فاحشه ی درد…

از آن سوی افق ، یک زخم ولگرد
صدا می زد مرا ، مهدی ! منم ، درد!
عزیزم! در دلم آیینه دارم
منم قلبی درون ِ سینه دارم
تو هر شب ناله هایم را شنیدی!
ببین! من دوستت دارم ، ندیدی؟!
تو امشب ناله هایم را صدا کن
برای مُردنم هر شب دعا کن!
تو قلب ِ عاشقم را سوت کردی
تو شمع ِ زندگی را فوت کردی
ببین ! من رود ِ اشکم بر زمین است
نگو سهم ِ من از دنیا همین است
ببین ای شرقی ِ زیبای ِ مستی
چگونه صید ِ خود را می پرستی؟!
ببین دستان سرد و خالی ام را
ببخشا مهربان بد حالی ام را
دلم از زنده بودن بی تو سیر است
دلم در زخم خوردن بی نظیر است
مروت نیست در شبهای ِ بی راه
بغل زانوی ِ غم ، هی پُشت ِ هم آه!
من از سمت پرستوها پریدم
بجای عشق تو ، خنجر خریدم
تو دیدی حال و روزم دلخراش است
تو ابراهیم ِ قلبت بت تراش است
فدای آن نگاه نازدارت
دل ِ آبستن ِ آواز دارت
نفسهایت پر از عشق و اشاره
عسل چشمان نازت استعاره
تو هم چون من غم آیینه داری؟!
بگو عشق مرا در سینه داری؟!
من از آغوش تو لب باز کردم
من از بوسیدنت آغاز کردم
شب و آغوش و ناز و راز داری!
شراب و عشق و شهوت ، لب سواری!
تنت در بازوانم جور می شد
شب ما هم پر از تنبور می شد
تو طعم بوسه هایت یاس دارد
تو لبهایت چقدر احساس دارد!
گلٍ رو تختی ِ ما هم بهاری
شب ِ ما فارغ از یک قطره زاری
تن آیینه پوشت چون حریر است
نگاه ِ مست تو مهتاب گیر است
سرم بر روی ِ لب های تو خم بود
عسل در وصف لب های تو کم بود
تو ترک من نمی کردی در اینجا
نمی کردی تو این آیینه را ، ها!
تو از کنج نگاهم پر کشیدی
تو جام شوکران را سر کشیدی
نفهمیدی که چشمانم ، چه کم سوست!
ندیدی فصل هجران پرستوست؟!
تو دیدی قصد آزادی ندارم
دلیلی بهر یک شادی ندارم
چرا عشق مرا انکار کردی؟
غم دیرینه را تکرار کردی!
چرا آینده ام رنگش پریده؟
چرا احساس تو خنجر خریده؟
چرا شادی برای من زیادی ست؟
چرا هرشب نصیبم انفرادی ست؟
چرا من خانه ام راه و مسیر است؟
به هرکس می رسم همواره دیر است!
چرا خنجر به پشتم مهربان است؟
چرا او سهم از ما بهتران است؟
ببین ای مهربان زخم تنم را
بیا و پاره کن پیراهنم را
دلم یک دشت گل از یاس دارد
قلم در دست چپ احساس دارد
بیا امشب در آغوش نگاهم
بیا ، دورت بگردم ، غرق آهم
دل تنگم چرا باید بگیرد؟
دعا کن مهدی ات امشب بمیرد…..
مهدی شریفی ( م.اشتاد )

  1. درد تنهایی کشیدن مثل کشیدن

    خطهایی رنگی روی کاغذ سفید،

    شاهکاری میسازه به نام دیوانگی..

    و من این شاهکار را به قیمت

    همه فصلهای زندگیم خریده ام

    • بهار زندگی، مارال مهربان و عزیزم ، به این کلبه ی بی رونق و خاموش خوش آمدی…….دلتنگ گام ها و کلام نورانی و مهربانت بودم…..تابعد….

  2. یادم می آید فاحشه ی درد آغاز غم نامه ی واژه ها بود….

    روی لب هایم شبی نامت گذشت

    پشت سر غم بود با من می نشست

    روی قلبم دردها آلاله کشت

    عاقبت دستی مرا خواهد نوشت!

    می نویسد شرح مشروح مرا

    از سکوتی بی دریغ و بی صدا

    زخم می زد ضربه های خیس غم

    شرح گفتن نیست ، آی ،اینبار هم…

  3. خوشحالم که سایتتان بالاخره راه افتاد!

    خوشحالم که دست به قلم بردید!

    اما می دانم وقتی عطش نوشتن داریذ که حالتان زیاد خوب نیست!؟

    برایتان آرزوی سلامتی وشادی دارم

  4. سلام بر مهربان برادرم…و سلام بر فاحشه ی درد که هر شب تنی را بغل می کند…امشب در آغوش او می نویسم…

    درد خروار، خروار می آید و مثقال، مثقال می رود…تپه باشی، البرز کوه می شوی!! رود باشی، دریای خزر !! قطره باشی، باران موسمی!!…درد، آدم را بزرگ می کند! دل را قالبِ اسپرت می اندازد! کفش های روح را واکس می زند! پیراهنِ تدبیر را وصله می دوزد! دامنِ صبوری را چین می اندازد! ساسون های تنهایی را تنگ تر می گیرد! دکمه های حوصله را جا به جا می کند! دست های وسواس گرفته ی ذهن را توی سطل زباله ی تکرارهای نامکرر، ضدعفونی می کند!…درد، تجربه را پشتِ سر می گذارد و جلوتر از مرگ، به خط پایان می رسد!…درد، بهترین سوغاتی حوّاست برای آدم! توی جعبه ای با گارانتیِ ملکوت!…درش را که باز کنی، عطرِ چای دارچین می دهد و آوای ربّنای شجریان!…درد، صبحانه ی مومنانه ای ست که بی حجاب باید خورده شود!…دیواری ست که آجرچینِ عصب های رنج را فرو می ریزد! و خانه ای ست که بدون پنجره ی شهود، نمی توان از سَرسَرای لذّت های زیرپوستی اش گذشت!…دَرد نام دیگرِ دُرد است!…حافظ، دُردی آشام است!!!…قلندران یک لاقبای پاساژهای بی دردی، همه ی سال، نان را به نرخ روز می خورند تا شب یلدا، چهارزانوی فرهنگ بنشینند و تخمه ی فلسفه بشکنند و برگه ی تقدیرهای خیس نخورده ی شان را گوشه ی لپ بی اندازند و آجیلِ تجامل بخورند و انار شهوت دانه کنند و گل پَر و گلابِ ایسم های وارداتی را بر آن بپاشند و…اگر وقت شد! دیوان خاک خورده ی یتیم مانده ی حافظ را بگشایند…بعد توی آن همه واژه، گوشِ جنسی شان همه اش دنبالِ خال و خط و چشم و لب و ساقی و ساغر و زلف و می و باده و ابرو بدود!!!…هیچ کدام شان هم به روی مبارکِ منطقِ نداشته ی شان نیاورند که نفهمیدند منظورِ نظرِ شاعر چیست!! سرِ اندیشه تکان دهند و لب و دهانِ فهم شان را جمع کنند و گوشه ی ابروی تفکرشان را بی اندازند بالا که یعنی، بله! می فهمم !!…گفتم که، حافظ دُردی آشام است و پیراهنِ درک را چنان دریده که تاب مستوری و مستی ندارد!!…یک شب، میانِ تاریکی واژه ها فهمیدم که حافظ، نامِ دیگر درد است حتی اگر شاملو بگوید؛ رندِ یک لاقبای کفرگوی، سر همه ی مان را کلاهی گذاشته به بزرگیِ پانصد و اندی غزل!!…درد، آدم را بزرگ می کند!! و وقتی بزرگ شدی، دیگر نمی توانی لباسِ نوزادیِ درک و فهم ات را بپوشی!!…دیگر نمی توانی برای داشتنِ پفکِ بی خیالی و بی قیدی، گریه ی مصلحتی کنی!!…دیگر نمی توانی به خاطر بستنی آب شده ی عمرت، پای جهالت و لجاجت بر زمین بکوبی!!…دیگر نمی توانی سر جلسه ی آزمونِ قلب ات، روی برگه ی تردیدهای هم کلاسیِ عاشق پیشه ات نگاه کنی!!…دیگر نمی توانی گولّه برف های ایدئولوژیک ات را هرجا که خواستی، روی سر و صورت هر کس که عشق ات کشید، پرتاب کنی!!…دیگر نمی توانی دست کش های ریا را از سرِ سرمای ایمانِ دوزخی، به دست ات بپوشانی!!…دیگر نمی توانی چراغِ زردِ چهارراه های عقاید را، به خیالِ سبز بودنِ باورهایت، چشم بسته رد کنی!!…دیگر نمی توانی بزرگ نباشی!!!…شاید همین جاست که دردِ دوم آغاز می شود!!…دردِ دانستن!!! دردِ بزرگ شدنِ قد و قامتِ خیابان های ذهن! بار و برگِ درخت های تعارض! طبقه های برج های سلوک! ویترین های بوتیک های شهود!…و تلخ تر و گزنده تر از همه، دردِ فهمیده نشدنِ باغچه های افلاطونیِ عشق!…عشق!! فریادرسِ بی منتی که در پشت و پَسَله ی جذابیت های عصرِ تجاهلِ باربی های سیندرلایی و شومَن های همه فن حریفِ عنکبوتی، چنان رنگ و رو باخته است که همین روزها باید توی بیمارستانی که طعمِ الکل می دهد و بوی مرگ، بستری شود و برود زیرِ سرُمِ غزل های سعدی و شطحیات عین القضات!!!…
    درد، آدم را بزرگ می کند!! و بزرگ شدن، درد آور است!!…اگر گونه ی باورهایت از سیلیِ غفلت های هرمنوتیک، کرخت نشده باشد! می توانی این دردِ نرم و خزنده را حس کنی و لذت ببری!!…درد آدم را بزرگ می کند و وقتی روحت بزرگ شد، دیگر نمی توانی احساسات دیگران را با قاشق چای خوری اندازه بگیری و رنج های شان را ته دیگِ سبزی پلوی شبِ عیدت کنی!!…دیگر نمی توانی، چهار راه های فقر را ببینی اما کودکانِ خمیازه و کار را از حافظه ی گوشی ذهن ات، دیلیت کنی!!…دیگر نمی توانی، لقمه ی نور بخوری اما تاریکی منتشر کنی!!…دیگر نمی توانی یلدا باشی اما تولدِ خورشید را از درونِ شبانه هایت، جشن نگیری!!…یادت باشد، یادم باشد، درد آدم را بزرگ می کند!…

    • خواهر مهربانم ، زهره ی عزیز و گرامی ام…..واقعا استادانه سخن گفتی….می توان در واژه واژه ی این تدبیر مفخّم ، درد را نوشید و لمس کرد….امّا آنچه که بیشتر از محتوا به چشمم آمد ، نثر فوق العاده و سرشار از صنایع و آرایه های جاندار این گفتگوی عمیق و اندیشمند بود….برای نثر فخیم و بسیار حرفه ای و اندیشمندت تبریک می گویم و در باب محتوا ، آموختم و نوشیدم و لمس کردم….درود این کمترین برادر فقیر و حقیرت را پذیرا باش….تابعد…..

  5. سلام
    این شعر را بارها خوانده بودم و خواهم خواند در زیبایی و توان شاعری جناب شریفی شکی نیست و جایی برای نظر

    نیست@};-

    اما می خواستم از خانم کافی گرامی تشکر کنم بخاطر متن بسیار زیبا و پر معنایی که در این صفحه نوشتند قابل تأمل بود و

    خواندنی @};-

  6. I went to tons of links befroe this, what was I thinking?

پاسخ دهید