دل نوشته های یک چپ دست…۱۱

غریب و گردآلود ، دلم مسافر بود….. 

دختر سنگ صخره های غریبِ بیستون!!!……..مادر خوبم!!!……در بیابان تنهایی این اتاق چه می کنی؟!!!…..مگر همیشه نگفته ام : (( این اتاق وقتی آشناست که کسی در آن نباشد….))….دوست داری برایت از نامه هایی بگویم که فقط یک دست آنها را امضاء می کند؟….پس قبلش به این بیاندیش که جگر شهادت داری یا نه؟…..هرکس جگر شهادت دارد این نامه برایش امضاء می شود….می دانم!….می دانم کوزه ی معرفت من کوچکتر از بحر معانی توست…..می دانم که چیزی نمانده است که از زیارت دستانت قطع بوسه کنم…..باورت نمی شود!!!….باور نمی کنی که بگویم با دیدارت مثل مرگ خوشحالم می کنی!!!….امروزم را ببین!!!….حنجره ام در به روی آوازها بسته و دیدگانم فقط بر روی آوارها گشوده می شود…..نمی دانم در این واپسین های عمر با کدامین زلزله ی نگاه ترجمه ی دل خون تو باشم؟!!!….آخ که دلم هوای کوچ می بلعد و نگاهم در سفر انتظار راهی ست….ببین!!!…ببین عزیز غزیبانه های بی شیون من!!!….تمام من برابر است با تمام باران!!!….من هشت هزار سال میلادی احساسم را عقب بردم تا دلم را از ریشه های سبز یتیمی جدا کنم…..نشد!…نشد که زخمی نگاهم ؛ پرپر احساسم ؛ دل پاره پاره ام را به قصرهای قدیمی خاطره برسانم!!!…..این کلمات اهل دل من نیستند…..این حزن طولانی….این بلاتکلیفی متجاسر….این انتظار مخلوع٫٫٫٫این….با ذهن ابتدایی و روستایی من هیچ نسبتی ندارند…..راز مه آلود شرقی من!!!….من یک مرگ ناتمامم….یک فریاد متکلم وحده….من دنیا را از نگاه موریانه ای می بینم که در دل نخلی زندانی ست…..من با آههایم روابط دیپلماتیک دارم….سطح روابطم را با ناله های گاه و بیگاهم به کاردار رسانده ام….زندگی ام را با خنجرهایی که برای خاموشی ام آمده اند قسمت کرده ام….من سرشار از تهیدستی ام!!!….زندگی برای من طعم مرگ می دهد….من از زندگی بیزارم…خیلی بیرحم است!!!…اگر اجاره بهای زندگی را ندهم جل و پلاس بودنم را به کوچه ی مرگ می ریزد!!!….خب با این تفاصیل تو بگو آیا زندگی اتاق انتظار مرگ نیست؟!!!!….زندگی سرم را با خواب گرم می کند تا برای حضرت اجل نامه بنویسد و از او تاریخ دقیق حکم تخلیه ام را بگیرد!!!….زندگی بودنم را برای مرگ جاسوسی می کند…..زندگی بین من و خودش آپارتاید حکمفرما کرده است!!!!…..زندگی همان مرگ است که خودش را برای بزم عیش و نوش شغالدانی عصر تناسل آرایش کرده است!!!!….من می گویم زندگی تمام شاخه ها شمشیر می شوند….می گویم مرگ تمام چاله ها خمیازه می کشند….آخر تو بگو زندگی چیست؟!!!!…..من سالهاست که با سایه ها وضوی خون را تمرین می کنم…..می دانی؟….می دانی مخمل آغوشم سجاده ی آسمانی ام بوده تا امروز٫٫٫٫سجاده ای گشوده بر زخمها و شمشیرها…..من در نگاه بشر مدرن و معاصر و مترقی یک روستایی با اندیشه هایی ابتدائی ام…..من کنتراست سایه ی شخصیت این بشرهای مدرن را تشخیص نمی دهم….من یک پرسه گرد تنها در شبهای نیمه تمام نیایشم…..اینها احساسات خود را رنگ می زنند تا به یکدیگر قالب کنند…..زیر ابروی عاطفه اشان را برمی دارند تا مبادا کجی نگاه شهوت نشسته اشان هویدا شود…..همه از منیت خود آب می خورند…..من در روستای به خاکستر نشسته ام آناتومی عاطفه درس می دادم….هرمنوتیک غم غروب و ملودرام زیبای بهار….آی مردم!!!…آی!!!!…در شهر شما کسی قدر رنگین کمان صداقت را می داند؟!!!!!……مادر خواب خفته ی شرقی من!!!!….اگر به هندسه ی حیاتم واژگونه بنگری تبدیل به یک ماجرای عاشقانه می شوم….آنقدر ماه می شوم که بر کول ابرها در حال سواری می بینی ام…..بیا…بیا برگ ممنوعیت مرا ببین هنوز اعتبار دارد….مادر من دیگر به بیکرانگی نمی اندیشم…..دیگر سکانس پنجره را تکرار نمی کنم….ندیدی چطور از لانگ شات آیینه گریختم؟!!!!….بوی کباب دل فرزند سالخورده ی کوچکت را نمی فهمی؟!!!!…همیشه آرامگاه تنم را بوسه گاه ضریح تیغ کردم…..من از پنجره ی مجاز به برهوت حقیقت رانده شدم…..اینجا فهمیدم که حب آخرت گناهی بدتر از حب دنیاست…..گور من در دل همین جاده ها و بیابان هاست…..نگاه کن مادر خوب من!!!…ببین چگونه شمشیرها به مهمانی نوازشم می آیند….ببین چطور خنجرها از من اذن دخول می گیرند…..ندیدی همه پنجره هایم مسدودند؟!!!….تمام واژه هایم مسلول!!!!….ببین چه زندگی طاعونی قشنگی دارم!!!!….سرطان محبتم را کسی مداوا نکرد….کسی از من نپرسید که چرا در سرزمین نگاه عاشقم با یورش شمشیرها زلزله نشد!!!!….کسی دستان بوسه ی سرگردان و کوچکم را نگرفت تا تاتی کنان به راه عشق راهی شود…..بازهم وقتی نبض خاطره ام را می گیرم تپش های عاشقی را می فهمم….مردم تا مرا می بینند نگاهشان به بخش سی سی یو منتقل می شود…..هنوز زمستان برای من تمرین جدول ضرب تنهایی ست…..همه این مردم فرشته اند….از همه ممنونم که طعم هجران را برایم هدیه دادند….از همه ممنونم که با شکیاتشان نشانی گور حقیقت را به من عطا کردند….از همه ممنونم که با معرفی آنچه نیستند فاتحه خوانی اعتماد را برقرار کردند….جزاکم الله خیرا…..دختر غریب ترین غروب شرقی بیستون!!!….من هنوز به تقدیر می اندیشم…..این صخره های صعب معصومیت را انتخاب کردم چون نمی خواستم از اتوبان معصیت عبور کنم….بیا امشب کمی به لاستیک های ساییده ی جوانی ام ، به پیراهن یتیمی ام بنگر…..ببین!!! هنوز کسی بر جنازه ی متلاشی شده ی آرزوهایم سکه ی کفاره نمی اندازد……تابعد……

پاسخ دهید