دل نوشته های یک چپ دست…۱۶

مثل هر شب زخم خود را خوانده ام!

من الاغ این اناالحق رانده ام!

یک ضریح بی نشانم در زمین!

یک بقیع گریه ام تنها همین!!!!…..


تحریر اشتیاق شرقی من!!!….ای دوشیزه ی آتش!!!….ای حرارت شفق!!!…ای عریانی خالص!!!…ای لبهای آتشین جام!!!…ای مخیّله ی شب های نفرت و شهوت!!!…ای باکره ی پیاله!!!…قلب بیمار من هلاک جرعه ای ابدیّت است….مرا در خودم بنوشان!!!…بیا در فاصله ی بازوانم قرار بگیر ، در فاصله ی مرگ و فراموشی!!!…مرا به فراموشخانه ی مژگانت دعوت کن!!!…به میخانه ی تبسمت!!!….به سینی های تپنده ی نگاهت!!!…به تابستانه ی پر حرارت گیسوانت!!!….از عشق برایت گفته ام ، از عاشقی ، از تپش های گاه و بیگاه نگاه!!!…باز می گویم!!!…در این هذبانهای یک مرده ی چپ دست ، چیزی بجز نجواهای یک قلب زندانی نیست!!!…این تفالیته های نگاه من است که از دست چپم تراوش می کند….بر من خرده مگیر ای بانوی شکوفه و جام!!!….عاشق جانوری از جانوران دوزخ است که پیرامونش را شراری جگرسوز از آتش گرفته است!!!…عاشق ترجمه ی فارسی تاوان است!!!….می پرسی چرا عاشق از جانوران دوزخ است؟!!!….چرا معنای او تاوان است؟!!!….عاشق نفی اله و عباد کرده است….اثبات معشوق را بر همه چیز اولی دانسته است!!!…جبر مطلق است در راه معشوق….او همان معنای ” اُخرج ” است…او همان ” و اشر نفسک ” است…او حصّه ی ما یشاء است…او ” هالک من یشاء ” است…او ” غالب علی امره بس معشوق ” است….او اهل سرزمین سوختن است…پیرامونش همه آتش است!!!…آب می نوشد و می گوید : سوختم!!!….اگر عاشق نباشد ، سرزمین امپراطور دوزخ ، زمهریری سخت به خود می بیند!!!…عاشق قیامت آتش است…..عاشق جلجتای زیبای پسر آدم بر شانه های خداست!!!…او تاوان است!!!…اگر کسی نباشد تاوان بدهد ، آتش را برای چه کس روشن کنند؟!!!!…عاشق آتش می نوشد تا غضب سخت هجران را سالها و قرن ها تاب بیاورد!!!…دیده ای؟!!!…دیده ای هنوز خسرو و شیرین اهل این روزها هستند!!!….ماهروی خیمه ی خیام شرقی من!!!….عاشق صفتی است که اگر بر کوه نازل کنند به سجده می افتد!!!…نعره ی ارباب عقوبت آه عاشق است!!!….صیحه ی آسمان ، اشک عاشق است!!!…عاشق دریا می شود تا کوزه ی معشوق را پر کند ، مابقی موج می شود تا جمجمه ی تضزّع بر ساق سنگ معشوق بکوبد!!!….گرد دامانش بگردد!!!….هزار جان پیرامونش به پاسداری بگمارد!!!….عاشق اندام کلماتش را می پوشاند!!!…عاشق غریقی در غریق است ، چون غوّاصی که در غریق دریایی غرق می شود!!!….صفت عاشق رساندن سند انسان به امضای خلیفه الهی است!!!….قولنامه ی واگذاری مقام حیات به ممات است!!!….زدن سند مالکیّت بنام مرگ است!!!…زدن مُهر ” انا مجبور ” بر پیشانی عمر خویش است….های ای عزیز غریبانه های شرقی من!!!…تو را به آب قسم می دهم….تو را به سند غیبی اهل دوزخ قسم می دهم ، از من عبور کن!!!…کوزه ی معرفت من کوچکتر از دریای مهربانی توست…..برایت از عاشق می گویم….از بیشه های خونینِ دل شکستگان!!!…از سرزمین زمرّدین پر شکستگان!!!….از امپراطوران تنهای نگاه!!!….از منتظران اسرار!!!…راهبان نیاز!!!….عاشق خود را از پرتگاه هجران پرت می کند تا به قعر آتش فراق برسد….آنوقت است که در ابدیّت به وحدت می رسد…عاشق سکّه ی اشکی می دهد تا آسمان آغوشش را بر وی بگشاید….آهی می کشد و خورشید را به خلوت اسرارش می کشد…عاشق اشک معامله می کند و جان می فروشد….یک جان ناقابل بهای گوشه ی نگاهی از معشوق!!!….به من بگو عزیز دلم!!!…به من بگو این آستانه که تو ایستاده ای ، آستان کدام عاشق دل شکسته ی رنجورِ پر شکسته است که هزار هزار حواری حوری بر قدومش تنبور می زنند و لبهایشان همه پر از غنچه های نیاز است؟!!!!….این شاخه های شکسته محصول کدام صاعقه ی هجران است که آبادی دلش را سوخته است؟!!!!….این دل خون کیست که شمشیر بسته است؟!!!….در کدام مخمل خونین خیال مرا می گردانی؟!!!…ویران شدم بگو این آستان کیست که تنهایی اش بوی غربت قابیل می دهد؟!!!….عروس شامگاه قناری های زندانی شرقی!!!…عاشق سرخی چشمانش را می دهد تا قلبی را به امانت بگیرد…او جان می فروشد تا جامی را بستاند که لبهای معشوق را در آن به نظاره بنشیند….عاشق اندوهش را مثل واژه های مونث در آغوش می کشد….عاشق از حرارت نگاهش عرق می ریزد….تمام کوچه پس کوچه های دلتنگ قلب به خون نشسته اش پر است از زمزمه ی فرشتگان الهی دوزخ!!!….بوسه های داغ عاشق را فوت نکن!!!…بر روی نگاه ملتهبش گرد آیینه نپاش!!!….عاشق تمام راههایش را بی زمزمه ی آبشار و بی چهچه ی چکاوک ها می پیماید….عاشق جنگل گیسوان معشوقش را بر جادّه ی انتظار می ریزد….عاشق تمام عمرش را از سرزمین سایه ها به خورشید می نگرد….شبهای توفانی تصویر نیمه شب عاشق است….عاشق بر زورق تخیّل خویش می نشیند و در امواج خروشان اشک تور به تور تصویر معشوق صید می کند….به لالایی های نگاه عاشق دقیق شو!!!…ببین چقدر بوی تکلّم می دهد!!!…به ترانه ی لبهایش گوش کن!!!…ببین چقدر طعم زنگوله و چوپان دارد!!!!….عاشق کوهنورد کوههای سر به فلک کشیده ی هجران و غارنشین خلوت و تنهایی است….آویزان شدن شاخه های اشک از دیوار مینیاتوری نگاه عاشق را ببین!!!….قیامت رنگ است!!!….نگاه عاشق پر است از موسیقی….گاهی موسیقی نگاه عاشق یک سفر تلخ و تنها را مثل دسته گلی پرپر بر روی دست معشوق می گذارد….گاهی یک دهان آه عاشق بیابانی از خاطره را برای معشوق روشن می کند….موسیقی نگاه عاشق در عالم سوختن بی نظیر است….تصنیف مژگانهای شکسته و در خون تپیده اش اندوهناک تر از نخلستان های تاریک مدینه است….موسیقی اشکش را گوش بده!!!….ببین!!!…همین است!!!…اشک خوب نیمه های شب تا اوایل سپیده دم متولد می شود…مثل حرکات منظم مضراب بر تار یا مثل زخمه ی چنگ بر پیست صورت عاشق تمام فاصله هایش را فریاد می کند….این بماند تا دوباره برایت از موسیقی نگاه عاشق بگویم….مهربان من!!!…لبهایم را به قلم رسانده ام و روحش را مز مزه می کنم!!!…طعم رویای آسمان می دهد!!!…رگهای پاپتی مرا ببین!!!….تمام نگاه توست که در من ریشه کرده است….آیا من همان دیوانه ی از پشت بیابان آمده نیستم؟!!!…مقصد من سفر است…مواظب باش تا تصویر لحظه های پیش را در خاطره هایت گم نکنی!!!….تابعد……

پاسخ دهید