دل نوشته های یک چپ دست…۱۴

وای از غوغای درد سینه ام!

من خودم در دست تو آیینه ام….. 
احساس نیمه تمام شرقی من!!!…..امشب در دل این نوشته ها استکانی عرق مرارت ریخته ام تا واژه هایش گوشت شهوانی خوک بخورند….اِعرابهایش گوساله بپرستند و پرستوها را از سقف سینه ی خود بیرون کنند….امشب برای جشن و میهمانی تشییع ؛ شقایق جوشانده ام و نسترنها را با تازیانه ی ماندن خرد کرده ام و زیارت یاسها را در این امپراطوری پر وسعت ممنوع کرده ام….امشب با این واژه های عصا به دست و خون به لب بوسه ها را سر می بُرم و تمام دوشیزگان به حجله نرفته ی چوپان پیامبران مبعوث نشده ی تاریخ را نذر خون می کنم…..دامان پر از چین و چروک احساس دل نوشته ی گذشته را کسی ندید….می خواهم آن را اینجا برای این مسافران ماوراء اتو بکشم….راستی!!!…برای شام امشبمان دل دود داده سفارش داده ام…با گونه های سرخ شده و جگرهای کباب ، احساس را آبپز کرده ام و عواطف عشایری با نان ازلی هم خریده ام…دوست داری؟!!!….این اعلامیه ی اساطیری من نیست….فقط یک وصیّت است….من از هیچکس گله و شکایتی ندارم……من در سرزمین سایه ها زیسته ام و همیشه چشمانم را با آفتاب معاوضه کرده ام….گوشواره های خوشه را در استکان نوشیده ام و فریاد کرده ام : آی!!!! داغ محبت داریم….مرهم سینه های مجروح…یخ در دوزخ!!!!…..گلواژه ی تمام بودن شرقی من!!!!….نباید به جهان از دریچه ی هزاران شبکه ای مگس نگریست!!!….این نگاه به درد همین عصر شغالدانی معاصر و این انسان بی کاج و تکلم می خورد…..گاوها جهان را سبز سبز می بینند….آنها علف ها را انتخاب می کنند…..گاوها قدرت تجزیه دارند اما تحلیل نه!!!!….اما گاوهای هلندی با معرفتند ، اجازه می دهند از آنها عکس بگیریم و روی حلب چاپ کنیم…..تا به حال اندیشیده ای که چرا نسل دایناسورها منقرض شد؟!!!!….کاش انسانها مانند دایناسورها بودند…..چرا؟!!!!….نمی خواهی کمی بیاندیشی؟!!!!…باشد….دایناسورها در برخورد با موانع طبیعی و غریزی سر فرود نیاوردند و راهشان را کج نکردند….این شد که از پرتگاه تاریخی بقاء سُر خوردند و به تاریخ طبقات زیرین زمین شناسی پیوستند……این اصرار و ابرام آنها بر مبارزه ستودنی نیست؟!!!….بگذریم….می خواهم از تو بگویم و برایت نجوای غریبانه ی امشب را بر سر این میز رنگارنگ فریاد زنم…..من موی سپید بر سرم سبز شده است….من یک دلشوره ی ازلی دارم….چون نوشتن مسئولیت دارد….سر تنبان هرّه نیست که هرچه از دهان کف کند بر روی کاغذ و صفحه نقش ببندد….شاعر حامله ی روح انسان است….شریک دغدغه های ابدی جبرئیل…..شاعر یعنی جلّز و ولّز رنج در تمام زندگی….نوشتن عذابی است که به هرکس عنایت نمی شود…..اگر ستاد بسیج غیر اقتصادی عرش بیلان کمکهایش را به انسان معاصر منتشر کند ، خواهی دید که چقدر از این یارانه ها محصول نوشتن شاعران و نویسندگان بوده است…..بعضی ها متنشان خانه ی گلنگی ست….اینها باید بروند و احساس چروکشان را اتو کنند و دامان شعورشان را درک دوزی…..نوشتن استعداد می خواهد….ریاضت دارد….نه هرکه ریاضت بکشد نشئه می شود نه هر که ریاضت داد فاحشه!!!!….نویسنده باید خود را به امپراطوری مینیاتور برساند تا قوه ی تخیّلش به فعل تبدیل شود…..نویسنده و شاعر نباید منقل اگر دستم رسد بر چرخ گردن را عَلَم کند….نویسنده ای که صابون تخیلش را با وازلین فشار بر کاغذ عوض می کند محصول حرامخانه ی نجابت و شهرت است…..نویسنده و شاعر باید در جمجمه اش رویا و خیال آفتاب مهتاب بازی کند…..وقتی ریاضت نوشتن کشیدنی باشد معلوم است که قورباغه های نویسنده ابوکامبیز می خوانند….این چه ادبیات فاخری ست که شمار نویسندگان و شاعرانش ارتباط مستقیم با بازار پر رونق بوق و بنگ و چرس و عرق سگی و تریاک دارد؟؟؟!!!!…..در مملکتی که نام جگرکی اش را نهاده اند فردوسی من چه بگویم؟!!!!….کله پزی حافظ و خروس فروشی مولوی….وقتی تیراژ شعرهای پشت نیسان های عهد بوق وطنی از شمارگان شعرهای حافظ و سعدی بیشتر است چه بگویم؟!!!!….لورکاهای هیجده عیار ضد خش را نمی بینی؟!!!!….با این دخترکان شاعر که مینی عشق های سوررئالیستی اماله می کنند به کجا می رسیم؟!!!!….با این شازده اگزوپری های هفت خط و لبخندهای شهوانی وارداتی اشان کدام قله را زیر گام خواهیم دید؟؟؟!!!!…..در مملکتی که همواره فروش روزنامه ها و مجلاتش به رونق اتوشویی ها و سبزی فروشی ها می انجامد از کدام ادبیات حرف می زنیم؟؟؟!!!!!….باور کن!!!…باور کن دیگر نمی شود با شش لول جان وین هم بیژن را از چاه افراسیاب نجات داد…..این واژه ها از آستین تکلم تفالیته ی دست چپم به بیرون می ریزد…دست خودم نیست…من اهل غربتم…اهل سرزمین رفتن…ویزای آوارگی ام ابدی ست….اما دلم می سوزد که این هذیانهای قبل از تدفین یک مرده ی چپ دست را با تو نداشته باشم….اما ببین!!!….ببین!!!…اوباش هم با تیغ سکسی امیر ارسلان نامخواه تمام کف کردنهایشان را با بسته بندی شعر و غزل و دل نوشته به نقش اولهای لحاف و تشک و رختخواب تقدیم می کنند…..لعنت بر کسانی که شهوت جلعادی اشان را با شعر تزیین می کنند….لعنت فردوسی بر آنان که برای بلیط بدن نثر و داستان را به اسارت می گیرند…..اینها ورم جنسیّت می فروشند….عزیز فرصت های غریبانه ی شرقی من!!!…..بیا باقیمانده ی پریشانی مرا جمع کن!!!…آن را با بهاری که در پی می آید تقسیم کن و ببین در ضرب کائنات با این داشته و ناداشته ی من شکوفه ی عشق در مریخ تبسمت باز می شود؟!!!!….. بیا امشب مرا با تمام یتیمی ام بخر….وقتی خیال کوه به سر دریا می زند ، ابرها گریه می کنند….کوه بودن دشوار است و از آن سخت تر خیال کوه داشتن….من از قرار ملاقات خود با شب گریه هایم باز می گردم….از قرار من و عشق….از تلاقی دو مرگ….این افسانه نیست ، کیمیای معرفت است…. من باز می گردم چون تمام راههای مستقیم من منحنی ست….من به مقیم سفر بودن عادت کرده ام…من به خاکسپاری قلبم اعتیاد دارم…. عیبم نکن که سلیقه ی من در یقه ی نفرت کادو شده است….ببین کبوتران بی حرم یاغی دخیل نیاز خود را به کدام ضریح گمشده در امپراطوری چوپان پیامبران مبعوث نشده ی تاریخ بسته اند…. ببین چطور سر از بالین مهربان نفرت برمی دارم تا تمام نبودنت را در چشم مالی حسرت لالایی هایم گریه کنم!!!…..کدام دست مادر نشده ی نفرین گاهواره ی کودکی ام را تکان می دهد؟!!….کدام مادر یاغی حرای دردم را لانه ی مناجات شیاطین کرده است؟!!!….چرا اینهمه نبودنم را بوده ای؟!!!….دلم لبریز از مقصد است ولی باز مقیم سفرم و پاشنه ی اندوه را در مسیر ماندن کشیده ام…. …..اشک همسایه ی خونریز مهربان من است….وقتی خیال با تو بودنم به سر می زند ، اشک متولد می شود…..اشک میل دل به رهایی ست…..قدمگاه دل است بر کویر گونه!!!…..اشک قدم زدن دل است در مسیر فراق…..وقتی دل از فکر تو به جوش می آید ، اشک دم موج بر جمجمه ی چشم می کوبد…..اشک کودکانه های دل است که برای بازی به کویر گونه می فرستد….دلی که به فراست آزادی می افتد در اشک رها می شود…..اشک دلی ست که خاشاک خود را در مسیر گونه می سوزاند…..اشک سوختن دل است در حسرت رهایی….اشک طعم زبرزمین دارد…بوی زمستان می دهد….اشک ابر چشم است که از دریای دل برمی خیزد….اشک معاهده ی صلح دل با چشم است…اشک دریای چوپان پیامبران مبعوث نشده ای ست که در آن گناهان کوچک را پاشویه می کنند…..اشک حوصله ی شرقی دل است در بخشیدن…..اشک پرچم تسلیم است…..دیشب از من پرسیدی چگونه دل هزاران توبه را شکسته ام؟!!….گریه کردم….به همین سادگی!!!!….. تواضع هندسه ای شرقی من!!!….اهل قلم از اهل کتاب بالاترند…..قلم یک عاشق دائمی ست….یک رند عیّار….یک سمند بادپا که در عبورش هجای تکلم را بر دشت کاغذ به یادگار می گذارد….نویسنده شدن تصادفی نیست…هرچند نویسنده های تصادفی که ابتدائا در جهت رضای هوی و هوس جلوبندی اشان را پیاده کرده اند ، کم نیستند ؛ اما باز می گویم این وادی بزرگ و پر جنون تصادفی در کسی خلق نمی شود…..نوشتن سرطان جستجوست…پر از تشنج و زحمت….نویسنده و شاعر لبهایش ترجمه ی فارسی یا الله است….نویسنده حاجی سرزمین آیینه است….تواضع را به پنجره های افتاده می آموزد و خانقاهای کوچک را جارو می کند….نویسنده از محل تراوشات پستان قلم بیگانگی را همچون دایه ای شیر می دهد….نویسنده پیک آخر استکان معرفتش را با مردم قسمت می کند….نویسنده در برج عاج با ماموت های فلسفه و آروغ های عرفانی اهل اشراق جلسه نمی گذارد…..نویسنده از گرانی فهم و درک به ستوه می آید….نویسنده شاعر خستگی های بشر عصر تناسل است….نویسنده و شاعر با دلتنگی ها و تنهایی هایش سرگرم است و آنها را در کوچه و خیابان فریاد نمی زند….نویسنده و شاعر طوری با سکوت برخورد می کند که همه ضربان فریاد می گیرند…..اما نویسندگان امروز٫٫٫٫اینها بیشتر ادای جوجه فکلی های فلسفی را درمی آورند….اینها خودشان و متنشان بوی تزریقاتی می دهند….صاحبان مرغداری هایکواند….برای شناخت دماغشان هم حجت فلسفی می آورند….تمام حسرتهایشان را در کوچه و خیابان فریاد می زنند تا ترحم و توجه در کاسه ی گدائی اشان جمع کنند….علم پیشرفت کرده است اما هنوز نباید اجازه دهیم کامپیوترها شاعر شوند….علم پیشرفت کرده است ولی انگار معرفت و اخلاق بشری در ترافیک هوس گرفتار شده و بدجور عقب مانده اند….اینها جوری حرف می زنند که گویی منت بر سر ادبیات فارسی و مردم پارسی می گذارند و می نویسند….اینها نوشتن را جوری اماله می کنند که با هفت تن جوینت اصل آمریکایی هم معنایش را نخواهیم فهمید…..اینها از دماغ فیل تقلید افتاده اند….اگر عکس وجدان ظاهر شدنی بود اینها خودشان را چگونه مخفی می کردند؟!!!….اینها معرفت را در قفسه های بدبوی هوسشان به صلیب کشیده اند….اینها با پرداخت به موقع شارژ ادا اطوار و دروغ و کادو کردن آروغ بد بوی شهوتشان ، مخاطب را فریب می دهند….اگر راست می گویند بیایند و وجدان و معرفتشان را در خیابان مردم پهن کنند تا ببینند اهل خرمای شب جمعه اند یا تختخواب فنری فرفورژه!!!!….بارها گفته ام ، اینها مثل افلاطون حرف می زنند ولی بدتر از ارغون مغول عمل می کنند….هر کدام از اینها در پس متنشان هزار هزار نرون وحشی اند….قلمرو متنشان قلب هوس است….هر روز بر جنازه ی مصلوب مسیح یک دل سیر می خندند….زرتشت را در گافهایشان می بینند….دستهایشان زنگ زده است…دمشان را که می چینی بالهای شهوتشان را برایت تکان می دهند….اینها تاجران ورشکسته ی عشق اند که به دلالی محبت و قاچاق احساس روی آورده اند….لعنت بر دلالان دروغگوی احساس٫٫٫لعنت بر گوسفندان ادبی که قلم به دست می گیرند….لعنت بر آنانی که واژه های معصوم را در زندان شهوتشان به حبس ابد محکوم می کنند….لعنت بر کسانی که عینیت هایشان عینکی است….قناری غزل های شرقی من!!!….ای یادگار حوّا!!!…ای شبیه نفس نفس زدنهای مریم!!!….اینجا آوردگاه و نفیر رزم نیست….اینجا وصیت کده ی من است….امپراطوری یک قدمی من!!!….واژه های بریان آتش از نگاهم را ببین!!!….اینجا همه چیز در حال تغییر است…هنوز ستون فقرات زمستان خوب جا نیفتاده بود که من هوای بهار در سر داشتم….بازهم از خودم جلو زدم….قفس این دل نوشته هم بوی ابدیّت گرفته است…به افق نگاه کن!!!…این غبار لشگر امپراطوری ابدیّت است که به سوی تو می آید….با آنها بنشین و گلستان بخوان اما معاهده ی گلستان مبند….بگذار مولانا برایت کمی روح پست کند….بگذار فاجعه ی هیروشیمای ادبیات فارسی راه خودش را برود….اگر دوست داری بیا اینجا!!!…بیا اینجا پشت گردن شمشیر بایست….راستی! کبریت داری؟!!!…..تابعد…..

پاسخ دهید