رولت ایرانی…بخش سوّم

من حاصل جنایت پدرم هستم….

………ذهنم رو به عقب تلو تلو می خوره تا بگم که حقیقت این ماجراها زیر لگد واقعیتهای اجتماعی ماست….امروز غلطهای فاحشه به روابط بین دختر و پسر وارد شده است به طوریکه براحتی می توان با یک تور تن به اعماق وجود یکنفر تجاوز کرد….با این نگاههای پدر سوخته ای که فاصله ی تغییرشان به دهم ثانیه عبور خانمی از مقابلشان است ، چه چیزی می توان گفت….اگر بنا بر میله کشی مرزی و صفر مرزی و سیم خاردار و میدان مین باشه ؛ باید برای این نگاههای صورتی اینکار را کرد….در محیط مجازی که بیشترین حوزه ی آزاد ارتباطات است هزاران پرنسس کودن هیستیریک و هزاران پرنس عقب افتاده داریم که اوج شعار شاعرانه هایشان ، (( دختر مردم مچلم کرده….)) است…اگر کسی یک استکان خالص نگاه سراغ دارد ، آدرس آن را به من هم بدهد…..امروز از روی خباثت عشق را نقاشی می کنند تا تخمین تبسم مخاطبشان را برای سرسبزی روز تختخواب حدس بزنند….آوارهای شعر و بیت و غزل و مثنوی هم برای تصویر کردن میزان اشک مخاطب به میلیمتر است تا نیش شهوتشان را تنظیم کنند….اگر کسی با هزار گره ی دریایی به چشمانت خیره شد ، بدان برای صید تنت دوان دوان می آید….وقتی عصر امروز را با عصر غار و حجر مقایسه می کنم به وضوح می بینم که آنها در عقب ماندگی فرهنگی اشان از ما پیشرفته تر بودند…آنها با حیوانات تکلم می کردند ولی امروز ما حیوانی با یک روح لطیف تکلم می کنیم….ملکوت آنها شکاری بود و کبابی و ملکوت ما تختی و تنی…..زنبورهای گفتارشان عسل می ساخت و زنبورهای ما جسد….من به هیچ مشیت الهی مسخره ای تن نمی دهم تا برای وعظ انتخاب شوم…..ولی به اندازه ی هزار موسی لول لول کائنات راستی و درستی ام….حکیمان مشنگ امروز دم در بیمارستان روابط اجتماعی، پشمک اتوپیا می فروشند….هرچه برهنه تر متمدن تر…هرچه بیشرم تر اروپایی تر….راستی چرا بعضی ها اگه هزار لهجه ی ملکوت آمریکایی به خودشان بگیرند باز لال از تکلم بارانند؟……اینجا تنها چیزی که جیره بندی نیست تن است….جهان ارتباطات امروز بالانس خالی بندی شده است…..چشمهای پف کرده ی کابوس را نمی بینی؟….می بینی؟….کسی صابون لطافت نمی فروشد…..وقتی کسی به سویم خیره می شود به یقه ی نگاهش می نگرم ، اگر یقه ی نگاهش صاف بود به او خیره می شوم ولی اگر چروک بود از او می گریزم…..هنوز لب به خواندن بیتی باز نکرده ای ، چاقوی ضامن دار (( عاشقت هستم و تو بهترینی….)) دل و روده ی اخلاص در ارتباطت را بیرون ریخته است….شاید امروزه روز روبرو شدن با لاتهای بی بند وبار ارتباطات قدری بی خیال-خراباتیسم می خواهد…..ببین!….بی پرده می گویم که امروز سلوک نگاه های زیادی را دیده ام که کرم شهوت زده است….باید با نگاهی معصوم خالصانه برخورد کرد….مادرم همیشه برایم می گوید که: شبی یکبار لامپ درستکاری و اخلاصت را امتحان کن تا مبادا فیوز فیوضات درستکاری و اخلاصت در رفته باشد…..درست است که من لاابالی ام اما پرنده ی نگاهم را به هیچ نگاهی نفروخته ام و برای همین است که هنوز نگفته ام (( گاهگاهی قفسی میسازم از رنگ….ببخشید نگاهم رو بدید بندازم توش تا بندازمش به شما))….راستی چرا خدا حوّا را آفرید؟….بخاطر اینکه آدم رموز زندگی را نمی دانست و نمی توانست قربان صدقه ی کسی برود….چون آدم از خاک بود و حوّا از درخت….آدم از گل بود و حوّا از دل….آدم از حیرت بود و حوّا از حریر….آدم از کلمه بود و حوّا از شعر….پس هر شعری قلمرو دوشیزه ای است و نباید این قلمرو را برای رخت کردن تن ارزان از دست داد…..این دوشیزه عشقت نیست….خواهر توست…و تو برادر وی…برادر کوچ کرده ی غربت باریده اش….برادر در کوچه مانده ی به زوزه نشسته اش…اگر بپذیرم که هر ارتباطی با نگاه آغاز می شود ، پس می گویم: نگاه یک کبوتر آماده ای پرواز است….یک اشک پر گشوده…دوشیزه ای در قلب یک مرد….عکس شبنم در ماه….نفسی که دست به خودکشی می زند…آیینه ای که از ذوب تماشا آب می شود….پس چرا نگاههای امروز در این پرنس های وحشی و پرنسس های کودن اینقدر هرزه است؟!!!!….چون فلسفه ی نگاه را هیچوقت ننوشیده اند….نگاه برای ایشان یک آغوش سبد تن است….اینها در نابینایی خود شک دارند….مگر می شود سر نگاه را کلاه گذاشت؟؟؟…..این ارتباطات عصر قجر در قرن بیست و یکم ، سکسکه ی عفونتش هوا را پر کرده است….این نگاههای هرزه برای ارواح فاحشه فاتحه می خوانند….اگر نمی خواستی کسی را گول بمالی بر سرش ، احتیاط واجب جهت استخاره برای فریب و کامیابی از تنش به رساله ی جهان ارتباطات دختر و پسر امروز مراجعه کن!!!…..تابعد…..

  1. با سلام و احترام خدمت شما آقا مهدی عزیز

    خوشحالم که دوباره دست نوشته های خوب شما را می خوانم
    قلمت نویسا . شاعریتان ، نوشتنتان همیشگی .

  2. راستی چرا خدا حوّا را آفرید؟….به خاطر اینکه آدم سطحِ زندگی را می دید و حوّا ژرفای آن را!….چون آدم از شور بود و حوّا از نور!….آدم سرد بود و حوّا درد!….آدم شب بود و حوّا تب!….آدم از کلمه بود و حوّا از تکّلم!…آدم بر عاج بود و حوّا بر کاج!…و تو برادر وی…برادر کوچ کرده ی غربت باریده اش….برادر در کوچه مانده ی به زوزه نشسته اش…برادری لا ابالی که نگاهت را به هیچ نگاهی نفروخته ای!…و پیراهن هیچ مشیّتی راــ الهی یا غیر الهی ــ تن نکرده ای!…این روزها، توی این دنیای فلک زده ی عقب مانده! که هر روز سر چهارراه های ولنگاریِ پست مدرنیستی، داد می زنند، آی آدم! حوّا ارزان شده!! و کم مانده بگویند، یکی بخرید، دو تا ببرید!! ارتباط با نگاه آغاز نمی شود! حتی با کلمه نیز!…کاش هرزگیِ متعالیِ این جماعتِ دست به نقدِ مجازی، شناسنامه داشت!…آن وقت، سودابه این همه شرمنده ی خون سیاوش نمی شد!!…

  3. رولت های ایرانی را کوچه پس کوچه هایی می فروشند که نقاب نیازت را هرزگی نمیدانند … نیاز می فروشند عشق دم دستی می خرند….روی علم هایی به اسم آزادی و تمدن های مارک دار یک کوک می زنند تا مبادا از قافله عشاق مدرنیته جا بمانند….مزه ی ابدالآبادی دارد به بزرگی دروغ و آه های متعفن علاقه….
    .
    .
    حواهای سرزمین من خیالشان هم دوشیزه است……آدمهای سرزمین من نگاهشان، آیینه ای است که از ذوب تماشا آب می شود……

  4. That’s a sultbe way of thinking about it.

  5. So true. Hoentsy and everything recognized.

پاسخ دهید