دل نوشته های یک چپ دست…۱۲

من رقص وداع ، می توانم!

لب بسته سماع می توانم……. 
دوشیزه ی شرقی آتش!!!….ای نگاه منتظر حوّا!!!….ای حرارت لبهای تشنه ی خنجر!!!….ای اشتیاق ناکام!!!….گفته بودم ؛ غروب غریبانه ی اربعین بیستون را نشانت خواهم داد!!!…..بیا تا برویم به مقصد شرار جگر سوز بیستون!!!….نترس!!…با من بیا!!!…باید اینجا نفی خویشتن کنی تا بیستون به رقص درآید….آنگاه تا انتهای افق با غروب غریبانه ی اربعین سماع کن!!!….ببین قناری ها به شیوه ی شیون می نگرند و مشعلها به خونخواهی خیمه های سوخته قیام می کنند…..بیا عشق خوبم!!!…بیا که امشب قلبم ویار فانوس دارد….بیا تا اشک هایم دوباره شور ابدیت بگیرند….به این غروب نگاه کن!!!….دستهایش را بگیر و امشب با او چند گام در فاصله ی بازوان مرگ و حیات قدم بزن!!!….بیا که من در این غروب غریب برایت زبان پنجره ها را به ترنم باران می گشایم…..بیا تا مزرعه ی نگاهم کشت اندوه را تعطیل کند….بیا که فقط تو را دارم در باژگونه ی حیات و مرگ…..بیا این غروب غریب را ببین!!!….بانوی شکوفه و شادی!!!….چقدر به فتح غروب مانده است؟!!!….طلوع بودن هایت را صدا بزن تا برای درخششی ابدی در آسمان زندگی امان آماده شود…..مرا با خودت به کجا می بری؟!!!….به قعر شب شراب و شهوت؟!!!….به عمیق ترین سیاهچاله های نگاه!!!….مرا در بزم آیینه ها بگردان….به معبد نگاهت راهم بده….از آنزمان که غروب را راهی کردی و طلوع را از خواب سی و هفت ساله اش برانگیختی ، عبادت آتش بجا می آورم….من با تو بیکرانه ام….بی هیچ بهانه ای!!!….سی و هفت اربعین سپری شد تا در کنار تو غروب غریبانه ی بیستون را نگاه کنم….تو از کدام سرزمین حاصلخیز دل آمده ای که تمام نبودنی هایم را به بودنی ابدی گره زدی؟!!!….ضریح نگاهت را بگشا تا دیدگان غبار نشسته ام را در آسمان چشمت رها کنم….من تو را می نوشم و فریاد می زنم : اناالعشق…..الهه ی شرقی اسرار!!!….ای خاتون عسل!!!….تو از کدام قبله آمده ای که تمام امامزاده های دامنه ی کوهپایه های نیایش مشتاق و بیقرار زیارت تواند؟!!!….دست تو چونان معاشقه ی موج و صخره و ساحل است….صبحِ شب های بی انتهای نخلستان با نگاه تو آغاز می شود…..سکان آسمان به دست توست….تو مرا از قتل عام خاطره ها بازگرداندی و به من آموختی که می توان در هنگامه ی عظیم سوختن هم رقصید….می توان چون شمع حتی در کرانه های شکسته ی اشک خندید….امپراطوری به خاکستر نشسته ی احساسم را با اولین سرود نگاهت عمارت کردی….بیا عزیز دلم….بیا با تمام حرارتت بیا!!!….بیا که دشنه های خون به دست و زخم خورده را با هم دفن کنیم….بیا که بر اسب رم کرده ی این احساس لگام تبسم کشیده ای…..بیا تا شادمانی بر سرم آوار شود و عمارتهای سنگین غم زیر سم سواران گل خنده هایت ویران شود…..فقط تو دانستی که در سماع خون دل نازک من پاره می شود….فقط تو بودی که نعش کودکی های بی سرانجامم را چونان شهیدی عزیز به آغوش کشیدی….تو خودت خانقاه پنج نوبت سلوک هستی من هستی…..تو میثاق دل مجروح من با تمام عشقت هستی….من در تو خاموشم….بی تو با سکوت غوغا می کنم….غوغای سکوت که در باز می کند معرکه ی عشقبازی تو آغاز می شود….بی تو چشمانم بر این سطور فاحشه می ماسند….بی تو رگهایم در چار راه تقدیر خون فروشی خود را از سر می گیرند….بی تو من به کوچه خویشتن می زنم….بی تو از این توله نویسندگان متبختر می گریزم….بی تو می بینم این لکاته های کلمه اماله کن ، چطور کاغذ معصوم و سر به زیر را به شهوت جلعادی اشان اجاره می دهند….عزیز شب گریه های شرقی من!!!….من از این فانوس کُشان لامپ پرست بیزارم….وقتی تو هستی برمی خیزم و می بینم که همه جا ابدیت است….در حضور تو اینجا همه چیز رنگ تجلی می گیرد….خوب بیاد دارم…خوب…..وقتی به خاک افتاده بودم و زیر لگد این جماعت بی کاج و تکلم بودم ، این تو بودی که دستهای خاکی ام را به آسمان پیوند زدی و راه کهکشان را به من نشان دادی…..تو مرا از تمام رودخانه های مهاجر عبور دادی….در سفر مقیمم کردی و مرا با موجهای تکامل آشتی دادی…..تو چقدر آهو در چشمان پلنگت داری!!!….من به کمند گیسوان تو آویخته ام….نقاشی آه تو را می کشم…با تو به قلب خودم بازگشته ام….به مزرعه ی خاموش نگاه!!!….من با روحی سبز پیر می شوم و با ابری در چشمانم محشور می گردم…..تو در سینی جوانی ام قرآن سینه ات را گذاشته ای….و دامان آوازت را به سویم گشاده ای….تو به من آموختی چگونه می شود در بستر آغوش دراز کشید…..هنوز کسی از خراش خنجر شهاب بر دل آسمان نمی گفت که تو آن را در حلقوم تضرّع دیدی…..هنوز کسی رنگ پریده ی احساسم را نمی شناخت که تو آن را برای قلب زمین ترجمه کردی…..تو شیهه های بیرحم تشویش را خاموش کردی و اضطراب خوشه های نگاهم را در مغازله ی داس ها آرامش بخشیدی….از روزی که تو آمدی به خویشتن تو تکیه کرده ام…..می خواهم در این غروب غریبانه ی اربعین برای تو از تفرعن این جماعت بی کاج و تکلم بگویم…..یک عاشقانه ی نزدیک…..به نزدیکی زمزمه های شبانه امان….به نزدیکی آغوش….به درازای بستر خاموش…..بگویم تا تو هم بدانی از خنجر رنجی که بر سینه دارم….از افسونی که بر بستر شیون هایم کشیده ام….از تفریق تابوت و جسم…..از ضرب نگاه و آه….از تقسیم رحم و ترس٫٫٫٫از جذر نگاه….دختر گل خنده های قبله و سجاده ی شرقی من!!!!….تو فانوس را از زندان دریایی اش به دل آسمان کشیده ای و گویی خدا را در قلب کائنات روشن کرده ای….ستاره می کاری در بیشه اندوه تنهایی خدا!!!….این خلاء چیست؟…این ابدیت است که تکان می خورد یا بیکرانگی ست که تکانهایش خبر از جوانه زدن طلوع می کند؟!!!…..تو حقیقت چه چیزی را به حقیقت نشان دادی که از آن پس در لاک واقعیت فرو رفته است؟!!!….اینهمه منصور محصول خشیت کدام کارخانه ی دار است؟؟!!!….این همه جام در واقعیت کدام خم سر فرو برده اند؟!!!….به من بیاموز که هیچ گلی مجازی نیست و چمن جلیقه ی نجات کویر از بی افقی نیست….لبهای مینیاتوری ات را با کلام سرخ عشق بگشا تا ذوق روییدنم را به چشم ببینی……قسم به مبداء هجرت نگاهت ، دیدگانم را فرش راهت کرده ام تا به امپراطوری سینه ام وارد شوی و در فاصله ی بازوانم آرام بگیری…..تابعد…..

پاسخ دهید