به بهانه ی کشتار غزه….قانا ، حرب تموز 2006

قانا
وقتی کار The New Middle East رو بستم ، فکر کنم سالهای زیادی رو پیر شدم ….الان خیلی خوشحالم که خیلی از مردم این مستند رو دیدند و پی به ماهیت منحوس و کریه رژیم اشغالگر قدس بردن….کار سخت و دشواریه که از جنایات قانا حتی حرف زد چه برسه به اینکه با دوربین همه رو ثبت و ضبط کنی و بعد بیایی از تمام راشها یه مستند آگاهی بخش تهیه کنی!!!….خاطرات تلخ این کار عجیب و از یاد نرفتنیه…البته خاطرات مقاومت و مقاومین هیچوقت از یاد نمی رن بلکه اگه انسان شایستگی بخاطر داشتنشون رو از دست بده ، اونا رو فراموش می کنه…..
……خیلی طول نکشید تا جنگ ششم به یک جنگ مذهبی تبدیل بشه….جنگی که کشتن و کشته شدن در هر دو سوی درگیری یک تکلیف تلقی بشه….صبح زود بود که از رادیو شنیدم شورای خاخام های کنیسه ی مرکزی رژیم صهیونیستی ، وابسته به انجمن جهانی صهیونیسم کشتن کودکان و زنان مسلمان ، اعم از لبنانی یا فلسطینی و… رو بر مبنای برخی از روایات تورات جایز دونستند…..خیلی زود به این نتیجه رسیدم که یک فاجعه ی بزرگ در حال به وقوع پیوستنه….با خولیو تماس گرفتم و موضوع رو بهش گفتم…اول باور نمی کرد ولی وقتی براش قضایای 18 آوریل سال 1996 رو گفتم ، باور کرد….منطقه ی جنوب لبنان یک منطقه ی بسیار زیبای کوهستانی و خوش آب و هواست….از خیام تا شبعا…..کجای این نوار مرزی یک فاجعه ی بزرگ در حال اتفاق افتادن بود؟؟؟….هیچ شخص ، گروه یا سازمان بین المللی در برابر این موضع تند افراطی عکس والعمل نشان نداد تا اینکه جنایت قانا در جنوب لبنان صورت گرفت….بعد از گذشت 15 روز از جنگ….در نیمه های شب ، عقابهای سیاهی که بر روی بالهاشون آموزه های ایدئولوژیک تند و افراطی هاگانا و خاخام های صهیونیست نوشته شده بود ؛ با موشک ها و بمب های500 کیلویی هوشمند که روشون آیات تحریف شده ی تورات نوشته شده بود ؛ با سرعتی سرسام آور بر فراز آشیانه ی پرنده های کوچک ، معصوم و مظلومی که در اون ساعت از شب در خوابی آرام بسر می بردند ، ظاهر شدند…..بچه های کوچک و معصوم خواب شیرین و رویای زیبای کودکی رو می دیدند….خواب خاله بازی….عروسک….شکلات و شیرینی….اونا داشتند خواب مادر شدن خودشون رو برای یه عروسک قشنگ می دیدند….اما بر فراز آسمان قانا بمب ها و موشک ها با فشار یک دکمه از جنگنده ها جدا شد…….
دختر قشنگم!!! از خواب پاشو….پاشو !!!…الان همه جا تبدیل به جهنمی از آتش میشه…..و دختر معصوم فقط در خواب لبخند می زد…..بلند شو….اینا بمب هستن….منفجر می شن….بدن نازک تو تاب و تحمل موج انفجار رو نداره…..تیکه تیکه می شی…..بلند شو عزیزکم….من دارم می بینم بمب ها دارن می رسن…..بلند شو دخترکم ….10…9….8….7….بلند شو عزیزم…..پاشو….6…5…..4….باز به من لبخند می زنه…..و این جا همون جایی که می فهمم من!…جهاد….در مقابل این بچه ی معصوم خیلی کوچکم….3…2…1….شهادتت مبارک!!!
وقتی حنانه ، می گفت : حبوا لبنان ، حلوا بالطبیعة و جماله….حبوا بجماله به رمزه….بالدم….الدم الاحمر و الدم الشهداء…به مونیتور خیره می موندم….دختر 8 ساله ی زیبای زیبای زیبایی که با همه ی معصومیتش از کشتار کودکان حرف می زد….به پهنای صورت اشکم سرازیر شد و دوباره پلی کردم تا حنا برام حرف بزنه….انا بحبک طیر…شو ذنب کم الاطفال بیموتوا….بدی اعرف اسرائیل ام یعرفونهم؟؟؟….اطفال و النساء؟؟؟؟….و باز من منقلب می ایستادم….صحنه های حزن انگیز قانا از مقابل چشمم دور نمی شد….دیدن اجساد غرق به خون و تکه تکه شده ی کودکان و زنان و سالخوردگان کار ساده ای نیست…..پرنده های سیاه آهنی یکی پس از دیگری بمب ها و موشک های خودشون رو در سایه ی فرمان فرماندهان عالی رتبه ی نظامی رژیم منحوس صهیونیستی و مهر تایید شورای خاخام های کنیسه ی مرکزی ، بر سر کودکان و زنان و سالخوردگان غرق در خوابی شیرین در قانا خالی کردند….چطور میشه این جنایت رو فراموش کرد؟؟؟؟…..بله ….تاریخ تکرار میشه و این حرف کاملا درسته…..دست پلیدی که ساکنان روستای قانا رو در آوریل سال 96 به خاک و خون کشید ، امروز برای جبران ناتوانی و عجز و درماندگیش در مقابل نیروهای رزمنده و دلاور حزب الله ، در جنایتی خونین و وحشیانه ، بار دیگه ساکنان این روستای مرزی رو که محل های امن سازمان ملل متحد پناه آورده بودند ، قتل عام کرد……
در 18 آوریل سال 1996 ، روستای قانا در جنوب لبنان توسط ارتش تا بن دندان مسلح رژیم منحوس صهیونیستی در جریان یک حمله ی گسترده ی نظامی از هوا و زمین ، در عملیاتی بنام ((خوشه های خشم))) به دستور شیمون پرز ، نخست وزیر وقت رژیم منحوس صهیونیستی ، مورد حمله قرار گرفت…..در جریان این حمله  ی وحشیانه 107 تن از زنان و کودکان و سالخوردگان لبنانی که در اون موقع هم به پایگاه نیروهای حافظ صلح از کشور فیجی پناه برده بودند ؛ بمباران و به خاک و خون کشیده شدند…..58 تن از شهیدان این حمله ی ددمنشانه کودکان بین 1 ماه تا 13 سال بودند که پیکرهای نازک و معطر و مطهرشون به طرز فجیعی تکه تکه شده بود….اون موقع هم سازمانهای بین المللی ، شورای امنیت و بسیاری از کشورهای به اصطلاح مترقی در مواجهه با این جنایت سکوت کردند و امروز نیز قانا در جنایتی دیگه ، شاهد سکوت مجدد اونهاست….بله…تاریخ عینا تکرار شد…..
دوباره فیلم حنانه رو پلی کردم:……لیش یقصفون علی الاطفال…رجال…نساء…شو ذنبهم؟….شی بدون؟؟…قصف؟!!!…یقتلوهم؟؟؟….شو ذنبهم؟؟؟…چقدر دلم برای دیدن یکبار دیگه صورت زنده و بشاش تو تنگ شده!!!!……به صدای زیبای حنانه گوش می دادم و هی پیرتر می شدم…..اینبار 63 کودک بیگناه به خاک و خون کشیده شدند….در حالیکه پرچم سازمان ملل متحد با ضرب باد می رقصید……تابعد….
نتونستم بیشتر از این بنویسم…از همه ی دوستانم عذر می خوام……

  1. دارم توی خودم مچاله می شوم…دارم مثلِ یک دستمال کاغذی خیس شده، وا می روم و با سطحِ درد یکی می شوم…دارم بالا می آورم این همه رنجِ غمباد شده توی گلوی احساسم را…دارم به حنانه ها فکر می کنم و قساوتِ خودم که تو را برای خودم و بی برادری ام، ذخیره می خواهم!…دارم به روحِ بزرگِ تو و دلِ کوچک خودم نزدیک می شوم…دارم ادای صبر را درمی آورم…دارم رفاقت را دوباره نویسی می کنم…دارم روی خط نازک پرتگاهی راه می آورم که به تلنگری، سقوط ام از آن حتمی است…دارم شبیه شعر می شوم…دارم رنگ می گیرم…دارم وسیع می شوم…دارم به حسین فکر می کنم و به زینب…و به تو و به خودم…دارم لبخند می زنم اما نمی دانم چرا طعمِ لب هایم شور است!…دارم می سپارمت به شمشیرها!…دارم می سپارمت به شمشیرها!…نه!!!…می سپارمت به خدای شمشیرها!…

  2. مهدی عزیز…………….

  3. زمین بوی خون می دهد…کودکانِ طلوع در حوالیِ خواب، به آغوش مرگ می روند…سرزمینِ سرخ ، سفید ، سبز ، سیاه…سرزمین آیاتِ نازل شده با موشک…سرزمین مادرانِ بی فرزند…سرزمین فرزندانِ بی مادر…زمین بوی خون می دهد…پوشالِ تهوع آورِ شورای امنیت! لاشخوری است در انتظار مرگِ معصومیتِ سرزمین خون و باروت…دولت های شکم باره ی عرب، نفت روی نفت؛ دلار روی دلار؛ خون روی خون، ذخیره می کنند و تسبیحِ شمارشِ معکوسِ پایان مقاومت را، دانه می اندازند!…اتحادیه ی گرگ های اروپا! چنگ و دندانِ ساییده از غضب آل صهیون را به رسمیت می شناسد!! اما دست های دفاعِ مظلومانه ی آوارگانِ سرزمینِ شیر و عسل را قطع می کند!!… زمین بوی خون می دهد…غزه به لالایی بمب های صهیون، خواب های آشفته می بیند و پوست می اندازد تا استخوان بندیِ خاورمیانه به ضرب و زور آیات تحریف شده ی تورات، شکل بگیرد… جنون زدگانِ صهیون نیز فهمیده اند که ردپای حسین بن علی را باید شست، اگر بخواهند کاخ های سبز و سفیدشان، بر زانوان لرزانِ تجاوز بایستد…زمین بوی خون می دهد…

  4. اه

    ای

    نرودا

    این دنیای متمدنانه ی ماست

    آنها میکشند و

    ما را به شماره میخوانند

    آنها میدرند و

    ما را به تثلیث میکشند

    در حیرتم

    که چرا هیچکس

    هیچ ….ک….س

    خاکستر ِ اندوه ِ اسبها را

    تدفین نمیکند

    (الف_هيچ)

  5. سلام

    سپاسگزارم که دوباره این بخش از نوشته ها را این جا گذاشتید. مرداد ماه که نشستم و دوباره همه ی این بخش ها را خواندنم متن حنانه و آن مادر شهیدی که گل می کاشت و گل دوست می داشت به جای خار، تاثیر عمیقی روی من گذاشت…

    نزدیک به دو هفته است که دارم فکر می کنم اشتاد مجموعه استعدادهای خود را در نثر (با سبکی خاص)، مثنوی مدرن، غزل و در کل در شعر آزموده و موفق هم بیرون آمده است. اما خلا یک جا را من شدید احساس می کنم و آن هم حوزه داستان و رمان است.
    من خیلی اندوه خوردم که چرا این همه تجربه از جاهای مختلف (که خیلی از داستان نویس های ما کمبود آن را دارند) و این نثر شاعرانه (البته تقلیل یافته در داستان) در ساختار رمان یا داستان نیامده… اشتاد من این را با جدیت و ایمان تمام می گویم شما توانایی اش را داری… همین بخش از دیالوگ حنانه را ببین!

    اشتاد عزیز کتاب خاطرات تن احلام مستغانمی را دیده ای؟ کتاب پر فروشی که احلام نویسنده ی الجزایری درباره ی انقلاب شکست خورده ی الجزایر نوشته است. پر از اندیشه های تلنگرانه… البته منظورم تایید تمام عیار این کتاب و اندیشه ها و سیر رمان نیست اما
    من خیلی خلا رمانی که در حوزه ی فلسطین و صهیونیست باشد احساس می کنم… یک فقر شدید… یک بدبختی تمام عیار به تمام معنا!
    من خیلی اندوه می خورم … چون نویسنده های حرفه ای دیگر رمان ها چنین موضوع هایی را بر نمی دارند آنی هم که دغدغه ی این فجایع را دارد غالبا نه قلمش را دارد و نه استعدادش…

    چرا چرا کار جهانی نمی کنی؟ دست کم برای کشور ایران و چند کشور عربی؟ چرا ما را در فقر می گذاری؟
    من اندوه می خورم! .. اشتاد عزیز من در حوزه نقد رمان و داستان دستم بازتر از نقد شعر است و می توانم کمک کنم اگر روزی دست به چنین کار بزرگی زدی …
    کتاب های خوبی از نویسندگان خارجی در حوزه سیاست و انقلاب و دیگر مسائل خواندم اما چقدر خلا آن در ایران بزرگ است…
    باز هم می گویم امتحان کن و به آن فکر کن! نثرهای تو با یک رمان یا داستان بلند جاودانه تر می شود…

  6. روزگاری فقط کتاب ویرایش می کردم و داستان نقد می کردم…. سال پیش با خودم گفتم بگذار نوشتن داستان را خودم آغاز کنم منی که فقط نقد می کنم ببینم چقدر از حوزه ی آگاهی ها و احساس و قلمم می توانم بهره بگیرم… یک سال است که می نویسم
    اما سخت ناراحتم که چرا زودتر از این شروع نکرده ام…. چرا مدام درگیر خواندن کتاب بوده ام و درس های دانشگاهی… چرا به خودم باز نگشته ام و ننوشته ام… من دیر کرده ام … دوستی می گفت دیر نیست نویسنده ها از سی به بعد شروع می کنند به نوشتن… راست هم می گفت اما من خیلی از خودم دلگیرم… آدم حس می کند خیلی چیزها را بر باد داده است… حالا که می نویسم و بعد نتیجه اش را می بینم شوق می آید توی قلبم… این ها را گفتم که باز هم فکر کنی…

    لبخند

  7. آی مردم!…پیامبر نوشته های من، غربی است! زبان مادری اش شیرین است و زبان پدری اش، گوارا! کتاب مقدس اش تجدید چاپ نمی شود و پیروانش را به انتظار وعده می دهد…پیامبرِ دل نوشته های من، خدای خوبی است که حقیقت را توی آیه های واژه هایش نقاشی می کند…سکوت نکردن را او به من آموخت، روزی که آخرین وحیِ خون گرفته اش را منتشر می کرد…

  8. سلام و درود….و سپاس

  9. I’m not easily imperssed but you’ve done it with that posting.

پاسخ دهید