نیمکت دوّم…

میان نبودن و بودن ، یعنی درست در لحظه ی هست شدن ، زنی هست به وسعت تمام انسان…..زنی که نامش مادر است و اوست که واسطه ی بودن و جسمیت یافتن انسان می شود….زن یک حقیقت ازلی و مضمونی بی زمان و بی مکان است که بالاترین اوج و عروج ، تا مرز انسان است….ازدواج مرز تاریخ دگرگون شدن برای هر فرد است و این تصور اشتباهی است که بگوییم زن یا مرد در این مرز متوقف می شوند…در نظر من ازدواج یک ویژگی خاص نیست که تعریفی جدید از زن و مرد ارائه دهد بلکه مرزی ست که می تواند بروز و ظهور شکلی جدید از همراهی و معاونت در یک هدف مشترک را موجب شود…ازدواج همانند دو سوی این مساله یک Monumental است که درصورت تحقق دو سوی این مساله را به هم گره می زند و در سایه ی این گره خوردن ساختار جدیدی برای هردو سوی این مساله بوجود می آورد که مصادیق خاص خود را دارد… بدیهی است که هروقت نام ازدواج به میان می آید ؛ تولید مثل و مولد بودن و یا به تعبیری شکل دادن گونه ی انسانی به ذهن متبادر می شود…این مصداق منبعث از عوارض ذهنی خاصی است که خاستگاهی فرهنگی در هر ملت دارد…شاید بتوان گفت در اکثر قریب به کمال جوامع مختلف بشری زایا بودن ازدواج آنهم از سوی علت این امر که یک زن می باشد ، امری بدیهی و انکارناپذیر است…اما نباید از این امر غفلت کرد که بعد از تبادر این مساله چه از منظر ذهنی چه از نگاه ریخت شناسی فیزیکی ؛ باید این امر مشروط به پایندگی و چگونگی اصل ازدواج و چالشهای بعد از آن باشد….بررسی اندیشمندانه ی مرد و زن ، هم از نگاه فیزیکی و روانی و هم از منظر ریخت شناسی تاریخی ما را به اصل موضوع و چالشهای آن رهنمون می کند…..من به عنوان بخشی از یک سوی مساله به طرح موضوع مقابل خود می پردازم….اینکه این سئوال خودش حکایت بقیّة السیفی است که مجالی به طرح اشکال در نوع ارائه ی آن نیست ، بماند…..اما من نه برای دلداری ، بلکه می خواهم زن را فارغ از ازدواج بررسی کنم تا موضوعاتی که بر جنس زن در سنین مختلف مترتب می گردد که از جمله ی آن یائسگی ست ، پاک شود….هرچند معتقد به این موضوع نیستم که زن یائسه یا ازدواج با زنی که تفاوت سنی بالا دارد ، زندگی خوبی را در ادامه ، برای یک مرد ندارد به طرح این موضوع می پردازم… بر همگان روشن است که سه فرهنگ در ایران و بین مردم جاری و ساری ست که اولین آن فرهنگ ملی و بعد از آن اسلامی و نوع جدید الحاقی سده های اخیر فرهنگ غربی ست….اما امتزاج دو نوع اول که قدمتی بیش از هزار و چهارصد سال دارد ، موجب شکل گیری نگرشی مردسالارانه در جامعه ی ایرانی شده است که همواره مواردی چون : تساوی حقوق زن و مرد به صورت کلی و برابری اقتصادی ، سیاسی ، حرفه ای ، جنسی و….به صورت جزیی ، مورد اعتراض جامعه ی زنان بوده و هست که شاید بتوان به قطع قریب به یقین گفت: این موضوعات مورد اعتراض ، خاستگاهی فرهنگی و ناشی از امتزاج دو فرهنگ ملی و اسلامی در یکدیگر دارند….اما آیا ازدواج کمال یک زن است؟….در اساطیر می خوانیم که کمال زن در تجرد اوست و دوشیزگان در راس هرم زنانگی قرار دارند….در اساطیر زن مجرد را مظهر خلوص و پاکی می دانیم….در اینجا منظور از زن مجرد ، زن اثیری و فرامادی نیست ، بلکه مقصود زنی است تنها و بدون همسر….دختری که گوهرهای پاک زنانگی خود را حفظ کرده است و مردی را به این درجه از کمال راه نداده و به خود نپذیرفته است….من معتقدم که بر مبنای این اصل اساطیری ، دختر یک زن ناتمام نیست بلکه تمامیت زنانگی خود را با کسی شریک نشده است و کاملا آن را محفوظ داشته و لاجرم باید وی را بر راس هرم زنانگی دید و گفت: بانوان دوشیزگان تنزل یافته اند…..در اساطیر یونان ، هِستیا مظهر آتش، آتنا ایزد بانوی خرد ، هنر و جنگاوری و آرتمیس ربة النوع شکار ، هر سه مجردند و کمال خود را در دوری از جنس مخالف می جویند…ولی تجرد این سه ، هریک رنگ و بوی خاص خود را دارد…..هستیا مظهر آتش است. آنهم آتش مقدسی که در معابد و آتشگاههای دینی برافروخته می شود…پس باید پاک باقی بماند و مظهر طهارت و نجابت باشد ، لذا با وجود اظهار علاقه ی آپولون و پوزیدون نسبت به وی ،تمام زنانگی خود را حفظ می کند و همواره بر بالای کوه اُلَمپ باقی می ماند….آتنا هنر و زور را توامان دارد و لاجرم تمکین هیچ شوهری را نمی پذیرد. او را با ضعف مرسوم زنان کاری نیست و مردی را شایسته و در خور خود نمی بیند…..آرتمیس ایزد بانوی شکار است که دختری ستیزه جو و سرکش است. تاب مخالفت هیچ کس را ندارد و با هرکه درافتد به تیر زهرآگینش از پای درمی آورد…. آنچه در تجرد این افراد در اساطیر برای من مهم است این است که تجرد هستیا راهبانه و تجرد آتنا متکبرانه و تجرد آرتمیس فمینیستی نیست بلکه گوهرهای پاک زنانگی است که آنها را از هرگونه تزویج به مردان بی نیاز کرده و عواطف و روح زلال زن در وجود آنهاست که موجب می شود ثروت بیکران زنانگی خود را در شکل تجرد از جنس مذکر حفظ نمایند….شما اگر دوست دارید نمونه های این نوع تجردهای مرفوض حقیر را به صورت عینی و تصویری ببینید می توانید برای دیدن نوع راهبانه ی تجرد فیلمهای سینمایی (( آهنگ برنادت )) اثر هنری کینگ ، (( داستان راهبه )) اثر فرد زینه مان ، (( ترز )) اثر آلن کاوالیه ، (( آنا )) اثر آلبرتو لاتوادا و (( فرانچسکو )) اثر لیلیانا کاوانی را مرور نمایید….برای دیدن عینی تجرد از نوع آتنا می توان فیلم سینمایی (( صبح بخیر دوشیزه داو )) اثر هنری کاستر و در خصوص تجرد فمینیستی نمونه های بسیاری از جمله : (( عروس سیاهپوش )) اثر فرانسوا تروفو و (( انزجار )) اثر رومن پولانسکی را مرور کرد….اما چرا در حال حاضر ، سن ازدواج و وضعیت فیزیولوژیک یکی از طرفین این گره خوردن مهم می شود و حتی دوام و بقای یک زندگی در آینده به این مسائل وابسته می شود و حتی اینگونه موارد باعث فروپاشی یک خانواده و در صورت عدم فروپاشی منجر به بروز افعال ناپسند از جمله خیانت یکی از طرفین یا هر دو به یکدیگر می شود…..تا وقتی برای چیزی جسمیت قائل نشویم ، خطاها و نقص های آن بروز نخواهد کرد….در نگاه مرد ، زن صاحب یک جسمیت است و این جسمیت در سن و سال ، بر و رو و سایر مسائل فیزیکی و حتی اخلاقی ظهور می کند…..در اساطیر باستان از وصلت زئوس و دیون ، آفرودیته متولد می شود که او الهه ی عشق است و در روم باستان بدان ونوس می گویند….اما برخی از یونانیان باستان بر این باور بوده اند که دو آفرودیته وجود دارد یکی آفرودیته اورانیا که مظهر عشق پاک و آسمانی ست و دیگری آفرودیته پاندمینه که مظهر و الهه ی عشق خاکی است…..در اساطیر روم باستان هم بئاتریس مظهر و الهه ی عشق افلاکی و پاک است و ونوس مظهر عشق های زمینی و جسمانی است….در اساطیر ایزد بانوی عشق ملازمانی دارد که ((اِروس)) یکی از آنهاست ، کودکی برهنه که تیر و کمانی به دست دارد – شاید در خیلی جاها این تمثال را دیده باشید – او با این تیرو کمان به فرمان آفرودیته قلب مردمان را هدف می گیرد و تیر او بر هر دلی که فرود آید آن فرد لاجرم عاشق خواهد شد…عشقی خاکی و جسمانی و از نوع شهوانی آن…..اینطور است که قلب تیر خورده به نماد عشق و عاشقی تبدیل می شود و حتی واژه ی اروتیک منصوب به اروس در توصیف فیلمهای مستهجن به کار می رود…..در این نوع از عشق ؛ طاقهای جسمیت هستند که بر زندگی دو نفر سایه دارند و در اینجاست که سن و سال و وضعیت فیزیولوژیک زن و تواناییهای جسمی و جنسی وی مهم و در ارکان زندگی جای می گیرند…..کافیست طاقهای جسمیت این عشق فرو ریزد تا پرده ای از مقابل چشمان مرد کنار رود و حلاوت عشق افلاکی را چشیده و زیباییهای حضور زن را در زندگی ولو در هر سنی که می خواهد باشد دیده و لمس کند…..نمی خواهم به هیچوجه من الوجوه تئوری جدیدی ارائه کنم اما آیا محمد بن عبداله با زنی که نزدیک به ۲۰ سال از وی بزرگتر بود ازدواج می کند ، ابعاد فیزیولوژیک آن زن را در نظر داشت یا چیز دیگری در میان بود؟…..باید از میان طاقهای جسمیت گریخت و مشتی حقیقت در آیینه ی اسکندر پاشید تا بلکه در سوز ضجه های بودا بتوان مسیر گره خوردن به انسانی دیگر را دید و با تمام وجود لمس کرد…….تابعد….
شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

۳ دیدگاه برای “نیمکت دوّم…”

  1. زهره کافی می‌گه:

    حجاب های این مقاله دارند کنار می روند…به درکِ تازه ای رسیده ام…هیچ می دانستید دو روی سکه را با هم دارد؟…هم ویران کننده است و هم آرمانی…

  2. Mohsin می‌گه:

    Walking in the presence of giants here. Cool thinking all around!

  3. زهره کافی می‌گه:

    بخش عمده ی این نوشتار را در نقدی که بر شعر خانم آخوندزاده (اسپرچوالیسم …) نوشته بودید،خوانده بودم…جای حرف دارد…تا بعد…

    **************************************

    درود خواهر خوبم….درست است…منتهی این مقاله را پیش از آن نقد نوشته بودم ، در مواجهه با سئوال یکی از دوستان در مورد ازدواج و تجرّد برای یک زن…..جای حرف بسیار دارد و باید به گپ و گعده ای شیرین بنشینیم در این خصوص…درود برادر فقیر و حقیرت را پذیرا باش….تابعد…..

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!