….یهو ایستاد و رو به فرزندش کرد و گفت: (( مادر وقتی قنداقت می کردم از این بزرگتر بودی…چی به سرت اومده؟…))…..این جمله همیشه توی گوشم زنگ می زنه…عین جمله رو بی کم و کاست نقل کردم…دوباره توی سینه ام درد شدیدی اوج می گیره….این یادگار از همون ساله….مشابه این کلام رو در جاهای مختلف از دنیا شنیدم و فهمیدم که همه ی مادران شهدا شبیه هم هستند…شاید همه مادران شبیه هم هستند….من کاری به بحث های ایدئولوژیک ندارم و اصولا حکومتی کردن مساله ی مدافعین از خاک رو نمی پسندم…چون میدانهای متفاوتی از دفاع و مدافعین رو تجربه کردم و خوب می فهمم که گلوله و ایستادگی در مقابل اون به چیزی بالاتر از مباحث ایدئولوژیک نیاز داره…شاید بشه گفت یه نوعی ناشناخته از غیرت…..دوباره به متن برگشتم و می خواستم ادامه بدم ولی درد توی سینه ام اجازه نمی داد راحت کارم رو بکنم…به برکت داروهای قلبی کمی از این درد تسکین داده شد و دوباره شروع کردم…..((اینها- سیم های خاردار- محصول رژیم اشغالگر قدس و این گلها محصول مردم لبنان است…تفاوت محصولات رو ببینید…))…به تصویر سعاة خیره شدم….یکی از گلها رو بویید و به طرف من اشاره کرد و گفت: ((جهاد!….تو گل دوست نداری؟))….لبخندی زدم و از همون پشت دوربین گفتم: نه!!….فیلم رو نگه داشتم و فکر کردم…آیا واقعا من گل دوست ندارم؟….نه!! دوست ندارم…یا شاید برام مهم نیست…آره این درست تره ، هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودم….دوباره فیلم رو پلی کردم…گفت: (( تو باید گل دوست داشته باشی؟…))…پرسیدم ازش چرا؟…گفت: (( اینها محصول ماست!!!…)) …نمی دونم شاید من خیلی خشن شدم که دیگه به این چیزای لطیف توجه نمی کنم…البته طبیعت کار ما اینه که هرکی درش باشه بالاخره خیلی از حساسیت هاش رو از دست می ده…یکی از محصولات این نوع از کار و زندگی یه جمله ی آزار دهنده از منه که میگم من هیچوقت از آمدن کسی خوشحال نمی شم و از رفتن کسی متاسف هم نمی شم….چه می خواد به مرگ این اتفاق بیفته یا تولد و چه به انقطاع آشنایی ها….فرقی نمی کنه..اونقدر رفت و آمد انسانها رو دیدم که دیگه اهمیتی نداره کسی باشه یا نباشه…چون بود و نبود خیلی ها فرقی با هم نداره….وقتی به پشت سرم نگاه می کنم می بینم که این کسالتهای امروز از یک دیروز سراسر رنج و تلاش به دست اومده چه در کارم چه در هنرم….سختیهایی که اگه دوباره بخوام تحملشون کنم دیگه نمی تونم…دوباره برگشتم به متن….و نوشتم….اینجا همان جایی است که هزاران مبارز از مقاومت اسلامی به شهادت رسیدند….و چه جای آشنایی است برای من!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟……خیام….سعاة صحبت می کرد با این تفاوت که اینبار داغ فرزندش رو با خاطرات دوران اسارت ؛هر دو رو با هم تحمل می کنه….برام تعریف می کرد و من هم خاطرات خیام از جلو
ی چشمام رژه می رفت….به سختی می تونستم روی متن متمرکز باشم….ولی کلام شیرین سعاة بهم آرامش می داد….فیلم رو نگهداشتم…کمی فکر کردم و به خودم گفتم…اینهمه رنج در دل یک مادر!!!!!….یادمه اون موقع خیلی بیرحمانه ازش خواستم که از خیام مستقیم به سر مزار شهدا بریم…یعنی از دید من ، از اسارت به داغگاه فرزند…..با هم رفتیم و برام تعریف می کرد توی راه از پسرش ؛ و خبر نداشت که من و یاسین از دوستان قدیمی بودیم…نمی خواستم بدونه…چون مجبورم می شدم از روزها و شبهایی که اون رو ملاقات کردم براش بگم و فقط این داغش رو بیشتر می کرد…..یهو نگاهی بهم کرد و گفت: (( چرا همش من حرف بزنم؟…یه کم هم تو بگو!!…))…یکه خوردم و بهش گفتم که می خوام صحبتهاش رو برای همیشه در تاریخ ثبت کنم چون دیگه این لحظات تکرار نمی شه….کنار گلزار نگه داشتیم و ماشین رو پارک کرد….اومدیم پایین و دوربین رو از من گرفت و گفت: (( بگو؟….))….مونده بودم چی بگم؟…یه عمر همه جلوی دوربینم اسیر می شدن و الان خودم…لکنت گرفته بودم…با خنده بهش گفتم که ول کنه و بذاره کارم رو ادامه بدم ولی خیلی محکم جواب داد : (( نه!!!…باید حرف بزنی…جهاد!! با توام…))…نمی تونستم درخواست این مادر شهید رو رد کنم:
((على هونك علی شوی…بعد ماطابت جروحی…..بعد ما جفت دموعی….تحملنی الین اضوی انا شموعی….الین أبصر بعینی النور وأقرر وقتها رجوعی…الین اجمع شتات القلب وأقرر وقتها رجوعی…على مهلك علی شوی….ابحكیلك حكایة قلب من أولها لتالیها….بدایتها فرح مجنون ونهایتها أمل مقتول بیدیها…تحبه حیل ولو على الجمر تمشیله وهو بالروح یفدیها….ولكن الزمن غدر فیه وغدر فیها….وتفارقنا وبقیت انا….وذكرى حب انسرقت أفراحه ولیالیها….على هونك على مهلك علی شوی….احس انك تبی تسأل الین الیوم انا أتألم !!….الین الیوم انا اشتاق للی للغریب سلم !!…الین الیوم انا أتذكر لمسه یده وریحه عطره ونبره صوته لاتكل…وجوابی لك بكلمتین منهم حاول تتعلم….ابد ما أنساه ولو بنسى أنسى أشوف وأنسى أذوق وانسكى كیف أتكلم……))
اشک از چشمهای سعاة سرازیر شدید و نگاه عمیقش رو به من دوخت….دوست نداشتم بعد از اون حرفهایی که زدم دیگه به چشماش نگاه کنم…ازش خجالت می کشیدم…اومد جلو و کنارم نشست و گفت متاسفم که مجبورت کردم حرف بزنی….بهش گفتم نه…اتفاقا خیلی خوب بود…به خیلی چیزا تونستم توی همین فرصت کم فکر کنم……دوباره به متن برگشتم…باید این کار رو تموم کنم….دوباره اون درد عجیب توی قفسه ی سینه ام شروع شد…یه قرص دیگه…خنده ام گرفت….زندگیم شده سیگار پشت سیگار ، قرص ده تا ده تا، چای لیوان لیوان….زندگی قرصی…البته این زندگی بیشتر از این هم نمی ارزه….کمی که دردم ساکت شد ، شروع کردم به نوشتن….نوشتن تسکین همه دردهاست و معشوقی که هیچوقت برام کهنه و تکراری نمی شه…هرچی تجربه بیشتر میشه ، قلم هم تغییر می کنه…وقتی انگشتانم قلم رو در آغوش می گیره، توسن افکارم به خروش در میاد و در اون موقع فرزندانی متولد میشن که همه با یه رنج کهنه به دنیا میان…رنجی که اصلا شخصی نیست….منشور زندگی در این دنیا همینه…دوباره درد سینه ام شروع شد…فیلم رو پلی کردم….وقتی سعاة مزار فرزندش رو در آغوش گرفته بود متوجه اطرافم شدم و مادری که بر مزار فرزندش نوحه می کرد…نوحه ی عربی خیلی سوزناکه و حتی اگه عربی هم ندونی روت تاثیر زیادی میذاره….به طرفش رفتم مزار ابوصادق بود….دوستی که هیچوقت مهربانیهاش رو فراموش نمی کنم…مادرش رو اولین بار بود می دیدم…نزدیک شدم و وقتی که متوجه من شد کمی آروم شد و به دوربین نگاه کرد….چین های روی صورتش حکایت از رنجی عمیق داشت…اسمم رو پرسید…آروم بهش گفتم: ((جهاد!!))…لبخندی زد و پشت سرهم می گفت : ((الله خلیک…الله خلیک…صور..صور…))….منم دوربین رو توی مزار شهدای مقاومت در بنت جبیل رها کردم…رها کردم تا هرچی خودش دوست داره تصویر بگیره….اکثر شهدا رو می شناختم…انسانهای دلیری که شغلشون کشاورزی و باغداری بود….نه مسئول بودن نه نظامی…فقط مسئول دفاع بودند…بیل و خیش رو ترک کردند و اسلحه به دست گرفتند و با شقی ترین قوم تاریخ توی یه مواجهه ی نابرابر روبرو شدند و چقدر هم سربلند بودند….دوباره یه مادر… و من…درد توی سینه ام شدت گرفت….باید به متن برگردم….ام یاسین تعریف می کرد از کودکی های جوان برومندی که الان زیر خروارها خاک آرام خوابیده و من به این فکر می کردم که چقدر در این دنیای دون و پست نابرابری و تفاوت زیاده…..باز در متن به جستجوی واژه ها هستم ، واژه هایی که بتونن مردانگی ، ایثار ، فداکاری و از جان گذشتگی رو بخوبی بازگو کنند…چرا جستجو؟!!!….شاید به این خاطر که دیگه این صفات خیلی کمیاب و حتی نایاب شدن و امروزه روز دیگه کمتر میشه از چیزی تعریف کرد و یا خاطره ای رو فارغ از خون و جنگ و شمشیر گفت که بازگو کننده ی این صفات باشند…..به چهره ی خندان یاسین نگاه می کنم و فکر می کنم این چهره الان در کجاست….در کجای عالم ماورایی که سرانجام همه به اونجا ختم میشه سکنی گرفته….درد توی سینه ام بیشتر و بیشتر میشه و اونقدر که بی اختیار دستم به پاکت سیگارم می رسه….شروع می کنم و اینبار افکارم با حلقه های دود سیگار به سرزمین معراج کلمات می رسن….تابعد….

  1. هوا گرگ و میش و ابری ست…باران می بارد و برف…صبح، سرِ برآمدن ندارد…برای تو!… برای تمام مادرانِ شهید و شهیدانِ مادر!…برای درد! برای زخم! برای زجر!…برای سینه هایی که می سوزند!…برای قلب هایی که جایِ تپیدن شان تنگ است!…برای آیه هایی که دیگر نازل نمی شوند! و پیامبرانی که هرگز مبعوث نمی گردند!…برای خواب های بی تعبیر! و فرهنگ نامه های بی واژه و فقیر!…برای قلم های بی نویسنده! و نویسندگانِ بی قلم!…برای برادرهای بی خواهر! و خواهران بی برادر!……حافظ گشودم…

    سال ها پیروی مذهب رندان کردم
    تا به فتوای خرد، حرص به زندان کردم

    من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه
    قطعِ این مرحله با مرغ سلیمان کردم!

    سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان!
    که من این خانه به سودای تو ویران کردم

    توبه کردم که نبوسم لبِ ساقی و کنون
    می گزم لب که چرا گوش به نادان کردم!

    از خلاف آمدِ عادت، بطلب کام، که من
    کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم!

    نقش مستوری و مستی، نه به دستِ من و توست!
    آن چه سلطان ازل گفت بکن! آن کردم

    دارم از لطف ازل، جنّت فردوس، طمع!
    گر چه دربانی میخانه، فراوان کردم

    این که پیرانه سرم، صحبت یوسُف بنواخت
    اجر صبریست که در کلبه ی احزان کردم

    صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ
    هرچه کردم، همه از دولت قران کردم

    گر به دیوان غزل، صدر نشینم، چه عجب!
    سال ها بندگیِ صاحبِ دیوان کردم

    • چقدر دقیق و عمیق خواجه را به سخن درآوردی ، مهربان خواهر صبور و عالمم……
      سال ها پیروی مذهب رندان کردم
      تا به فتوای خرد، حرص به زندان کردم

      من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه
      قطعِ این مرحله با مرغ سلیمان کردم!

      سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان!
      که من این خانه به سودای تو ویران کردم

      توبه کردم که نبوسم لبِ ساقی و کنون
      می گزم لب که چرا گوش به نادان کردم!

      از خلاف آمدِ عادت، بطلب کام، که من
      کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم!

      نقش مستوری و مستی، نه به دستِ من و توست!
      آن چه سلطان ازل گفت بکن! آن کردم

      دارم از لطف ازل، جنّت فردوس، طمع!
      گر چه دربانی میخانه، فراوان کردم

      این که پیرانه سرم، صحبت یوسُف بنواخت
      اجر صبریست که در کلبه ی احزان کردم

      صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ
      هرچه کردم، همه از دولت قران کردم

      گر به دیوان غزل، صدر نشینم، چه عجب!
      سال ها بندگیِ صاحبِ دیوان کردم

  2. چه دردی …………..

    • مونای مهربان ، دوست خوبم ، خوش آمدی…..دردی عمیق و جانکاه…ذره ذره روحم را می خورد و ساییده می شود….دیگر نمی توانم به پیراهن جوانی ام بنگرم….تابعد….

  3. احساسی مؤلم….ان یعیش الانسان و یموت و لا یشعر بحلاوة الحب
    احساسی مؤلم….ان ینتهی الامتحان و تحسب منی ورقة الاجابه و انا لم اکتب فیها شینا
    احساسی مؤلم…عندما یاتینا الموت بغته….و اتواری فی الترب و نفارق من اهل و الاحباب و لایبقی معی الا الحزن…..

    جهاد….

پاسخ دهید