تاول تنهایی….

از غریبی در غریبستان پُرم!
خسته ام دیگر ! ؛ من از خود ، دلخورم!
پُر شدم از شِکوه و شرح و گِله…
در شب ِ تنهایی ام بی حوصله!
گوش کن این ترجمان ِ زخم را!
حاصل ِ شب های ِ اَخم و تَخم را!
در یتیمی کودکی هایم گذشت…
آمدم از کوه در سودای ِ دشت!
خلوتم هرشب پُر از زنبیل بود!
غصّه ام ، تنهایی قابیل بود!
کوچه ی من ، پیچ دلتنگی نداشت!
دست هایم ، حاجت ِ رنگی نداشت!
بوسه را ارزان نمی دادم به خاک!
دوره می کردم ، زمین را چاک چاک!
می پریدم از بلندی های ِ خواب!
می شنیدم ذکر روح انگیز آب!
گریه می کردم شبانگه بین باغ!
می دویدم در سکوت ِ یک چراغ!
کودک ِ تنهای نخلستان ؛ خودم!
هم پدر ، هم مادرِ خود می شدم!
من نمی دانستم اینها کیستند!
این پدر ، این مادرِ من نیستند!
وقت شادی ؛ کِشت شبنم داشتم!
وقت بازی ؛ مادری کم داشتم!
من صدایم خیس و باران خورده بود…
نبضِ من در کودکی ها مُرده بود!
گریه می کردم ؛ ولی آخر چه سود؟!!!
مرهمی بر زخم تنهایی نبود!!!
دستهایِ کوچکم را بی نشان!
می گرفتم ، من به سوی آسمان…
من نمی دانم کجایی ؟ کیستی؟!
در شب اندوه ِ من هم نیستی!
دردِ تنهایی دلم را خورده است!
آلِ نفرت سایه ام را بُرده است!
من گناهم چیست؟! ؛ در مرز ِ نگاه…
مانده ام با آب و قرآن ؛ غرق ِ آه!
من چه کردم؟ ، جز که در این لاله زار!
سر به بالش می نهادم اشکبار…
من چه کردم؟ ، جز که در این شهر ِ پیس!
روزها کار و ، شبم با گریه خیس…
یک نگاهی کن به من از آسمان!!!
ادّعا داری که هستی مهربان؟!!!
ماه من! آغاز دیدن پس کجاست؟!
سرنوشت این پریدن پس کجاست؟!
آی مردم!….مهربانی در دل است
ماندن و جان کَندَن اینجا مشکل است……
مهدی شریفی ( م .اشتاد )

  1. من گناهم چیست؟! ؛ در مرز ِ نگاه…

  2. خواب دیدم، انارهای ترک خورده ی نجابت را می چینم و می گذارم توی سبدهای شعر و شهود و شهوت!…بارانی از یاس های مُرده می بارد روی سرشانه های کسالت… و نور، خمیده خمیده می آید تا پشتِ ایستگاهِ صلواتیِ نان و آزادی…کُنجِ هر قابِ عکسِ متفکری، پیچکی ایستاده است به تفرعُن و غزل های شُسته، رُفته ی سعدی می لغزند روی پشت بامِ شعر معاصر…سکوتِ برّه های اهلیِ شیرازی، نه از رضایت است که از ترسِ ماده گرگ های میش نمایی است که نی زدن را توی پاساژهای بی دردیِ کیش، آموخته اند! جوری که چهارپای عقل را به راحتی، ماتِ حماقت می کنند!…برفِ صورتیِ سجود می بارد روی شیروانیِ نمازهای قضا شده ی پرستوهایی که بهار را بهانه کرده اند، نه باور!…جعبه جعبه، پرتقال های نارسِ صبر، بار می شوند روی شانه های انتظار!…برکتِ چشم های مادرانه ی خاک، می خزد به جانِ اولین کاجی که شانه از زیر برف، خالی نکرده است!…باغِ سیب های رسیده ی تعارض، پر است از صدای جیرجیرک هایی که طعم کالِ سلام می دهند در عصر تنازعِ فنا!…مصلّای شهر، ایستاده به خواب می رود و رستوران های تکفیر بر مناره های بی اذان، عقیده سرخ می کنند و عرفان به سیخ می کشند!…شیبِ تندِ تنهاییِ آدم، سُرسُره ی عطوفتِ حوّا می شود و آغوش شرافتِ شهود و شهوت، خمیازه ای می کشد به وسعتِ سبدهای باران خورده، پُر از انارهای سرخِ نجابت!…انارهای ترک خورده ی خواب!…خواب دیدم انار می چینم!…….

  3. یه وقتایی هیشکی نیست بهت بگه قشنگی. وقتی کسیو نداری، توی اون عکس دسته‌جمعی گمی. کسی نیست بگرده بین اون همه کله، تو رو پیدا کنه. تو رو نگاه کنه، بولدت کنه، سوات کنه. بگه چقد فرق داشتی. بگه اون‌موقع هم قشنگ بودی الانم قشنگی. تو هی بگی نه قشنگ نیستم قدم کوتاهه، چشام لوچه، دماغم کجه و اون هی اصرار کنه. بگه چرا چرا تو خری نمی‌فهمی. تو هی بگی کو کجا؟ اونم بگه ایناها ایناها. حواسش باشه امروز یه لباس دیگه تنته، یه کفش دیگه پاته. قشنگا که قشنگن، اونا هیچی. ما که طبق معیارای ملت قشنگ نیستیم، قشنگیمون وابسته‌اس. برای اینکه قشنگ باشی حتمن لازمه کسی باشه که بهت بگه. وقتی می‌گه قشنگ و باور می‌کنی، نگا می‌کنی تو آینه و دوس داری خودتو. با چشم اون داری نگا می‌کنی به خودت. وقتی می‌ره و تنها می‌شی، قشنگیت هم باهاش می‌ره. دوباره‌ یه‌دونه از اون معمولیاشی. دوباره یه عابر پیاده‌ای تو خیابون، یه مسافری تو مترو، ،یعنی زل بزنی به آی دی روشن طرف و هی بگی لعنتی پی ام بده…
    بعد یارو آف می شه…! فقط یه کله‌ای بین اون همه کله تو عکسای دسته‌جمعی.

  4. اگر تو ننویسی….واژه ها خانه ی ابدیشان را گم می کنند…..

  5. اینم یه توصیفی بود از تنهایی که حال وروز این روزهای منه……..

  6. That’s not just the best answer. It’s the bseestt answer!

  7. Hats off to wohveer wrote this up and posted it.

پاسخ دهید