یه کمی درد دل….

روی این خط کلیک کنین و متن رو با گوش دادن به موسیقی تقدیر بخونین….
نگاه به ساعت کردم ، با لبخند بهم می گفت: ساعت 10 صبحه ، پس زنگ بزن!!!….با موبایلم ، بدون هیچ تردیدی شماره رو گرفتم و صدای بوق….بوق…بوق….تا صدای آشنایی از اونطرف گفت: شما با خونه ی ارین و رافائیل  تماس گرفتید ، پیغامتون رو برای ما بگذارید!…لبخندی به صورتم نشست…چقدر صدای ارین بزرگ و قشنگ شده بود…صداش مثل یه کسی شده بود که می تونست یک خانواده رو اداره کنه…یه همسر باشه…یه همسر عاشق…یه زن…و یه مادر…گفتم: منم که تماس گرفتم می خواستم باهاتون صحبت کنم و بعدش با هولیتو حرف بزن….هنوز جمله ام رو تموم نکرده بودم که صدای قشنگ ارین توی گوشم پیچید…یه جورایی مثل همیشه با یه جیغ معصومانه یا شایدم همون جیغ معصومانه ی همیشگیش گفت: راین!…خدای من!…خوبی؟….این همون دختر نحیفی بود که توی وایومینگ رها شده بود و الان بعد از اون شبا و لحظه های سخت و تلخ ، یه زندگی شیرین براش درست شده….یادمه که خولیو خیلی ناراحت بود و با یه نگاه عجیب بهم گفت: راین! این یه دختره!….منم با همون دیوانگی قدیمیم گفتم: فرقی نمی کنه ، اگه فکر می کنی غذا به بچه های دیگه نمی رسه ، من دیگه غذا نمی خورم….خولیو اشک توی چشماش جمع شد و با ناراحتی ازم فاصله گرفت….بعد از اینکه ارین رو مرتب کردم و بردم پیش بقیه بچه ها ، خولیو اومد و گفت: همین حالا باید حرف بزنیم….منم بیخیال همراهش رفتم…خولیو می گفت نمیشه بین 25 پسر بچه ی جورواجور یه دختر رو نگه داریم و من می گفتم میشه توی همین بحثها بودیم که صدای خنده و شادی بچه ها ما رو کشید به سمت سالنشون….صحنه ای رو که می دیدیم نمی تونستیم باور کنیم…بچه هامون خیلی خوب ارین رو پذیرفته بودن و داشتن باهاش بازی می کردند….می خندیدند….خنده…می خندیدند…به خولیو گفتم: حالا اگه می تونی برو بیرونش کن!…..خیلی از اون سالها گذشت و دخترای دیگه ای هم توی ول فر اومدند و بعضی هاشون الان نقش ما رو بازی می کنن و بعضی هاشون ازدواج کردن و…تنها بچه های ول فر بودند که وقتی از من خبرای بد بهشون می دادن تا صبح گریه می کردن و دعا می خوندن….اما ارین همیشه می رفته توی یه جای خلوت و اونجا گریه می کرد و دعا می خوند….اون موقع ها آنه برام تعریف می کرد که همیشه صبح می اومد جلوی اتاقم نگاهم می کرد و من با ناراحتی سرم رو به علامت منفی تکون می دادم و اون گریه کنان می رفت و وقتی که خبری ازت می رسید به اولین نفری که خبر می دادم ارین بود…وقتی براش می گفتم که راین خوبه و زنده اس ، اشک می ریخت و با صدای بلند گریه می کرد و داد می کشید: تنکس کاوبویز گاد!!!….و فقط من می دونستم که چرا تنکس کاوبویز گاد!…..خیلی از اون سالها گذشت و الان ارین و رافائیل دارن جای خالی من رو برای ول فرمون پر می کنن و البته یه مهمون وی آی پی هم دارن که هولیتوئه….احوالشون رو پرسیدم و از هولیتو سئوال کردم….گفت خوبه الان صداش می زنم تا باهات حرف بزنه….هولیتو وقتی شروع کرد به حرف زدن ، دلم لرزید ، چقدر دلم براش تنگ شده ، چقدر دلم برای پدرش ؛ خولیو تنگ شده….وقتی گفت: جهاد! امتین رح تی جئت؟!….اشکم سرازیر شد و نتونستم راحت باهاش حرف بزنم….گفتم همه چی خوب میشه ، فقط باید کمی منتظر باشه….از دوستای جدیدش برام گفت از مدرسه اش و گفت که همه باهاش مهربونن و هیچی اذیتش نمی کنه….بعد با همون لحن معصومانه اش گفت: انا بحبک طیر بدی روح!….گفتم: برو عزیزم منم تو رو خیلی دوست دارم….و اشک امانم نداد….ارین گوشی رو گرفت و فهمید اینطرف زیاد اوضاع روبراه نیست….براش گفتم از چیزایی که در آینده شاید اتفاق بیفته و کارهایی که باید از لحاظ قانونی برای هولیتو انجام بده و از وضعیت خراب جسمیم….اونقدر روح این دختر زلال و پاکه که همیشه می گفتم: اگه کسی بخواد بفهمه که چی توی وجود ارین می گذره کافیه به قلبش نگاه کنه….ارین ازم خواست برگردم و دیگه ادامه ندم ولی جواب همیشگی منم می دونست…برای همین گفت من دختر توام و می دونم که باید خیلی چیزا رو تحمل کنم اما منم دلم تنگ میشه برای تو و نمی تونم تحمل کنم….خیلی برام سخته که بچه هام رو نتونم راضی نگه دارم اما همشون خوب می دونن که باید صبور باشن و تحمل کنن و توصیه کردم که با رافائیل مهربون باشه و عاشقانه به زندگیش نگاه کنه و هیچوقت خودش رو مقدم بر اون ندونه و…که ارین گفت: راین! من عاشق رافائیلم و مطمئن باش بدون عشق باهاش یه لحظه هم زندگی نمی کنم….ارین خوب می دونه که همونقدر که خودش برام عزیزه ، رافائیل هم برام عزیزه….. با ارین خداحافظی کردم و توی یه فکر عمیق فرو رفتم….اگه اون شب سرد زمستان ، ارین رو پیدا نمی کردم و اگه اون رو با نارضایتی خولیو از ولفر بیرون می کردم یا تحویل می دادم ، الان کسی بود که از هولیتو نگهداری کنه و من مطمئن باشم که مثل یه یتیم بی خانمان باهاش رفتار نمی کنه؟!!!!….هولیتو با نگهداری ارین مخالف بود و من با دیوانگی تمام نگهش داشتم….الان خولیو نیست و پسرش بی سرپرست شد و ارین داره از پسر خولیو نگهداری می کنه مثل یه مادر….هر چقدر ادامه دادن این راه سخت و طاقت فرسا شده برام…مخصوصا این تنهایی به شدت نفرت آور و آزار دهنده ، اما همین که بچه هایی که بخاطرشون جنگیدم و پول در آوردم تا بتونن راحت زندگی کنن ، امروز خوشبختن و خوشحال برام کافیه… یه جایی گفته بودم:
نگاه کودکان قانون من شد!
بهای ِ خنده هاشان خون من شد…..
این شبا که قلبم کمی بیقراری می کنه و باهام مهربون نیست ، بیشتر از همیشه یاد رفقام می افتم…رفقایی که هیچوقت تحقیرم نکردن ، هیچوقت مسخره ام نکردن ، هیچوقت نامهربون باهام نبودن و…….مخصوصا خولیو….نیدال….جمیل….سامر….می دونین می خوام خیلی ساده بگم…خیلی ساده….بدون هیچ ابهام و ایهام و استعاره ای….ساده….دلم خیلی تنگ شده……تابعد….

  1. هرچقدر مثلا بزرگتر میشم، بهتر می فهمم که تو این دنیا هیچ کس هیچ کس رو نمی فهمه ..حتا مادر فرزند رو … برادر، برادر رو ..اما باز هم قصه های دلتنگی هامونو روو می کنیم..بی هیچ امیدی…. دلتنگتر میشیم..

  2. مهدي عزيز برادر مهربانم … حكايت بغض ها هرچه كه باشد نيكوست براي احوالات ما زميني ها …اينجا سرزمين
    دلتنگي هاست… نه؟
    ……………………………
    سيد ابراهيم مهربانم

    تو چقدر آسماني بودي و من چقدر زميني
    تو ماه ميخواستي و من ماه بانو
    تو خورشيد خواهشت بود و من خورشيد بانو
    تو شعرها را سيگار ميكردي و من سيگارها را شعر
    تو ماهتاب را چراغ ميكردي و من چراغ را …

    يلداي تو انتظاري بس عزيز بود و يلداي من اناري به تيغ نشسته

    ابراهيم …
    طليعه ي من است انگار زير شولاي به گرد نشسته پاييز
    حيات من بدست برگهاست …
    زميني ام و حالم اصلا خوش نيست

    سيد ابراهيم ..

    نفحه اي …دمي مسيحايي …چيزي …
    در بساط لاهوتي ات پيدا ميشود ؟؟؟

    (الف –هيچ)

  3. سلام مهدی…

    این متن منو یاد یه ترانه معروف آمریکایی به نام (no regrets) انداخت

    معنی‌ کلی‌ این ترانه این بود که حسرتی برای گذاشته‌ام نمی‌خورم واگر زمان به عقب برگردد باز هم کارهایی که انجام داده‌ام

    را تکرار می‌کنم و این معنی‌ کامل خوشبختی‌ است ….

    کفشهایم که جفت می شوند…

    دلم هوای رفتن می کند…

    من چه کودکانه دلتنگ همه می شوم…

    بی آنکه فکر کنم

    چه کسی دلتنگ من میشود…

  4. سلام مهدی

    لبخندهای زیبا

    شکوفه ها

    این دستها و فکرو قدمهای انسان — فیزیکی مشابه و حرکتهایی متفاوت

  5. زیر آفتاب زمستان

    همه ی این واژه ها برای برادرم و بوستان دردهایش….

    دستِ شعرت در تنوِ درد سوخت!
    واژه ای دیدی که خود را می فروخت
    چشمِ تو با گریه هایش ناز شد
    در دل ات زخمی عمیق، آغاز شد!
    گریه ات آغوشِ خود را بسته بود
    قلبِ تو مثلِ قناری خسته بود
    بعد از آن دیدی که قلب ات، لک گرفت!
    شایدم! از درسِ هجران،تک گرفت
    تو دل ات غرق بهاری سرد بود!
    هر شب ات، شکلِ غریقِ درد بود
    جای شیون، جای ناله ، جای سوت
    تار می زد در دل ات، یک عنکبوت
    من رفیقِ نور! ، من همزادِ شور
    خانه ای من ساختم از راهِ دور!
    تو دلت دریاست!، خون!، اقبالِ توست
    بغضِ تو مانندِ شب، دنبالِ توست
    از جگر! فریادهای ات، می رسد
    در نگاهم، ردِّ پای ات، می رسد
    از که می گویی؟… بهارِ اطلسی؟
    اشک می ریزی؟… به دریا می رسی
    تو به رنجِ خویش عادت کرده ای!؟
    یا که زخم ات را عبادت کرده ای!؟
    اشک هایت گونه ات را بوسه داد
    در زمستان هم، بهارت، پونه داد
    یک بغل آواز را، من می خرم
    بقچه ای احساس را هم، می برم
    درسِ غم، تدریسِ باران می کند
    نمره ها را نذرِ جانان می کند
    حسرت و تنهایی ات را، خاک کن!
    اشک های سایه ات را، پاک کن!
    از نگاه ات، درد! جاری می شود!
    غرقِ اشک و گریه زاری می شود
    دامنِ احساس، بی تردید مُرد
    باد آمد، عطرها را بُرد!… بُرد
    این غریبستان، برایم آشناست
    بی کسی هایت شبیهِ نینواست!
    آبروی تیر و ترکش، خونِ توست
    حضرتِ شمشیر هم، مجنونِ توست
    پیرزن می گفت این فالِ تو است؟؟
    مثل سایه مرگ دنبال تو است؟؟
    پس چرا سوز و گدازت معنوی ست؟
    قصّه ی تنهایی ات هم، مثنوی ست؟
    خوب می دانم! کجای دل، شب است
    عشقِ مهدی در کجای این تب است
    این تنِ فانی، لباسِ روحِ ماست
    کشتیِ بی بادبانِ نوحِ ماست
    ضجّه های قلبِ تو بارانی اند
    واژه های شعرِ تو، قربانی اند
    روحِ تو صحن و سرایِ غربت است
    درد هم، پشتِ سرت، در نوبت است
    سهمِ تو از زندگی، پرواز نیست؟؟
    ماه و مهتاب ات، شبیهِ راز نیست؟؟
    بال و پر داری عزیزم! دیده ام
    من برای رفتن ات، پُل چیده ام
    این در و دیوار، حاشا می کنند
    غربت و غم را، تماشا می کنند
    کاش می شد شمع دل را آب کرد
    کاش می شد، نیّت ات را قاب کرد
    تو دلِ بی زائرت، ویرانه است
    دختر غربت، کمی دیوانه است
    ذکرِ تو، هر شب عبادت می کند!
    واژه هایم را عیادت می کند
    ای هوای تازه! دست اش را بگیر
    با دل و بی دل!، برای او بمیر
    گفته بودم، نکته ها را مو به مو
    هجرِ یاران، مرگ و رنگ و آبرو
    بیت ها!، این بیت های سرزده
    احتضارِ شاعرانِ پرزده
    تو همین جا، با غمِ گل ساختی
    دست های عاشقی را باختی
    هیچ دستی، در کف ات، همراه نیست
    من تو را می فهمم ای بغضِ گران
    حسرت و تنهاییِ یک نوجوان
    بغض های خسته ات هم چیدنی ست
    نام ها و یادها،… دزدیدنی ست
    ای گلستانِ نگاهت، داغِ من
    در شبِ معراجِ واژه، باغِ من
    ای بقیعِ گریه و دشتِ نیاز
    لکنت ات زیباست، شعر ات را بساز!
    با عزیزم ها چه غوغا می کنی!!
    تو خودت را در «که» پیدا می کنی؟؟؟
    با تُنی که دوست داری، خوانده است
    در کنارِ روحِ تو، او مانده است
    هم تو را هر شب، صدایت می کند!!
    هم، نظر بر گریه هایت می کند!!!
    بی دلی! افسرده ای! بی هم دمی!
    خنجری در سینه داری! درهمی!
    دیرکرده تا بیاید؟؟… وایِ او!
    تا کجا باید بیاید، پای او ؟!
    بی کسی، در کشمکش های تو است!
    « دوستت دارم»، تپش های تو است!
    گوشیِ سنگِ صبورت روشن است
    بارِ این آوارگی ها با من است!
    آه مادر! ناله هایش را ببین!
    مادری کن! لحظه ای پیش اش نشین!
    شانه هایش را ببین!! ، حیرانِ توست!
    پشتِ این لبخندها!! ، گریانِ توست!
    کاش آهش! این قَدَر سوزان نبود!
    کاشکی این واژه ها را جان نبود!
    مانده داغِ خنده بر لب های تو!
    در کفن پیچیده، این شب های تو!
    تو به زودی می شوی مهمانِ خاک؟؟!!
    خاک بر سر می کند این مرغِ تاک!!!
    عشقِ تو خون مُردگی را، بُرده است!
    خوب می دانی که نفرت!، مُرده است!
    تو دل ات، تاریخی از یک آه بود!
    خون بهایت، عشقِ ثارالله بود!
    در پریسا خانه ات، آوایِ دوست!
    هر شب و هر روز، در غوغای اوست!
    هر که معمارِ دل ات شد، حالِ او!
    هر چه در لب بوسه داری، مالِ او!
    بوسه های ات، بوی هجران می دهند!
    این غزل ها، عطرِ باران می دهند!
    من تمامِ راه را، پارو زدم!
    تا به این دریا رسم!، هی رو زدم!
    در دلِ بی مادرت، یک خواهرست
    قصّه های هر شب اش، خواب آورست!
    کو خدای خواب های سرزده؟!
    ای تمام زندگی!، پر پر زده!
    تو برایش یک یتیمِ ساده ای
    در هیاهوی زمین!، یک جاده ای
    اشک و آه ات، شور و عصیان می کنند
    خواب را هم، شکلِ توفان می کنند
    قامتِ سبزِ دل ات، یک کاج بود
    لهجه ی رنگِ نگاه ات، واج بود
    عرشه را با دست هایم، طِی زدم
    خاطراتِ بی کسی را، هِی زدم
    خنده های خوبِ تو، تبخیر شد
    دستِ تو با داغِ دل، زنجیر شد
    در قمارِ زندگی، بازنده کیست؟
    هر کسی بی درد باشد! زنده نیست
    من، تو را با سوز، پیدا کرده ام
    در شبی، چون روز! پیدا کرده ام
    تو پُر از رنجی، که معماری شدی!
    هم نشین زخم و بیماری شدی!!
    مثنوی هایت، لبالب! زندگی ست
    عاشقی هایت، پُر از بارندگی ست!
    بی من و با من! تو دریا می شوی
    همچو مُشتی ملتهب! وا می شوی
    طعم کالی می دهد این حرف ها!
    حرف های مانده روی برف ها!!!

    زهره . ک .

  6. سلام عزیز
    بهارتان بهاری

    ***********************

    علی عبداللهی عزیزم ، برادر خوب و مهربانم سلام
    امیدوارم سال جدید خورشیدی هم برای شما و خانواده ی عزیز و گرامی اتان سرشار از خوبی ها و مهربانی ها و موفقیت ها باشد….درود این برادر فقیر و حقیرت را پذیرا باش….تابعد….

  7. بگذار نگویم کیستم

    لطفا مراقب خودت باش …

    هر چند …

    بعضی زخم ها هرگز خوب نمی شن …

    هنوزم نگران می شم …

  8. سلام :

    سروده و نوشته های زیبایی دارید
    درود …………………………….

  9. سلام
    دلم خیلی تنگه، کاش یه روز دوباره بشینیم پای حرف هم…
    یا حق

  10. زیبا بود و دلگیر

    خسته نباشید استاد

  11. محمد جواد فاضلی

    سلام مهدی جان

    بدجوری دلتنگتم …با خوندن خط به خط نوشته هات بیشتر دلتنگت شدم…

  12. مهدي عزير
    براي اولين بار ي ست كه در وبلاك پيغام مي گذارم
    از نوشته بسيار لذت بردم
    مي خواستم بگويم هر انساني
    داراي يك مخرج مشترك با ديگران ست
    مخرج مشترك انساني همان حس رنج و پناه جويي ست .
    انساني بدون مولفه. رنج . پناه جوي . و ديگران
    هيچ نيست
    رنج انساني همان دور افتادگي ست كه در انين و مذاهب و… در شرق و غرب اين كره خاكي بيان مي گردد
    همان نيستان مولانا
    همان بهشتي كه ادمي از ان هبوط كرد
    و همان …………………………..
    همين دور افتادگي رنج ست
    كه در ضمير اگاه و ناگاه ادمي هميشه فرياد مي زند
    و اما حس پناه جويي
    نه، اينكه كه ادمي كامل نيست
    پس به ناچا ر يك پناه جو ست
    و پناه جوي در اشكال متفاوتي بروز مي كند
    حس فرزند به مادر
    حس به فرهنگ
    حس به ايين
    حس به …….
    و نكته اخر اينكه :
    انساني با” ديگري” معنا مي دهد
    و اين” ديگر” مي تواند
    هستي
    ائين
    مادر
    فرزند
    يك ستاره باشد
    يك درخت باشد
    و يا قطره باران
    و………………..
    به عقيده نگارنده اين سطور كوچكترين ذره “اتم ”
    الكترون . نوترون . پروتون
    بودنشان منوط به باهم بودن است
    اين همان “ديگر ” ست
    “”ياهمه ،يا هيچ “””
    مانا باشي پسرم

  13. …..
    بغض…بغض….بغض…..و دیگر هییچ….
    :( :((

پاسخ دهید