دل نوشته های یک چپ دست…۱۳

غربت من شعله در آفاق داشتمردم چشمم سر ییلاق داشت…..  
گل شاخه ی شرقی من!!!….می خواستم سرانجام در آغاز ، این دلنوشته را با شعری از زلزله ی نگاه تو شروع کنم….می دانستی که همه ی این دلنوشته ها از ترکیب بندی تفالیته ی نگاه من با دست چپم زاییده می شوند؟!!!….می دانستی؟!!!….من این دلنوشته ها و این هذیانهای قبل از تدفین یک مرده ی چپ دست را بر مبنای فرکانس های شکسته ی قلبم می نویسم!!!….من تمام قلم را در پرده های هفتگانه ی تخیّل نقاشی می کنم….چه قیامتی می کند کهکشان اشک وقتی از سیاره های دیده بر کویر پر رمز و راز گونه جاری می شود!!!….در این حال سماع ، هر کلمه ای در خود بشکن می زند و هر اعرابی ناخودآگاه به رقص در می آید….شور بزم واژه ها را ببین!!!…در حیات این دلنوشته ها تمام شهوت و حیا ایستاده اند و صدای فرشتگان الهی دوزخ را تقلید می کنند….گیسوان نثر با تخیّلات شاعرانه ی من شانه می شود….تو اینجا می توانی صدای زوزه ی سیم های تلگراف را بشنوی….در بهم خوردن واژه ها در ازدحام متن ، خاطرات کودکی ات را مرور کنی….اگر از داخل ناودان به باران نگاه کنی در خواهی یافت که نسیم خزان زده ی پاییز جاوید نام دارد….بیا دل این واژه را بشکاف تا ترانه ی سرو برایت زمزمه کند….درشکه ی خاطراتم را به کدام راه برانم تا کاروان شعر و موسیقی به جنبش و خروش درآید؟!!!…تصنیف های قدیمی را زیر گوشم زمزمه کن مهربان ترینم!!!….زمزمه کن تا دل موسیقی در بم نغمه های به خون نشسته و زیر آوار خاطرات نشکند….فواصل پرده های حیاتم را بنگر!!!….این حنجره ی زخمی در پلک برهم زدنی می تواند تمام مرداب کودکی اش را یک نفس اشک بریزد…ببین!!!…مادرم همیشه از اینسو می آید!!!….از سمت غروب!!!…از عطر خاک خیس بعد از آفتاب!!!….از زیر چتر شرشر فیروزه رنگ حوض آب!!!….از کنار جاده ی سماور و خروس!!!!….از ابدیت!!!….با آن اندام بلندش از پلکان آسمان پایین می آید تا فرمان ویران شدنم را در قدوم مبارکش صادر کند…..آه!!!…وقتی دل دریایی تو قدم در تالاب خونفشان تنهایی ام نهاد از بیکرانگی ام به ابدیت دیوانه کننده ی نگاه تو سقوط کردم…..مهربانم!!!….من یک تحریر نازکم!!!…به خشونت نگاهم منگر که خشیت زندگی ست در زلزله ی سنگ های آسمانی!!!!….زندگی گوشه کوچکی از دستگاه مختصر مرگ است….ببین در همایش پر سر و صدای دارها زندگی می کنم!!!…..من مطابق قانون میعان ، مایعات عاشقانه ی چشمم را به اشک تبدیل می کنم و بعد همه ی انها را در یک نفس به آزمایشگاه خلوت دامان می فرستم…..هیچکس به من نگفت ؛ سرانجام قانون پرپر شدن احساسات در پارلمان وجدان بشر عصر تناسل و تنازع تصویب شد؟!!!!…..احساس تلسکوپ عظیم عشق است….نه هرکسی ادعای احساس کرد عاشق است و نه هر عاشقی صاحب احساس٫٫٫٫داستان کنیز، ملکه و خر را شنیده ای ؟!!!!…..احساس از آن کسانی ست که در رشته ی ابروشناسی در دانشکده ی مژگان پژوهی از دانشگاه ابدیّت  فارغ التحصیل شده اند…..آنان اتم شکافان اشک اند…علمای سوختن….پزشکان حاذق ماوراء هرچیز٫٫٫٫مهندسین ورزیده ی استعاره و مجاز و کنایه…..آنان صاحبان عَلَم افروختن اند…..می دانستی که من گیاه شناسان عارف را به اساتید فنّ سوختن ترجیح می دهم؟!!!….گیاهشناسان عارف  به دنبال اختراع ماده ی بیرنگ کننده ی رنگهای بشرند…..اینها به دنبال اختراع درختی سایه گستر بر سر تخیل اند….دختر تصینف های شرقی قمر!!!….این روزها در میان این نسل تناسل ، نویسندگانی هستند که از بس یبوست فکر و اسهال قلم دارند که گل سرخ را به فساد می کشانند و عشق را راهی سرزمین لحاف و اشک را به جزیره ی تمساح ها می فرستند…..اینها از بس بی شرم شده اند که قانون تساوی زاویه ی عشق و اشک را مسخره می کنند و برهان بر ردّ زوایه ی انکسار نور در دلهای شکسته می آورند……اینها خدا و احساسشان شرطی است….اینها می خواهند از عمق نیستی ارتفاع جهان را محاسبه کنند….اینها شایعه پراکنان تبدیل درختان به هیزم اند….هنوز از کیفیت تابش مستقیم ماه و تاثیر ان بر پیوند دلهای شکسته چیزی نمی دانند ، می خواهند گنبد نیلوفری دوست داشتن را بنا کنند…..اقلا باید چهل شب به نیت حاجت روا شدن آفتابه ی طهارت بر سر بگیرند تا بلکه بتوانند گلخانه ی شهوت ایلغاری اشان را به ترنم های جعلی باران تزیین کنند…..کافی ست یک لحظه اجازه دهی تا نشانت دهم که با یک اشاره چگونه هزار هزار از این دوشیزگان مخنّث را به خلوت بازوانم برسانم….اینها عقده ی کوپن های اعلام نشده ی جنسی اشان را بر سر واژه های معصوم خالی می کنند….اینها بریتنی های ضعیفه اند که نام تهمینه و رودابه و سودابه را به اسارت گرفته اند….اینها غلط های فاحشه اشان را شعر می نامند و حسرت نمکین آغوش را احساس!!!!…..بارها گفته ام اینها اگر هزار پیراهن چاک لیبرالیسم بپوشند باز هم دکمه های دگماتیسمشان بسته است….اینها لامپ های حرامزاده را روشن می کنند تا چیزی بنویسند نه شمع عاشق سوختن را!!!….خورده شیشه های جنسی اشان در جای جای بول و غائط ادبی اشان مشهود است….متن ایشان شبیه کاباره های برزیل است ، آنوقت داعیه ی سوختن و اشک و فقر احساس دارند…..حرف زدن با آب حوضی محلّه اشان را نمی دانند ، آنوقت خطابه های آسمانی و عاشقانه می دهند….اینها مادیانهای ادبی اند که به هر خری سواری می دهند….برای مسافرت به اعماق تنشان بهانه ی کائنات می آورند….لعنت بر این هجاهای فاحشه!!!…اینها به فروش متری عفت عادت دارند….اینها همان شیطانهای عینکی اند که به سمت آسمان تف می کنند و بعد از آنکه برسرشان فرو ریخت آن را به باران ترجمه می کنند….لبخندهای ادبی اشان همه وارداتی ست….اینها آزاد بودن بادبادک را مسخره می کنند….اینها همان مزاحمان تلفنی اند که خط ادبیات سالم را اشغال کرده اند….اینها مثل زیارتنامه های اضافی اند….دمپایی های زیر زمینی اند….اینها مانند آن دختر آزاده نیستند که تمام جوانی اش را با خون دل  شیون دوزی کرد….اینها تمام کودکی اشان بوی تعفن شکلات با چاشنی نق مداوم می دهد….اینها الفیه ی ابن مالک را نخوانده اند و عاروق بد بوی فلسفی در عشق می زنند….اینها وان اختصاصی برای نرینه های هوس ادبی اند….سیفون ازل را به استعداد اینها کشیده اند اما باور نمی کنند….اینها تور تنشان را به مزایده گذاشته اند….کافی ست کمی دقیق شوی تا در پس این جمله های فریب ، حراج حیا و عصمت را ببینی…..عزیز غریبانه های شرقی بودن!!!!…من در خون خودم خم می شوم و این عین آزادی ست….قلم در دستانم گویی گلوگاه اسماعیل است….من از معاشقه ی موج می گویم و اینها رادیوی برهنه ی دریا را می گیرند….اگر عشق اجازه دهد ، امشب و شبهای دیگر در رکاب تو شمشیر خون خواهم زد……تابعد…..

پاسخ دهید