رولت ایرانی….بخش دوّم

من حاصل جنایت پدرم هستم…

در بخش اول که در حوزه ی ارتباط دختر و پسر گفتگو کردیم حوزه های دین و عرف را به چالش کشیدیم اما صحبت من در این بخش هنوز تمام نشده است…..گفتم که ارتباط با جنس مخالف ، به خودی خود هیچ ایراد و اشکالی که ندارد هیچ ؛ بلکه بسیار پسندیده است….چراکه در همین اثناء ست که طرفین رابطه ی سالم به جستجوی معنایی دیگر از خویشتن خویش می پردازند….درواقع این ارتباط همانند قوه ی محرکه ایست که آنها را به منازل دیگر شناخت رهنمون می کند…فردیتهای انسانی در هریک از طرفین ارتباط اگر خودساخته نباشد این ارتباط همانند هزاران ارتباط دیگر به سرانجام مطلوبی نخواهد رسید…..درواقع کوروکودیل های عاشق پیشه که بیشتر از آنکه معنای عشق را درک کنند به رجولیت خویش می اندیشند ، در پی فرصتی هستند تا با آغاز رابطه ای جدید لذتی جدید را کسب کنند….اما بررسی اجمالی در احوالات این افراد من را به این نتیجه می رساند که ایشان –فرقی نمی کند می تواند در دو سوی رابطه باشد- از انواع و اقسام بیماریهای روانی رنج می برند و در این ارتباطات فراوان و لجام گسیخته در پی تایید خود و رفع نیازهای عاطفی و جسمانی می باشند…به نظر من انسان تنها جانوری ست که آرواره های جنسی اش بیش از عقل و روحش کار می کند…می خواهم بازگردم به بررسی روابط در همین جامعه ی مجازی….در اینجا انواع و اقسام عادات ذهنی و رفتاری به مثابه ی علایق و سلایق نوشته شده است اما واقعیت امر چه چیزی ست؟…. فقط نویسنده می داند و بس….در صورتیکه تمایل به درک واقعیت از این دیوارنوشته ها داشته باشیم ، ناگزیر از ایجاد ارتباط هستیم….ایجاد جذابیت برای شروع رابطه ، امری بدیهی ست و کسانی که بیشتر به رنگ و لعاب دیوار نوشته هایشان اهمیت می دهند در جستجوی جذب بیشتر مخاطب و نهایتا داشتن روابط متعدد با انسانهای مختلف هستند….ویترین هیچ مغازه ای بد نیست و کسی حاضر نیست در ویترینش توضیحاتی قرار دهد که من جنس بنجل می فروشم….دیوار نوشته ها در اینجا شباهت زیادی به ویترین مغازه ها دارند ؛ محلی برای عرضه ی خود به دیگران…ابلهانه است که تمامی آن چیزی که نوشته شده است را به عنوان یک واقعیت بپذیریم، علی الخصوص بخشهای علایق و سلایق….باید وارد مغازه شد تا فهمید جنس در ویترین قرارداده شده مرغوب است و یا نامرغوب….اگر به محض ورود دلباخته ی جنس ویترینی شده باشم که همانند الاغی هستم که بینایی ام را به گونی عصّاری بخشیده ام و آنوقت هرچه صاحب جنس بگوید دربست می پذیرم….چنین فردی سزاوار هرگونه ناروایی هست و حق هیچ گله ای هم ندارد….پرنس های محیط مجازی ، مردان بیشرمی هستند که با تورهای دیوارنوشته های دروغین خود به شکار چشمها می روند تا از گوشه و کنار این محیط مجازی برای شام شهوت خود لنگ و پاچه ای تهیه کنند……آنها در جستجوی ته مانده های تن اند…از آن توله سگ هایی هستند که ساعت ها برای دیدن بالاتر از ساق پوشیده ی یک زن تلاش می کنند….اینها بچه مزلّف هایی هستند که از روی معصومیت دختران ما با کفش آدیداس عبور می کنند….اینها سزاوار زنانی هستند که می گویند : (( من پستان دارم پس هستم))….این پرنس های عصر دوغ و دروغ کم نیستند….گویی تولید مثل آنها دست خود من است….هرچه من بیشتر تلاش می کنم تا آرزوها و رویاهای دورم را ما به ازای یک فرد واقعی ببینم این نسل خنزیر و خوک متراکم تر می شود…..اینها هر روز و هر ساعت وضع حمل می کنند و چهره ی جدیدی از خود ارائه می دهند…اینها نیش شهوتشان از بناگوششان بیرون زده است….دهانشان بوی خوک می دهد….واقعا در این دوره روح انسان به زور از وسط تن ها رد می شود….اما این پرنس های دنیای مجازی به دنبال چه هستند؟….تنوع طلبی و تجربه ی انواع اقسام کلمات و تن ها جزوی از ذائقه ی سیری ناپذیر شهوت انسان است…..ولی نمی شود همان ابتدا گفت: ((ببخشید خانم شما ویکتور هوگو را می شناسید؟…بله می شناسم!…پس بلند شو بریم خونه ی ما کسی نیست!!!!……))….مقدمه و موخره ای نیاز است….باید از جایی آغاز کرد و به جای دلخواه رسید حالا اگر یکماه هم طول می کشد به درک…بعد از یک ماه تلافی این معطلی را حسابی سرش در می آورم…..خب وقتی نیت آشکار باشد که البته برای همگان آشکار است ؛ دیگر می شود فهمید که راه و روش و سلوک برای رسیدن و اخذ بلیط بدن چیست….اینها این کار را می کنند تا راضی شوند به اینکه مشغول زندگی کردن هستند….تا برای رفقا تعریف کنند که چه هنرنماییها که نکرده اند!!!!!!!!!!….بیمارند…بیماری که از کمبود توجه ، محبت ، تایید و….رنج می برند و علی الخصوص بی هویت اند….برای همین وقتی کسی را متوجه خود کردند از او انتقام می کشند ، انتقامی که هیچ ربطی به مخاطبشان ندارد…انتقام خانواده و پدر و مادر خود را از مخاطبی می گیرند که جرمش توجه کردن و دلسوزی کردن و رفاقت با آنهاست…..این پرنس ها ،گنبد احساس مخاطب خود را به توپ می بندند و بعد به گلدسته های روحش هجومی وحشیانه می برند و بعد کاشی های سنتی نگاهش را با سرامیک شهوت عوض می کنند….اینها اوقاتشان کاملا غیر شرعی ست…اینها روح معصومیت و شاعرانه های یک دختر را به جهنم صادر می کنند و بجایش اسپایس پلاتینیوم می کارند…..اینها دلهای ریش را می تراشند و شهرهای سنتی ارتباط را ویران می کنند تا بجایش شهر نو بسازند…….همین ها در ابتدا از سعدی و حافظ فصیح تر شعر می گویند و بهتر از پیتر بروک صحنه را می شناسند و زیباتر از هایدگر و کانت فلسفه می گویند……اینها از شجریان و ناظری آغاز می کنند تا در نهایت ، از خوبی های برهنگی بر
یتنی اسپیرز در گوش مخاطبشان نجوا کنند…..اما از دختران آجیل جینالولو بریجیدا غافل نشویم…..شاه ماهی های کودنی که با بلاهت خود بازار این پرنس های وحشی را گرم نگاه می دارند…..اگر نگاهی گذرا به پیرامون همین محیط مجازی کنیم هزاران هزار آیشوایاری ، جنیفر لوپز ، جسیکا آلبا ، ساندرا و سامانتا و هزار هزار غلط فاحشه دیگر می بینیم….این پرنسس های بلاهت و حماقت خودشیفتگانی هستند که از گول خوردن و تجاوز به فکر و روحشان لذت می برند…تنشان را من نمی دانم…..اگر همان مرتبه ی اول این پرنسس های نسبتا محترم تکلیف خود را با مخاطبشان و حوزه ی رفتاریشان با وی را تعریف ، تبیین و تنظیم کرده و به آن وفادار باشند هیچ نیازی به میله کشی مرزی و سیم خاردار و میدان مین در ارتباط دختر و پسر نیست……مثلا اگر با من اند در حوزه ی سینما و ادبیات ، دیگر از این حوزه خارج نشوند….شاید من سینماگر خوبی باشم ، ولی این هیچ دلیل نمی شود که انسان خوبی برای رفاقت باشم…پس وقتی من آغاز کردم تا از این حوزه خارج شده و وارد دنیای خصوصی غمناکم که معمولا با نامزد زیر گل رفته ای همراه است ، شوم ؛ بهتر است همان جا مشت محکمی از مخاطبم دریافت کنم که : (( ببخشید آقای محترم من نه مارتین لوتر کینگم نه مصلح احوالات روحی نه منتقم آخرالزمان…پس بهتر است برای این صحبتهای خود مخاطب دیگری پیدا کنید….))….خب…امتداد این آشنایی به انقطاع می رسد…چه می شود؟…هیچ….به درک به پایان می رسد…حداقل فایده ی این پایان خوشایند در باطن و ناخوشایند در ظاهر این است که مخاطب من مصون مانده و نه بار مشکلات روحی و روانی من را به دوش دارد نه مسئولیت آن را….ولی اگر همراهی کند چه می شود؟…..بعد از آن سیلی از کلمات سوگوار و غش و ضعف رونده و دل غنجه و….سرازیر شده تا پاسداشت محرمیت و رفاقت گردد…مگر می شود کسی از محرومیت ها و حرمانهایش بگوید و آنوقت مخاطب دست نوازشی روی سرش چه فیزیکی و چه معنوی نکشد؟!!!…..این دست کشیدن تاوان دارد ؛ چراکه بعدها می رسد به محرومیت های فیزیکی از نبود دوست ، و نهایتا محرومیت جنسی که دست نوازش مخاطب خود را مانند ابتدا می طلبد و فاتحه مع الصلواة…..الا ماشاءالله هم که ما در ایران پسر اُلد ویرجین داریم و الحمدلله رب المنة که هیچ پسری که تجربه ی وحشتناک جنسی داشته باشد هم نداریم…..همه ی تجربه ها در پس کلام مهر و عطوفت و شعر و هنر و گردش و پارتی و کوفت و زهرمار محقق شده است….اینجاست که باید بگویم: (( جانم فدای دشمن یکرنگ))…..البته من در همین جا تکلیف افراد عاقل و بالغی که هیچوقت اسیر دام این شیاطین پلید نمی شوند را سوا کنم که روی سخنم تنها با پرنس های وحشی و پرنسس های کودن است…..پرنسس های نسبتا محترم من ، سفره نذری نیکول کید من پهن می کنند تا حاجت بگیرند…آقا به پیر و به پیغمبر مرد و زن هیچ تفاوتی با هم ندارند الا در خصالی که نام یکی را مرد و دیگری را زن نامیده اند…..پس چرا هر پیام و کامنت و پی امی را حاجت روایی خود تلقی کنم…..البته من سالیان سال است که عادت انگشت کردن در دماغ پرنسس های کودن را ترک کرده ام….نمی توان وجود زن را بی ماهیت معنا مشاهده کرد…من فکر می کنم وقت آن رسیده که در بلوک پرنسس های محترم و نسبتا محترم یک گورباچف ظهور کند تا آنها را از نوک دماغ فیل به مقصد پیچ سبیل رادها کریشنان و ریکی و یوگا برساند…شما باید برای دوران بازنشستگی خود فکری کنید….چرا در تابستان جوانی و استراحت برای خود هزار آقابالاسر وحشی و گرسنه ی جنسی درست می کنید؟…..یادتان نرود امروز مجنون واقعی کسی است که به فکر ازدواج با لیلا بیفتد….پس مواظب خودتان باشید……اما من….بالاخره شیطان رجیم بر من رحم آورد و مولانا را دیشب برای من تزریق کرد…این اعتیاد من هم عجب مکافاتی ست…اگر لطف شیطان نبود امروز هذیان نمی گفتم….منتظر باشید…هنوز می گویم ؛ من حاصل جنایت پدرم هستم….تابعد……

  1. موافقم…کاملا موافقم…این بخش را بیشتر از بخش اول پسندیدم. شاید چون صریح تر است!…در ایرانی که روز به روز دارد به تعداد بیماران روانی ــ جنسی اش افزوده می شود، هیچ نسخه ای قابل پیچیدن نیست برادر!…گمانم خیلی سال است که بسیاری از دخترانِ سرزمین من، خودشان را محترم نمی شمرند و هر جنس مذکری را «آدم» تلقی می کنند!!!…کاش توان داشتم برای بیشتر نوشتن! حرف زیاد است اما…

  2. ما با روایت مردان غایب بزرگ می شویم
    مردان غایب که دوست مان دارند
    مردان غایب که ترک مان نمی کنند
    مردان غایب که برایمان دست تکان می دهند

    ***
    ما در روایت مردان غایب پیر می شویم
    مردان غایب کمرنگ می شوند
    مردان غایب محو می شوند
    مردان غایب مرگ می شوند

    ***
    ما به روایت مردان غایب مرده ایم

  3. Brilliance for free; your parents must be a sweetheart and a cetrifeid genius.

پاسخ دهید