گیسوی رنج…

ای نهان دریای چشمم باز شو!
در مسیر گونه ام آغاز شو!
ای غزل گلواژه ی چشم سیاه!
غلت غلتان می روی آخر به راه!
با توام! ، ای پادشاه بی رقیب!
همنشین دل ؛ تو ای اشک نجیب!
مادرم می گفت: « مهدی عاشق است » !
پس نشان ِ عاشقی ، با هق هق است!
من تو را با لاله هایم بافتم!
یکشبی در ناله هایم یافتم!
صبر کن! ، یک لحظه بر من گوش کن!
شعله ی سوزان خود خاموش کن!
عابر این گونه ی سردم تویی!
شاعر چشمان پر دردم تویی!
من نریزم آبروی عاشقت!
مخفی ام ، در لابلای هق هقت!
من نمی گویم نیا ؛ آرام باش!
در میان دامِ چشمم رام باش!
من نمی خواهم زمین لمست کند!
طالع تنهایی ام نحست کند!
من خجل از پاکی راه توام!
ارتعاشِ لحظه ی آه توام!
ای زلالِ عشق در حیرانی ام!
ای فروغلتیده در ویرانی ام!
ای شقایق پیشه ی هق هق نیا!
لحظه ی ویرانی عاشق نیا!
ای معطّر از گُلِ بابونه ام!
بس کن و ، جاری مشو بر گونه ام!
اشک من! ، این ناله ها را گوش باش!
بهترین تصنیف من! ؛ خاموش باش!
در صدایم ، لرزشی ناجور نیست!
اشک من!…امشب بساطم جور نیست!
من تو را در هق هقم گُم می کنم!
من دوباره قصد ِ گندم می کنم!
لحظه ای ، شعر ِ عقیمم را ببین!
کودکی های ِ یتیمم را ببین!
فرصتِ این ناله ها در پیش توست!
دیده ی خونبار ، بیخِ ریش توست!
اشک آموزان ببین! ، اینجا کم اند!
این جماعت با تو هم ، نامحرم اند!
ای مقدّس پیشه ی عاشق پذیر!
من در این هق هق شریکم ناگزیر!
بیکسم! ، تنها ترا دارم هنوز!
پس بمان! ، با درد خود امشب بسوز!
آه! ، ای رنجِ هزاران سالِ من!
ای تناسخ کرده از تمثالِ من!
در شب تنهایی ام حاضر تویی!
ای دلیل سوختن! ، شاعر تویی!
فعل نالیدن برایم گشته صرف!
دیده ام هرشب ترا گیرد به حرف!
من نمی دانستم این را پیشتر
هرکه دردش بیش؛ اشکش بیشتر……..
مهدی شریفی (م.اشتاد)

  1. من بافتن می دانم!…بلدم گیسوی پریشانِ رنج را با سرانگشتانِ استخوانیِ درد، ببافم!…می توانم روبانِ روشنِ فلسفه ببندم به انتهای شبِ دیجورِ هق هق های تیره ی بی دلیل!…اما…اما…تو بگو! با دوشیزه ی گیسو بریده ی انسانیّت چه کنم؟…با زنانگیِ سرتراشیده ی تردیدهای مونثِ آدمیّت مدرن؟……

  2. هر چند نیست درد دل ما نوشتنی

    از اشك خود دو سطر به ایما نوشته‌ایم

    صائب تبریزی

  3. بگذار نگویم کیستم

    بگذار نگویم کیستم ..

    می خواستم دوستی بمانم در دوردست خاطره ی مبهم ….

    بی حرف و حدیث و منبر ..

    ساده و خاموش …

    کوچک و تنها …

    اما انگار که نگذاشتند …

    آنها که تاب این دخترک را نداشتند ..

    کنج دلم با خودم میگویم…

    کاش

    فقط بدانی که کمی دلم برایت تنگ است …

    .
    .

    مهدی …

  4. بازتاب این گونه شعرها در روح چقدر عمیقِ

  5. It’s a pslaeure to find someone who can identify the issues so clearly

پاسخ دهید