دل نوشته های یک چپ دست…۱۵

 من دلم در خون توقف کرد و مُرد!

درد آمد گریه هایم را شمرد………  


ییلاق اساطیری شرقی من!!!….ثانیه ها همه ساعت شده اند و ساعتها همه روز و روزها گواه اینکه مدت مدیدی است که از هجران مژگان تو می گذرد….دیگر از شنیدن آوازت قطع حنجره کرده ام….کالای مازاد من تنهایی است!!!….سال پر برکتی است ، امسال الحمدلله ربّ المنّه وفور تنهایی و هجران و دل شکسته داریم….از ادبیّات فارسی برایت گفتم…..از نویسندگان و شاعرانی که سیالیز عدم را از رنگ پریدگی عشق تشخیص نمی دهند آنوقت حرّافی می کنند….اصلا من نمی فهمم چه کسی به اینها تصدیق تکلّم داده است!!!!….من وقتی آثار این جماعت را می خوانم ، قیافه ام شبیه چراغ قوّه می شود….اینها با آثارشان در غار داروین به دنیا آمده اند….این جماعت از آتش می ترسند ، برای همین است که انسانیّت را ترک کرده و بر شست آهنین حیوانیّت نشسته اند….من تا حالا خیلی الاغها را دیده ام که شعر می نویسند و دنبال مدرک دانشگاهی مثل سگ له له می زنند….خیلی گوساله ها را دیده ام که در کنکور رشته ی ادبیّات فارسی را انتخاب می کنند….کاش این جماعت بی کاج و تکلّم اگر صراحت عقاب را ندارند حداقل صداقت کلاغ را داشته باشند!!!!….ادبیّات خانه ی خاله نیست که از این خوشم می آید و از آن بدم!!!!….مگر اماله ی شعر و غزل است که طمطراق بدبوی دهانمان را و بی صفتی مراممان را چون عقده ی نبترینمان حواله ی خاقانی و فردوسی و حافظ کنیم!!!!!!….در تکلّم فانوس وار خاقانی لامکان به رنگ جاودانه ی آبی رویت می شود و از لازمان به صورت غبارهای طلایی پرده برداری می شود…لازمان شعر خاقانی فاصله ی بین آسمان و انسان است…به محض اینکه از مدار لازمان خارج شوید به جوّ کلام فردوسی پا می گذارید….در نیستی کلام عنصری اقیانوس آرام زمان آرمیده است….مولانا جوجه های کهکشان را بزرگ می کند….گل انتظار در نگاه حافظ می شکفد….جت فالکن شعر قدیم در آسمان زمان پرواز می کند و شهابهای فضایی درخت کیهانی ادبیّات از خوشه های زمان پروین به زمین صادر می کند…همه چیز در خلاء مبهم زمان نفس می کشد…..باور کن پاسداری از ادبیّات کهن به عهده ی ماست….باور کن مزایای شعر امروز در فیش شعر و ادبیّات کهن است….قیامت شرقی من!!!….دلم بدجور به شکسته بندی محبّت نیاز دارد…..بسیار دیده ام….بیش از آنکه تصوّرش را داشته باشی….نگاههایی را دیده ام که بی صدا در تکلّم بغض می شکنند….تارهای لرزان دلهایی که در ارتعاش هجران افشاری می نوازند….دلهای شاعری که از دست این جماعت زلف خیالشان را تراشیده اند….اینها دست آرزو را شکسته اند….نخاع عاطفه اشان پاره شده و فیوز فیوضات شرقی اشان در رفته است!!!!….بگذریم…می خواهم از عشق برایت بگویم….اگر در عشق کسی اسهال و استفراغ فراق نباشد هوس است….در عصر شغالدانی تناسل و تنازع رعشه ی هوس که بر دل می افتد نامش را عشق و مرعوش منتعش را عاشق می خوانند….اگر دل نشکند ، هیهات لسان معشوق به قالوا بلی تغییر کند…خون دل ، فرش راه دلبر است….شکست دل پیروزی سپاه عاشق است….اگر شکست دل صدا داشت هیچکس نمی توانست در این شغالدانی معاصر چشم روی چشم بگذارد….عاشق نیّتش را هر صبح جارو می کشد تا صاف تر و صافتر گردد….عشق در وجود عاشق مانند طرح زیر جلد است….عشق تابلوی اعلانات عاشق و معشوق بلندگوی اعمال اوست….عاشق در راه رضای معشوق هر روز صبح قبل از طلوع ، یک بوسه را آزاد می کند…خون دل عاشق نفقه ی جمال و زکات زیبایی معشوق است….عاشق خمس خال می دهد….سهم سلام را کنار می گذارد….داشتن عشر گیسو و ربع لبخند از واجبات عاشقی است….عاشق از تصوّر لبهای معشوق عرق می کند…عاشق معشوقش را ملکه ی مسیح می داند….شرم مریم و نفس نفس زدنهایش را کوکبه ی حسن معشوق!!!…..عاشق نگاهش همچون فانوس جستجوست!!!….عاشق دست و پایش را گم می کند در ازدحام ملاقات معشوق….خجالت عاشق از معشوق حجله ی محبّت اوست….عاشق اهل خاک مالی صورت است…تبحّر خاصی در به زانو افتادن دارد….لبهایش همیشه حیران است….با نگاهش همیشه گلاویز!!!…عشق کهکشان نگاه عاشق را به تکامل می رساند….عاشقی عرصه ی مجاز نیست ، عرصه ی حقیقت است….معرفت معشوق به میزان شعور عاشق بستگی دارد….یک عاشق می تواند صد برابر یک ب – ۵۲ موشک اشک شلیک کند….اگر عاشق به اسلحه ی شعر مجهّز شود ، قیامت مثنوی بپا خواهد کرد….عاشق با چشم بادام یار ریاضت می کشد و با خرمای لبش افطار می کند و با عرق شرم ملیحش وضو می سازد….غم عاشقی کشیدن به چپق احتیاج ندارد….نمی شود یک شبه پشت سرهم ده پاکت غم عاشقی کشید ، آنوقت نفس حیرت تنگ می شود….عاشق برای اینکه عشقش مقبول معشوق بیفتد باید یک اربعین چلّه نشین ابروی یار گردد….در چلّه نشینی عاشقی زمان و مکان شرط است اما خود عاشقی زمان و مکان برنمی دارد….ابروی یار محراب لرزان دل عاشق است….عاشق اگر قطره ی اشکی از قندیل نگاهش فرو افتد ، دریایی بوسه ی نگاه از معشوق به او می رسد….معشوق به نگاهی و عاشق به هزار چشم بر هجران می گرید….سرزمین نگاه عاشق دائم الکشت اشک است….معشوق باید گوش محبّت عاشق را به دست نجوای عشق بکشد و با تیر دلسوز و جگردوز نگاهش دل و دست عاشق را بر هم بدوزد….عاشق کشته ای است که حیات یافته است…در عشق ممات را حیات می گویند….مات معشوق ماندن!!!!….ابدیّت شرقی من!!!…..تو از کدام قافله ی بهاری؟؟؟….بگو!!!…با من بگو این فصلهای مسافر و این غنچه های مجهول یعنی چه؟!!!!….من در خودم درنگ کرده ام همانند تکان گهواره ای بی دست….جیب هایم از سکه های حیرانی خالی نیست….قوت هر شبم اشکنه ی تضرّع است….هرشب کوچه پس کوچه های دلتنگ روحم را در جستجوی تو پرسه می زنم…..شده ام یک مفاتیح استغاثه ی آواز!!!!…من هنوز به عظمت تو نرسیده ام….در این مرداب بدبوی خوشرنگ گرفتارم!!!…دوست دارم نیمه شب به برکه ی تنهایی با تو برسم….در یک آینه!!!….در بستری که بر آن نوشته اند ” توقف مطلقا ممنوع “…..تو باکره ی ملکوتی!….مریم کوهپایه های نخستین چوپان پیامبران مبعوث نشده ی تاریخ!!!…..تو مسیح مونث منی!!!..من به جلجتای شانه ی تو رفته ام!!!….مرا خاموش کن!!!….مرا به تاریکی این مشعلها ببخش یا بر پنجره ی فانوسی بیاویز!!!….بیا و شمشیر نگاهت را بر فرق دیدارم بکوب تا در نصف النهار خورشیدی نگاهت این دوزخی خوشبخت بر مرمری تپنده از دوستت دارم ها جان دهد……تابعد……  

یک پاسخ به "٪ 2 $ s"

  1. ..اینجا پروانه‌ها هرروز می میرند …

پاسخ دهید