دل نوشته های یک چپ دست…۸

…..وقتی با شمشیر بازمی گردی ، برای تکلم خاموش من فانوس مرگ بیاور….. سلام مادر خوبم….سلامم را از ابدیت برایت مخابره می کنم…..مادرم!…اگر اشکهای دانه دانه ی پسرت را روی خطوط تنهایی ات در قبر بگذاری ، صدای ضجّه های ناهماهنگ قلبم را خواهی شنید….ضجّه هایی با درآمد غربت و دربه دری….آنقدر صدایم شبیه شقایق ها شده است که نمی توانی دیگر شرجی احساس نبودنت را در آهنگ صدایم درک کنی….مادر برای چه می خندی؟!!!….بیا از من عبور کن…..نه عبور نکن!!!….بگذار تا دلتنگی ام را برایت فریاد کنم…..بگذار فقط یکبار خودم را در مقابل چشمان زیبایت به دار کشم…..کاروان بخت پسرت را ببین!!!….کاروان گمشده ای که به لهجه ی ناقوس حرف می زند…..ببین چگونه لکنت از راه رفتنم می ریزد!!!….ببین چه زندگی طاعونی قشنگی دارم!!!….ببین چه درد مقدسی از نگاهم بر زمین می روید!!!….مرگ مرا به اندازه ی نبودنت نزدیک کن!!!!…. به فرزندت بگو عشق چیست؟!!!….بگو به من عشق چند بخش است؟؟؟!!!….نکند همان معناست که من می دانم؟؟؟!!!…..همان که یک روز دارش را برافراشتند و فردا روز دجله ی خونش را به حجله ی کویر خاکستر ریختند؟؟؟!!!!….چرا از هرکس می پرسم عشق چیست به زخمهایش اشاره می کند؟!!!…..دیدی مادرم چگونه فرزندت را با لبهای تشنه از زیر خنجر خونین خداحافظی گذراندند؟؟؟!!!….دیدی چگونه مرا با این تن بیمار چون لاله ای بر گذری کاشتند تا رهگذران این نورد ، خلط عادات خود را بر پیشانی به سوگ نشسته ام تف کنند؟؟؟!!!…دیدی دیشب چقدر مایوسانه در خود صدا زدم : آی من هم می فهمم ؛ عشق سرطان محبت است!!!….من صحبت از عشق را برای تو گفتم تا آن را به دنیای دیگر ببری….برای دوستانم بگویی….همانانی که هیچوقت بخاطر کارهایم سرزنشم نکردند….همانانی که هیچوقت از نگاهم نگریختند…..همانانی که هیچوقت مرا از خود جدا ندانستند….همانانی که هیچوقت مرا بخاطر گناه دیگری مجازات نکردند….ببین مادر!!!…سهم فرزندت را از زندگی ببین!!!….زندگی در مشعر ابدی کوپه های خمپاره خورده و ریل های به مقصد برگشته…..سهم مرا ببین!!!…کوچه ی من در میان خروارها خاطره ی خونین گمشده است!!!….سهم من این است؟؟؟!!!…دیدن کف خونین حمامها….دمپایی های بی صاحب…..کوچه هایی پر از جسد!!!….مزرعه های سوخته!!!!….خانه های بی سماور و دهکده های بی خروس!!!!!…..من زیر توفان آتشین گلوله ها و خمپاره ها باز با تو عاشقانه خلوت می کردم…پس نگو که سهم فرزندت از زندگی همین است و بس!!!!…. چرا من همیشه باید کتاب شهادت را زیر بغلم به اینسو و آنسو ببرم؟؟؟!!!….می خواهم کمی بمانی تا عروس حجله ی خونین آتش را نشانت دهم….مادر!!!….آن شب چه با تو گفتم؟!!!…یادت هست؟؟!!!….نگفتم این روزها احساسم از کوهستانهای ییلاق پایین آمده و با دشت های تشنه ی دیدار و شقایق های سوخته و نخل های به خون نشسته وداع می کند؟!!!…..نگفتم؟! ، مادر خوب من ! می بینم کبوتران در خون وضو می گیرند و یاکریم ها همه ابوحمزه می خوانند؟؟؟!!!….چه شده ؟…..چرا به من نمی گویی چه بر سر پسرت خواهد آمد؟؟؟!!!….نترس!!!…سالهای طولانی ست که تمام زندگی ام را بر پاشنه ی مرگ می چرخانم…..زندگی ام لبریز از هجرت است…..زندگی ام مخلوطی از چنگیز و سربداران شده است….ببین راحت بگویم ؛ من از مرگ احساس لیموناد در بوفه های فراغت تابستان دارم….ببین چه عشقی از نگاه دم کرده ام می ریزد!!!!…..می خواستم عروس حجله های شرجی و شرقی الهام را نشانت دهم……ولی گویی تو اخبار دیگری را در کنار کوزه های باران خورده ی نگاهم ضبط کرده ای!!!!…..مادر خوب من!!!…دختر کتیبه های شرقی الهام …..این یادگاران خونین ایل را برایم به خاطره گذاشتی تا چه شود؟؟؟!!!!……پس چرا آژیر قیامت را برایم نمی کشی؟!!!….هرآن ممکن است پوسته ی شکسته ، بسته ی قلبم ترک بخورد و عشق در نهادش به جنبش درآید….. قلب من تلکس حادثه های جهان شده است…….ببین تمام ظلمی را که می بینم بر سینه ی سوخته ی این نوارها حفظ کرده ام…..ببین همراه با تصاویرم از سینه کش تاریخ بالا رفتم و پرچم ستیز و عدالت را بر قله ی کوهستانها افراشتم….حالا می خواهم کمی بیاسایم…..ایرادی دارد!!…بگو مادر….بگو که اگر ایرادی داشته باشد مطمئن باش که من همان قمارباز بازنده ای هستم که جز هوس قمار دیگر چیزی در سر ندارد…..می خواهم کمی گلدسته های نگاهم کبوتر ببیند….می خواهم اینبار خاکریز محلی برای معاشقه باشد نه منازعه…..من گرسنه ام…تشنه ام….می خواهم کمی روی نوارهای خالی احساسم دراز بکشم…..خیره به آینده ای که نداشته ام….ببینش!!!….آنجاست ؛ کنار لادن ها ، صفات شب بوها را به زنبق های دلداده درس می دهد!!!….مادر !! می خواهم پس از یک عمر کوچ کردن در خود و شنیدن شبانه ی آواز زخم در میهمانی اندوهم ، بخوابم….گوش کن!!!….یک افشاری مرا می خواند….ببین!….من ویران می شوم….دختری قلبم را از ایوان تکان می دهد….من کودکی پر از خون و تلخی تمام چوپان پیامبران مبعوث نشده ی تاریخ در گوش و چشم خود دارم….نمی دانم چرا همه چیز در نگاهم مونث شده است….این زلزله ی عاطفه در نگاه من است….هنوز رموز غیبی را کشف نکرده ام…..باید زنی شوم در آستان فروریخته ی نگاهم تا بتوانم شعر زیبایی را از بحر شوم….خون مادر من است….من تابوتم را چون صلیب مسیح مریم به دنبال خود دارم….سرنوشت از مرگ من ذله شده است….من شکست خورده ترین کودک یتیم عالم هستم….من به قلبم لقب دوشیزه داده ام و نگاهم را هروقت که صدای جعلی باران را از ناودان خانه می شنوم ؛ دختر صدا می کنم……من وقتی تو را دیدم سجده کردم….من عادت به خاک نشینی کرده ام در سجود طولانی ام در مقابل تو…..وقتی تو سخن گفتن را آغاز کردی ، گردش خون پرسه های مستانه ی کوچه پس کوچه های نیایش در من به جریان افتاد….به دیدار دل مصلوبم چه آمده ای؟!!!….ببین من جلجتایی بر شانه ی پسر مریمم!!!…..من مهدی ام!!!….آخرین فرزند تو!!!….فرزند سالخورده ی کوچکت!!!….فرزند کوچ کرده ی غربت باریده ات!!!!….فرزند در سرما مانده ی به زوزه نشسته ات!!!….فرزند بر خنجر خوابیده ات…… مادر خوب من!!!!….ای کاش تنبوری بودم در غروب غریبانه ی بیستون و برایت تمام نبودن هایت را ناله می کردم…..ای کاش شعله ای بودم که طور پر رقص دف ، فاصله های خونین فراموشی ات را پر می کرد….کاشکی پرنده بشکسته بالی بودم بر راهت تا وقتی که از میهمانی تاک ها و اقاقیا باز می گشتی روبروی گامهایت جان می کندم….من هیچوقت نتوانستم که دل و دیده ام را همزمان از کوچه ی نگاه تو عبور دهم…..کجا رفتی در این سالهای غربت و شکسته و خون؟!!!….رفتی تا رد پای مرا در زیتونهای به خون نشسته ی فلسطین جستجو کنی؟؟؟….من نبض احساسم برای تو پرپر می زند….مادر در خواب مگر نگفتی : عشق را با او تقسیم کن ، به اندازه ی قلبهایتان، و عروس حجله های به خون نشسته ام را بگو که می بینمت در رودخانه ی مریم همراه با تمام دختران چوپان پیامبران مبعوث نشده ی تاریخ آبستنی بازی خواهی کرد….من برای تو و او آیینه تکلم می کنم…مادرجان!!!….قسم به تمام نبودنت….قسم به لحظه ای که دوشیزگان به حجله نرفته ی تاریخ آبستن می شوند…..قسم به لبهای سرخ و زیبایی که گلهای خمیازه اش به تبسم حنابندان باز می شود….قسم به تمام رنگ هایی که فصل مشترک المنافع با هم دارند….قسم به لبخندی که یادگار زخم کهنه ی شمشیر است….قسم به کوچه ای که جوانی ام را در آن جا گذاشته ام….من به سرزمین شمشیر بازخواهم گشت…..تابعد….

پاسخ دهید