دل نوشته های یک چپ دست…۱۰

آه ای زیبای پنهان در عبور!

می برم من آرزویت را به گور…… 

دختر کتیبه های شرقی الهام!!!…..سلامم را از از کنار یاسها و اعماق اقیانوسهای شقایق خیز برایت مخابره می کنم….امشب آمده ام تا برایت اعتراف کنم….راستش را بخواهی خودم هم از دست خودم خسته شده ام….دلم می خواهد سر بگذارم به بیابان اتاق تنهایی خودم…به خرابه های نیایشم….به کوچه های تنگ و پرت وجدانم…به کوچه پس کوچه های دلتنگ احساسم….به دکه هایی که به من راستی می فروختند….به رمبو شاپینگهایی که (( بابا خرید می کند….)) را برایم ترجمه کردند….به مغازه هایی که دوزاری عاطفه ام فقط آنجا می افتاد….به رکوع و سجودی که برای برداشتن ۱ سنتی از روی زمین داشتم…..می دانی؟….می دانی روزی که بر بالای دیوار چین راه می رفتم به چه می اندیشیدم؟!!!….به دستان مرد برده ای که در حسرت در آغوش کشیدن فرزندش ،گلوی خشت ها را می فشرد…..من همیشه در نگاه ظلمت متجلی می شوم….شاید برای همین است که سالهاست از سرزمین سایه ها به خورشید می نگرم…..آه…..دلم جغرافیای شهادت است….نگاهم ضریح کهنه ی تضرّع٫٫٫٫حرارت تبسمم را به مشعل های خاموش بخشیدم تا آنها هم مرا به حیاتی ببرند که مادرم آنجا را جارو می کند…..بگو به من سراغ کتیبه های گمشده را از لهجه ی چه کسی بگیرم؟…..می دانستی که من برایت امشب کویر دم کرده ام؟!!!….وقتی بوی بغض و کاج می دهم ، می فهمم که شقایق ها اعتصاب عزا کرده اند…..نمی خواهد یادآوری ام کنی ، می دانم، خوب می دانم من مال همین غربتم….اهل همین جاده….می دانم که سفر گاهواره ی من است….بیابان مادرم و در به دری پدرم…..با اینحال هنوز مانده ام که چرا با این احوالات خوب و فجیع ، خود را تسلیم امپراطور سایه ها نمی کنم!!!!…..از من رو مگردان….نرو…..من هنوز می توانم دایره ی نگاهم را با گلواژه های زخمی حنجره ام به رقص درآورم…..می توانم از یک من اشک صد گرم شمع و پروانه بگیرم….من دیگر به بیکرانگی نمی اندیشم!!!….وقتی شهاب بر دل آسمان می گذرد از جراحت چون شمشیرش آخ می گویم…..وقتی باران می بارد ، این آب نیست ، خون دل ابر است که از دل ناودانها می ریزد…..بیا عزیز دلم….بیا …..هر وقت دلت مثل تنهایی بیستون گرفت ، غروب را خاموش کن و به افق های طلوع قاصد بفرست….هر وقت حال نیایش به تو دست داد، سحر را از خواب بیدار کن….همیشه در انتظار بهار باش ، هرچند که قندیلهای اشک چشمت را پوشانده باشد….وقتی دلت شکست سرت را به شاخه ی شکوفه های انار بکوب…..اینبار وقتی از سفر بازمی گشتم ، وقتی خاکسترهای نگاهم را در کوله پشتی راه جمع می کردم ، دوباره نعش ققنوس شهید خاطره ای ، شعری و تاملی در نگاه شهیدی را دیدم….بیا بامن از سرزمین سایه ها به مناطق حارّه ی خورشید برگردیم….به کوههایی که برای آخرین بار رد پای چوپان پیامبران مبعوث نشده ی تاریخ را در آنجا دیدند….به قبرستانهایی که پر از عبور مسیح مریم است….به باغهایی که طعم مینیاتور می دهند….به ناودانهایی که اُپرای سیاهپوش مشایعت را زمزمه می کنند…..به کاجهایی که به خشم زمستان ، آرام و صبور ، لبخند می زنند….اگر نمی آیی به دستان ملتمس من بنگر….سجاده ی آغوشم را بگشا!!!….دستهایت را بده تا قنوت بوسه را بجا آورم….حجاب برگیر تا در آینه ی جمال تو چونان آهی مبعوث شوم….تا بدانم که تویی….تویی در فاصله ی بازوانم….مرا به چشم خودت امانت بده…در کفن سیاه گیسوانت بپیچ و در دشت میان دو ابرویت یا در باغهای مژگانت به خاک فراموشی بسپار….اگر تو نیایی من می روم تا از خود دور شوم….دستهای خونین داغم را می شویم و به جوجه های تخیلم می سپارم که به لانه مارهای خوشبختی نزدیک نشوند….اینجا از زمین تابوت می روید….بیا مهربان من….بیا و زندگی مردی را ببین که از خواب گرگها هم پاسبانی می کند….تابعد….

پاسخ دهید