دل نوشته های یک چپ دست…۱

ای تمام نسل سوخته ی شرقی من!…این روزهای سخت تکلّم است که می گذرد…این ساعات سخت تعادل است که می گذرد….کم کم لکنت بر زبانم چیره می شود….و صندلی آخری که چرخهایش حکم پاهای سابق مرا دارند!…….
این طبیبان قرن بیست و یک عجب موجودات غریبی هستند…راستی…به سلامتی ِ نفرین ، چشمهایم تار می بینند!!!…چقدر شادمانم که این چشمهای گشوده بر خون و غارت و شمشیر دیگر نخواهند دید!….طبیبانم می گویند : ام اس بیماری سختی است!!!…من می گویم « ام» نشان محبّتی ست که همواره از من دریغ شد و « اس » آغاز سرپناهی ست که هیچوقت نداشته ام!!!….زیبای ِ خاموش من!…دلم برای مادرم خیلی تنگ است!…آنقدر مادر می خواهم که نگو و نپرس!!!……
یک سبد مادر که جوان بر خنجر خوابیده اش را در آغوش بگیرد!!!…..جوان به زوزه نشسته اش را به مهر نگاه کند!!!…به نام کوچک صدایم کند!!!…..راستی!!!…وقتی مادرت به نام کوچک صدایت می کند ، چشمانش برق می زند؟!!!!…لحن و آهنگ صدایش چگونه است؟!!!!…اگر روزی حوصله داشتی برایم بگو تا این تصور ناکام را سامان دهم!!…می دانی؟!!!…می دانی چند سال است که آرام نخوابیده ام؟….می دانی چند سال منتظرت بودم؟…تصور ناکامم را چقدر دلداری دادم؟!!….می دانی چقدر مهربانم؟!…این خطوط به زوزه نشسته بر صورت و پیشانی ام را نبین که خشمناک اند!!!…به این قلب شیشه ای بنگر!….مرد خلوت آیینه ها!!!!…مرد مهربان تصویرهای ِ قاتل!!!….مرا به نمناکی دائم گونه هایم ببخش!…مرا ببخش که اولیای اشقیایم…اشقیایی که خود اولیای گناهکارانند!!!…من در چاه ِتناسلیان سرنگون زیارتنامه می خوانم!!!…من یوسف ِ خویشتن ِ خویشم!!!…برادر یوسفی که مرا به ازای یک پیراهن نگاه ؛فروخت…برادری که مرا با تمام رمزینه هایم بر همه نمایش داد!!!…یوسف من برادر نمی خواهد!…او در چاه ِ خود کنده ی خویش گرفتار است!…او خودش یک جریب زلیخای ِ گناه است….او مرا نه به پیراهنی ، به خاطری از پیراهنی فروخت!…ببین!….ببین چقدر زلیخا قیامت شده ام!!…ببین چطور در نگاه ِ بی ابتدای کاج ، تمام درهای ِ دوری بسته است!!!….

ببین!!!…ببین چطور هزاران نمایش زخم را جلوتر از من تبلیغ می کنند!!!….او مرا در خاطره ی زلیخاها زندانی کرده است!!!….کسی ؛ خوابی ، رویایی ، خیالی ، توهمی ندارد تا برایش تعبیر کنم؟!!!….عجب راندنی که عین خواندن جلوه می کند!!!….اصلا ، ننگ بر دلی که یوسف ندارد!!!….ببین چقدر راه عشق باریک است.!!…..با قدّی خمیده از صراط مستقیم عشق عبور می کنم!!…با ویلچری پر از التماس ِ راه!….عبوری که خون هزاران پیراهن بر گرده ی یوسف من است!!!…عبوری رمیده که گویی در دام چاهی از زلیخا گرفتار است!!!….پر شده ام از زلیخاهای ِ رنگ وارنگ!!!….آه از یوسف ِ من ؛ که داغ زلیخا بر پیشانی دارد و هنوز از چاه بر نیامده است!!!!….عجب مصیبت دلچسبی!!!…بیا محض خدا مرا از اینهمه زلیخاکده ی خیال عبور بده!!!…….بیا مرا از دست امپراطور سرزمین سایه ها زمین بگذار!…بیا که در روزگار دراز مرگ ِ آرزوهایم، جز وصل جدایی و رسیدن ِ رفتن نچشیده ام!!!…به کدام ضریح ِ خیال ِ زیبارویان و مهربانان ، دخیل ِ دل نیاویخته ام که صاعقه ی « جدایی » درخت خواستنی ها و آرزوهایم را به خاکستر مبدّل نکرد؟!!!….کدام لب بر جام ِ خواستن ها نزده ام که داغ نگاه را نصیبم نکرد؟!!!….من مریض نگاهم!!!….کدامیک از شما متضرّعان ِ متمدن صندوق ِ عشق و عاطفه اید؟!!!….ای مرتاضان ِ شکوفه!!!….کدامیک دستهای تضرّع مرا دیدید؟!!!….من در دربار دلم ملیجک ندارم!!!….ای منقل نشینان ِ درویش!!!…کدامیک شراب ِ حیرانی به لب های شیونم تعارف کردید؟!!!…اینجا معشوق پرستی جرم است؟!!!!….هرکس معشوق را بپرستد به جهنّم راهش می دهید؟!!!…جهنّم تان چگونه است؟!!!…مثل جهنّم من است؟!!!…پر از حسرت زیباترین آرزوهای ِ مونث و مخنّث؟!!!!….پر از اندام های آتشین؟!!!!….پر از نارهای ِ پستان؟!!!….پر از صدف های ِ محبّت و نیاز؟!!!!….پر از همهمه های ِ نگاه و حرف؟!!!…پر از تشعشع های ِ عاشق و در به در؟…پر از زمزمه و فریادهای ِ خاموش ِ دوستت دارم ها؟…پر از پستانک های ِ تسکین؟….پر از نوشیدن لب های ِ نوشین؟!!!….پر از دیدارهای ِ نابینا؟!…جهنّم تان چگونه است؟!!…در حجاب و بینایی؟…در لفاف و هیزی؟!…پر از پنهان های ِ از روز روشن تر؟…محض خدا رحم کنید و دست مرا برسانید به آنجا که آخرین متاع را می فروشند!!!….مرا به بازاری برسانید که در آنجا گنجشک های مرده را رنگ هجران می زنند!!!…

 

آواره گرد محمل های ِ شرقی من!!….کور باد چشمانم ، اگر جفتگیری ِ وصل و هجران و همآغوشی ِ حیات و ممات را تکذیب کنم!!!….من نابینای ِ آخرتم!!!….لب های ِ دلتنگم را هرازگاهی به یاد ِ تو اجاره می دهم تا دخترکان ِ معصوم ِ افق های ِ فاحشه طعم عشق را تجربه کنند!!!….پُرم از سایه های ولگرد…پُرم از ارواحی که هنوز در پس ِ قافله ها ردّ پا می جویند تا به رستگاری ابدی برسند!….ولی ببین!…ببین در میانه ی ِ راه پاشنه ی غربت کشیده ام و تو را صدا می زنم…صدایت می زنم!!…ای قیامت وداع!!!…ای تمثیل ِ مسجّل!!!…ای مونث ِ تکلّم!!!…ای نوه ی باغهای معلّق!!!….ای نبیره ی کاج!!!…تو در کرانه های ِ فاحشه ی طلوع چه می کنی؟!!!…در سپیده دم ِ پاییز چه گذشت که در کنار اساطیر ، تخته سنگ های ِ ملکوت را حجاری می کردند؟!!……آی واسطه ی ابدّیت و بیکرانگی!!!…این افسانه ی خالص مال ِ تو نیست؟!!!….این روایت که سینه به سینه سوخته است ، حکایت ِ تو نیست؟!….می گویند شمشیر ِ تو شاعر است!!!…راست می گویند؟!!!!….می گویند تو از قنوت قنات می سازی ، امّا فرزندان ِ تو بر شن های تفتیده ی ِ ساحل تشنه اند!!!…می گویند جسمت در زمین است و جانت در ملکوت!…می گویند تو از کلام گنجشک ها به گریه می افتی؟…راست می گویند؟!!!!….آری! ، راست می گویند!!!…تو همان نیایش ِ نیمه تمام تصویر در آیینه های قاتل ِ منی!!…تو با شمشیر هم صاحب کتابی!….یک نفس محبّت تو ، یک خمره میخانه است!!!!…تو به من ویزای ِ جاودانگی ندادی!!!…امّا من عکس تو را تمام قد ، بر روی اسکناس های مچاله شده ی ابدّیت چاپ کرده ام!!!….بیا که دیگر نفس ندارم تا بالای ِ ابرها غوّاصی کنم!!!…بیا از من هم حالی بپرس!!!…از منی که هزاران آبشار نغمه بودم!!!…منی که تبلور شیون هزاران تنبور بر جنازه ی عشقی ناکام بودم!!!…منی که دف را پیامبر دیوانه صدا می زنم!!!…منی که با صدایم گلها می خندیدند و با زمزمه های دلتنگم ، غنچه ها چشم می گشودند!!!….منی که از ضجّه مرگهایم ، حوریان ِ ملکوت شبیه بوسه می شدند!!!…منی که وقتی از بی وفایی ِ کاج و تکلّم می گفتم ، دلها می لرزید و اشک ها به رقص در می آمدند!!!…منی که وقتی سکوت می کردم ، آسمان و زمین سر بر شانه های یکدیگر می نهادند و یک دل ِ سیر شکایت کادو می کردند!!!….منی که با قلبم شمشیر را به عشوه و ناز در می آوردم!!!….از من هم حالی بپرس!!!…از من حالی بپرس تا روحت شفاف شود!!!…احوال پرسی ِ من ، روحت را جلا و خون را در رگانت می دواند!!!…با همین دستان ِ ناجور و ناسور ، دستانت را می گیرم و تا به خودآیی هزار کوچه عطّار را به تو نشان خواهم داد!!!!….تا به خودآیی ، دوباره دلم را نذر دیگران می کنم!!!…از قحطسالی ِ عشق و وفا هراسی ندارم!!!….ببین مرا!!!!…برهنه از لفاف می گویم!!!…دستانم را در تنگدستی ِ خویش فرو می کنم!!!…بی رنج تاویل یا تفسیری ، دو قطره اشک ِ زریّنم را نذر شمع های ِ سقاخانه ی دلت می کنم!!!…من کشاورز واژه های مسلولم!!!…از هر بذر مسلول من ، خوشه ی محبّت ِ معلولی می روید!!!!….من همیشه دلم را به عاشقان بی دست و پا می بخشم!!!…وقتی لب باز می کنم ، پرنده های ِ محجور دوستت دارم ها را به پرواز درمی آورم و وقتی لب فرو می بندم فریادهای ِ گوشخراش حرمانهایم در دل آغاز می شود!!!…من از آنها نیستم که خدا را با ضمیر سوم شخص غایب صدا می زنند!…از آنان که تا دست دراز می کنی دنیا و آخرتشان را به تو تعارف می کنند!!!!….نه!!!…من از آنان نیستم که دنیا بر همه چیزشان سبقت گرفته است…دارایی ام همین چند خط دل نوشته است!!!….هرکس جگر خواندن و فهمیدن دارد ، آخرتم مال او!!!….مرا ببین!!!…ببین! مثل نیایش های ناتمام با دلها بُر می خورم!!!…وقتی درخت جوانی را ، خمیده در باد می بینم ، دستم را قطع می کنم تا تکیّه گاه ِ او باشد!!!…خاموشی هایم را همه شعر می پندارند و وقتی لب باز می کنم ، موسیقی آغاز می شود!!!…دلم مثل لب ِ ماهرویان تنگ است!!!…به فریاد ِ دلم برس!!!…به فریادم برس که در انحنای بهشت گرفتار شده ام!!!…بیاو یکبار مرا در سبد جاودانگی ات مگذار!!!…آی الهه ی ِ شب های ِ بی شیون ِ کاج و تکلّم!!!…بیا و ببین سرانجام ِ بی سرانجام ِ این قلم دلتنگ را!!!…بیا و ببین بهشت فراقم را!!!…من از زلیخا برنیامده ام!!!…نه زخم زیبایی ِ یوسف در پیراهن دارم نه ترنج ِ خون در انتهای ِ زلیخا!!!….شبها قلمم را کباب می کنم!!!…شراب رنج در او می ریزم و نیایش های متاهل را به وادی های دور می فرستم تا گناهان ِ مجرّد بدون ترس از « بسم الله » در شب ِ لاابالی ِ شیونِ من گردهم آیند!!!….درختان ِ باغچه ی گناه را هَرَس مکن!!!…تا گناه نباشد آمرزش معنا پیدا نمی کند!!!…بیا مرا با تازیانه ی نگاهت نوازش کن!!!….عرش حصیری ام را ببین!…آغوش ناتمامم را نظاره بنشین!…آیینه های قاتلم را صدا کن!…راستی!…نشانی آسمان را نفرست!…نقاشی اش را برایم با یک شیون ِ باکره فرستاده اند!…تابعد…

  1. از من بپرس مادر چه طعمی دارد…از من بپرس! که طعم رنج چشیده ام از نارنج تلخِ او…از من بپرس! که همه ی عمر دویده ام در سیلاب رابطه و همیشه زمین خورده ام نه به زانو که با سر!…از من بپرس! تا برایت از نگاهی بگویم که وقتی نامت را صدا می زند، برق نمی زند…که وقت ندارد برای در آغوش کشیدنت و سرمایه اش تو نیستی زمانی که فخر می فروشد به برق زنجیرهای تغافل و جهل که بر دست و گردن اش آویخته…از من بپرس! تا برایت از سنگینی دستی بگویم که زحمت می کشید اما رحمت نداشت…خونِ دل می خورد اما دل، خون می کرد…از من بپرس! که هنوز که هنوز است، دست و پای دلم جامانده اند زیر آوار تبعیضی که مثل خرده شیشه های غربت، توی چشمِ احساسم فرو رفته است…از من بپرس! که هزار ساله شدم اما حسرت های ده سالگی ام ، هم بستر کابوس های نیمه شب های مجرد من است…از من بپرس! که برایت بگویم، خیال های بربادِ مرگ رفته و آرزوهای بقچه پیچ شده، چگونه هر شب به بکارت آرمشِ ذهنم، تجاوز می کنند…از من بپرس! تا تصویر اشتباهیِ زندگی ام را برایت از پشت زخم های سربازکرده ی کاج ها، به اولین آشیانه ی بی مادری که می شناسم پست کنم…از من بپرس! تا برایت از آهنگ صدایی بگویم که موسیقی را نمی شناخت و تنها به فریاد رام می کرد گنجشک های تازه پر درآورده را…از من بپرس! که سیلی خورده ی تبعیض ام و تیپا خورده ی تحقیر…از من بپرس طعم مادر را که قرن هاست دهان خلوت های یتیم ام، گس است از پُرزِ نیشگون های خاطراتی که رحم نمی کنند به این محتضرِ آیینه ها…….

  2. باورش سخت است می دانم…
    باورش، باور! می خواهد…
    …و تو هرگز باور نخواهی کرد…

  3. این قانون طبیــــــــــعت است
    زخم که میخوری اعتمادت به آدم ها سست میشود
    و باوَرت رنگِ شک می گیرد !
    آن وقت تنها تر از همیشه می نشینی کنجِ زنـــــــدگی
    و می شماری درد هایت را …

  4. Thanks for helping me to see tinhgs in a different light.

  5. همه جا سخن از مرغ است
    هیچکس از خروس نمی گوید
    در اینجا سیر شدن مهم تر ازبیداری است!

    برای غیر طبیعی بودن لازم بود
    سعی میکنم پیدات کنم

پاسخ دهید