دل نوشته های یک چپ دست…۱۷

تمام متن برای آرش قمیشی…..

 پسر کتیبه های شرقی دوزخ!!!….آخرین قلم رنجه ات را خواندم….مثل مرگ خوشحالم کردی چون دیگر از زیارت نثر ، مجنون نوشته هایت قطع چشم کرده بودم….می خواهم در شب نکبت میلادت برایت دل نوشته ای بنویسم….در شبی که کمربند عفت و هُرم گدازه ی شراب ، جنایت دیگری را رقم زد تا تو…من…و …..متولد شویم….بگذار چون سال پیش ، قبل از آنکه فراموش کنم به تو بگویم : تولدت مبارک…..آرش ! دلم می خواهد که اکنون در زمان سی سالگی جنایت پدرت ، با تو سخن بگویم….با آرشی که به راهی عبث و پوچ تر از زندگی نکبت در این دنیای سیاه و تلخ گام می نهد….می خواهم برای تو ؛ مسافر مقصد درنگ ها سخن بگویم….سخنی از جنس پاشنه های غربت!!!….راستی به تو تسلیت می گویم….از صفحه ی کلاغ و جیغ روباه ها شنیدم که آغوش خانواده برایت گشوده شد، این فوت عظیم و مبارک را به تو تسلیّت می گویم….آرشم!!!….بیا سفرمان را آغاز کنیم….بیا برویم….به هوهایی که در نیایش سبو می زنند….بیا به عیادت باجه هایی تو را ببرم که دوزاری عرفان توزیع می کنند….بیا تا در مجلس رقص فرنی فروشی هایی که برای من (( من یتیم هستم….)) را ترجمه کردند ، تو را به رقص درآورم….بیا به بیغوله های وجدان بشر عصر تناسل و تنازع سرک بکشیم…بیا تا تو را مهمان یک بوسه ی داغ در کوچه پس کوچه های گمشده ی تنهایی کنم….بیا به حساب من با روضه خوان های عصر عاشورا شطرنج بازی کن!!!….بیا تا در قمار جیب های سرگردان یک دست ماراتن بزنیم…بیا تا تو را به تعمیرکاران ملکوت معرفی کنم تا هروقت وجدانت به بالانس عاطفه و حقیقت نیاز پیدا کرد ، در صف های طولانی اش معطل نشوی….بیا تا تو را به کلبه ی ویرانه ی جغدنشینان عرش ببرم تا تو هم ببینی که چقدر خدا استغاثه ی آواز دارد….بیا….بیا ….اما این آمدن یک شرط دارد!!!!…روی نگاه به حسرت نشسته ات باید بنویسی توقف مطلقا ممنوع!!!…..آرش!!!…امروز شب تمام شدن توست….شبی که به اندازه واحد شمارش خدا به سنّ تو افزوده می شود….سال پیش گفتم: با اینهمه بوسه های مصلوب چه می کنی؟…..امسال می پرسم : دلت نمی خواهد از دایو وجدانت به اعماق خودت سری بزنی؟…..ببین شرقی ترین دوست لحظه های دوزخیِ من!!!!….من و تو در چشم این جماعت بی کاج و تکلم ، مثل بز از نهر واقعیت ها می پریم…..اینها نمی فهمند کاشی هایی که مزّه ی مینیاتور می دهند را با کوپن های جنسیّت نمی فروشند….اینها هیچکدامشان دوست ندارند با پدیده های سنگین بیکسی شاخ به شاخ شوند….تو حرف می زنی و تمام قلمت به سوگ می نشیند و آنوقت اینها برایت کف می زنند و هورا می کشند و شادمانی می کنند!!!!….پیشتر از اینها گفته بودم :
دیده و دل عکسی از پیوند ماستاشک من در دیده لبخند شماست…… تو گریه می کنی و ضجه رنجه هایت را فریاد می کنی و اینها به تو شماره تلفن می دهند….ای وای از این بشر عصر تناسل و تنازع٫٫٫٫٫بیا برویم….بگذار مرگ را به عنوان یک آرزوی نهایی برای روز مبادایت نگه دارم ، تا در این امتداد مطلق بیکسی ات که کارگری بی مزد و مواجب نیز بدان افزوده شده است ، تنها نمانی!!!!…..بیا برویم برادر شرقی به خنجر نشسته ام!!!!….بیا برویم مسجدهایی را به تو نشان بدهم که احساس ارغون مغول را در تو زنده کنند….بیا امشب را با فدائیان فراموشخانه ی الموت به میگساری و لاابالی گری بگذرانیم….بیا تا تو را از پنجره ی چنگیزخان به صورت قاچاقی به جهان واقعیت رد کنم….بیا تا آب حوضی هایی که در دیوان شمس تبریزی اجاره نشین بودند را به تو نشان دهم….امروز وضع فرق واکرده است….بشر عصر تناسل و تنازع با قصیده تائیه رِنگ نمی گیرد….همه در بورس همدیگر را بوس می کنند….همه دوست دارند بروند ینگه دنیا…برای همین فاجعه لهجه پیدا می کنند….همه می خواهند از محل پس مانده ی رودل کردن آبراهام لینکلن نمونه برداری کنند….منکه دریچه ی دلم گرفته است….من هیچوقت برای بازی به کوچه نمی روم…..آرشم!!!…بگذار امشب را مهربان باشم….بگذار امشب دستم را از دماغ این پرنس های وحشی و این پرنسس های کودن و عقب افتاده بیرون بیاورم….می خواهم برای دروزخی ترین شب تو شادمانی کنم….تو متولد شده ای و من هم ابوالعلاء نیستم…هرچند ابوالعلاء را می ستایم اما چون او نیستم….بگذار امشب برایت از احساس جعلی ناودان ها نسبت به لهجه ی باران بگویم….از سایه هایی که ادای خورشید را درمی آورند….بگذار امشب این یتیم به گل تپیده برایت از زیارت عکس سکسی ونوس بگوید….من متقاضی سفر به ملکوت نیستم ، چرا به من بلیط عبادت تعارف می کنی؟؟؟؟….بگذار تا این ترشحات و هذیانها و تراوشات چپیده از من برایت جشن شادمانی بگیرند…..تولدت مبارک…تولد نتیجه ی پیروزی جناح محافظه کار شهوت در شب انتخابات شراب و عصمت است….اگر شهوت نبود ، پیامبران در میان ملائک مبعوث می شدند….اگر شهوت نبود هیچ مردی به زانو در نمی آمد ، کسی باند کشف حجاب جسمیّت راه نمی انداخت و کسی متولد نمی شد….جناح محافظه کار شهوت برای مصادره و دستگیری انسانهای سرگردان در عرش و بهشت به زمین هجرت کردند….تولد نتیجه ی راحتی خواب بر روی تختخواب مدل ایتالیایی است….تولد نتیجه ی اغما و به سی سی یو رفتن عقل است….تولد نتیجه ی تبانی و قمار عقل و عشق است….نگران نشو!!!…من پیرو سرسخت اولترا فاشیستم!!!!….تولد طعم دارد…طعم دیگری نیز دارد….تولد یعنی مشاهده ی خدا در وجودی ظریف و آسمانی!!!….تولد یعنی بازگشت انسان به عصر آدم و حوّا!!!…تولد یعنی توزین محبت و دوست داشتن در ترازوی آغوش!!!….تولد یعنی دوستت دارم به لهجه ی روستایی!!!….تولد یعنی آغوش غیر اجتماعی!!!….تولد یعنی مغازه ی دونبش عشق و محبّت!!!…تولد یعنی دلی لبریز از مسیح و دستی نوازشگرتر از دست شیطان!!!….آرش جان!!!…امشب که سی و یک سال از هجرت تو می گذرد خوب به دستهایت خیره شو تا خاصیت های آسمانی ات پر بگیرند….خوب در آیینه جسمیّت نگاه کن تا برای آخرین بار خودت را درآغوش بکشی….آرش من!!!…تو منظره ای ابدی داری در صحرای ابدیّت ؛ که کسی بجز خودت آن را ندیده است….با خودت به سیزده بدر ملکوت برو!!!…امشب شب سرنوشت توست!!!…شبی که دیگر به صورت تدریجی لهجه ی مردمان آتش پرست بهار را فراموش خواهی کرد و خود را در لهجه ی خشن انگلوساکسون ها گرفتار خواهی کرد….مردم ما از فرط مهربانی خشن شده اند….اما بهاری اند و روحشان لطیف تر از رقص ترنم های پیانوست….باید به خودت بیاموزی که در مملکت عموسام کسی گذرنامه ی ملکوت ندارد….آنها از تاثیر مساعده در مستمری ماهانه ی زیارت بی خبرند….شماره ی ابدی اشان در دفترچه ی مشیّت نیست!!!…آنها روی دستگاه زیارتشان هم کارت ورود و خروج گذاشته اند….انسان مملکت عموسام یک نیمه آجر فیزیکی است….آنها عشق را مونیکا بلوچی صدا می کنند….اگر تو را که سراپا شور و عشقی ، ببینند ؛ سریعا به بیمارستان روانی منتقل می کنند….آنجا سر به سر گلها می گذارند….گلهایشان مثل بچه ی لوسی ست که در گلدانهای نفسانی کاشته اند…آنها با موسیقی گاوها را استثمار می کنند….سیستم لبخندهایشان را کامپیوتری کرده اند….انسان مملکت عموسام یک موجود به خوک وانهاده است….موجودی که ته لهجه ی ملکوتی دارد…..اگر به این راه عبث رفتی ، آماده باش برای شبهایی که از عشق عبور کنی…تنها برای تنهایی خودت نامه بنویسی…هر روز بروی سر خیابان تا یک پاکت تردید بخری برای لحظه های دائم پریشانی ات….روزی را خواهی دید که یقین شکست خورده ات را تسلیم قوی ترین شک های جهان می کنی….آرش خوب من!!!…پسر صلح و آشتی!!!…ای دلیل سرگردانی کلاویه ها!!!…ای هبوط حنجره در رقص خونین آواز!!!….من سوگند می خورم که جنس تو از غبار مژگان عاشقی است که چشم بر جادّه های انتظار دارد….من سوگند می خورم که در باران گلوله ها بر سر سرزمین زیتون ، روح تو را دیده ام که از دور به آبتنی فرشتگان نگاه می کرد….من لبان مصلوب تو را دیده ام که از مژه ی مینیاتور آب می خورد….من آغوش تو را دیده ام که بچه فرشتگان حور را به تاتی کاج و تکلم می برد….من دیده ام که آن شب خدا برایت نامه می نوشت و تو را خورشید خطاب می کرد….همان خدایی که قلب مرا گذاشت روی گوش مادرم تا صدای شکستن شاخه های لالایی را بشنود….همان خدایی که دل رنجه ها و دل نوشته های من و تو را با خود برد تا بخواند و آنوقت بود که از کار جهان غافل شد و اینهمه کشتار و ظلم فزونی گرفت….همان خدایی که قلب کوچکمان را پس نداد….همان خدایی که به ما نشانی داد تا هروقت دلمان گرفت پرده های ململ اجاره ای گیسوانش را کنار بزنیم و در رودخانه ی نگاهش مدیترانه ی احساس را فریاد کنیم….بیا برای شفای شیونمان به داروخانه ی مسیح سری بزنیم….بیا کل من علیها فان را در دستگاه شور مایه ی افشاری شیون کنیم…بیا با سایه های رفتارمان عکس یادگاری بگیریم….امشب چوپان پیامبران مبعوث نشده ی تاریخ همه نازل می شوند….گویا امشب قلب مسیح از زهدان عرفان و دنیای رحم فریاد تنادینی می کشد….امشب روی پلکهای لبخند مادری ، کبوتر سپید تبسمی زاییده می شود….من برای امشب تکلم ویرانگرم را از غبار خاموشی تکانده ام و تمام موجودات دریاهای موهوم را به بزم امشبم فراخوانده ام…چتر نگاهت را بگشا و ببین که چگونه من با اینهمه قساوت و بیرحمی به سی و یک سال پیش بازمی گردم….امشب عشق بین تو ، پدرت و مادرت تقسیم می شود….سهم هرکس به اندازه ی قلبش!!!!…حالا می توانی به من بگویی که سهم تو چقدر است؟!!!!….امشب برای تو آیینه ای را تکلم می کنم که هرگز تمثال تصویر به خود ندیده است….از شکوفه هایی برایت می گویم که در باغهای معلق نیز آنها را نخواهی یافت….امشب بارانی خواهد آمد که تو در شستشوی آن یوحنا می شوی….پسر آوازهای شرقی صلح!!!….زندگی کن!!!…اما بدان زندگی مسکن موقت هاست….باید چشمهایت را فتو الهی کنی!!!…زندگی همان پریزی است که سیم تکلمت را آنجا می زنی….همان موتوری ست که خون به رگهایت می رساند…زندگی مثل زنی زیبا و دلفریب زیر مجلل ترین حجابهای جهان است تا شبی یک رکعت ابرویش را ببینی!!!….زندگی ، نصفه شب ها تو را می کشاند به میخانه ی هوس تا با فرشتگان دوزخ لاس محبت بزنی!!!…زندگی چکی ست که خدا به اعتبار تو کشیده است!!!…در زندگی تنها چک کسانی برگشت می خورد که پرداخت اقساط وام عدم را فراموش کرده اند….زندگی عبارت است از پیاده روی انسان در پیاده رو حیات….برای تماشاچیان زندگی ، این سریال فقط یکبار پخش می شود….زندگی مثل دوچرخه سواری شب و روز است….زندگی همه ی ۷۰ یا ۸۰ سال ما را در یک صفحه ی تاریخ جا می دهد….شصت صفحه تاریخ می شود ۶ قرن بشریت….نگاه کن!!!…ببین این جوانی تو نیست که در جادّه ی غروب می رود؟!!!!…ببین چه مظلومانه و گناهکار می رود!!!!….گیسوان سوخته اش را ببین که بوی بغض و کاج می دهد!!!!….گویا بغضش آب شده و رفته زیر مژگان افق!!!….آه!!! چه غریبانه جوانی تو در این بهار پلاسیده غروب می کند!!!!….چه سوگوارانه به خود می نگرد در این جادّه ی گمشده!!!!….روزگار مجهول جدایی تو فرا رسیده است!!!!…پسر نیم لخته خونهای شرقی من!!!….کاش تنبور بودی و برای امشبت می نالیدی….کاش آتشی بودی بر لبهای سیگار در فاصله های خونین ماندن و رفتن!!!….کاش وقتی پدرت تو را صدا می زد ، مضمونی می شدی پر از نسخه های پزشکی ابدیت!!!…خردسالی شبهای اندوهت را چه کسی دستگیری کرد؟!!!!….هان؟!!!…نخستین تهجّی عاشقانه ات را چه کسی دست مرحمت و لطف کشید؟!!!!….از کوچه ی چه کسی دل و دیده ات را همزمان عبور دادی؟!!!!…..تو مگر برادر باران نبودی در سرزمین خشکسالی؟؟؟؟!!!!!…..وقتی نبض احساست پرپر می زد برای همدمی ، دوستی ، آشنایی ، عشقی و……چه کسی مرهم زخمهایت شد؟!!!!….برادر به زوزه نشسته ام!!!…زندگی تو…آغاز تو!!!…اولین مصیبت توست پس از رانده شدن!!!!….در این روزهای آخر با کدامین ترنم سوزناک ، می خواهی ترجمه لبخند خونینت باشی؟!!!!….مرا ببخش اگر کلمات و واژه هایم بارانی اند!!!….ریشه واژه های من از ریشه های سبز تسلی جداست….امشب دلم طعم تولد ندارد….مرا ببخش که این واژه های متجاسر و خونریز را به بزم میلاد تو آوردم….همیشه گفته ام؛ این هجاهای منقلب با دل نوشته های روستایی و  روح ابتدایی من فامیل نیستند….پس به رسم همگان!!!…چون همگان!!!… ساده می گویم : تولدت مبارک…..تابعد…..

پاسخ دهید