دل نوشته های یک چپ دست…۱۸

سکته ی شعر دل من آنی است!

ناله ی من باغ چراغانی است!

چاک ِ جگر دوختنی هم نبود!

ناله ی من سوختنی هم نبود!

چشم به آیینه بدوز و بخوان !

نامه ی من را تو بسوز و بخوان !

مثل خزان با گل زرد آمدی !

ای شب حسرت تو چه سرد آمدی !

شادی ِ من از نفس غم گذشت !

هیچ ازو یاد مکن هم گذشت !

گریه ی خون بسته به بالم تویی !

مو شده ام ، بس که خیالم تویی !

رفتی و من اینهمه جان کنده ام !

جادّه ی معنی به زبان کنده ام !

من ز نگاه تو فسون می خرم !

ناز تو را قیمت خون می خرم !

حلقه ی چشمم شده یک حلقه در !

آی در آیینه! درآ یک نظر…….    

سلام نیمه ی جامانده از رویاهایم!!!…..امروز ساعت ۵ صبح زمین بوی زلزله گرفت…می دانی نیمه ی شرقیِ خوبم! من فکر می کنم زیاد در نابینایی خود اغراق می کنم….من می دانم که تو نیستی ، اما هر روز صبح پیراهن لالایی ات را تن می کنم و برای جشن ویرانی روزانه ام بشکن می زنم….امروز ۵ صبح به دنیا آمدم…با تولد من تمام سیم های تلگراف زوزه کشیدند و تمام پنجره ها به سکسکه افتادند…یادم می آید تمام آیینه ها برعکس شدند و رودخانه ها به پرسه ی دریا رفتند….پرستوها که همیشه برایم از شمال ، خبر تمشک ها و کاجها را می آوردند ، به دنبال پرندگانی ناشناس برای همیشه پر کشیدند…. نیمه ی زمینی شرقی من!….دوباره پاییز برگشته است….با لشکری از برگهای زرد…با نیزه های سرنگون شده ی نارون….با سراداران شمشادی رنگ پریده…..شهر به لکنت لاله ها دچار شده است….فوج درختان یائسه در برابر پنجره اجتماع کرده اند…گلهای مفلوج به نیم تنه ی خورشید حسادت می کنند….شده ام شبیه آفتابگردانهای تاریک ؛ شبیه آیینه هایی کدر و چین و چروک خورده که ترجمه ی خاک را می نویسم….من مانده ام و مردانی که عشقبازی خود را فراموش کرده اند…من مانده ام و زنانی که جذام جنسیت و تفاوت دارند….من مانده ام و کشتزارهایی که عفونت گندم را می نوشند….من مانده ام و چمن هایی که اوهام علف دارند….من مانده ام و گوسپندانی که رد پای گرگ را چرا می کنند و شمع مجردی که هرگز تاهل پروانه ای را اختیار نکرده است و خاکی که تکفل مردگان را نمی پذیرد……راستی خواهرم عطر چوب تلخ برایم کادو فرستاده بود و مادرم تصنیف های زیر خاکی اش را هدیه داده بود…..برادرم هر روز بیشتر شبیه داوود می شود….اما من در حال نزولم….من دائما به خودم تقسیم می شوم…می خواهم خودم را ضرب در تو کنم تا منهای من کسی غمی در سینه نداشته باشد….همه به اضافه ی تو خوشبخت باشند…دریاها سیرک مسلسلشان را راه بیاندازند و پرندگان موازی با بهشت پرواز کنند…..می خواهم سود مضاربه ی ابریشم مستقیم از طریق سیستم شتاب بانک همه ی ملت به حساب پروانه ها واریز شود….. الهه ی شبهای شرقی من!!!!….کشتی دلم در بندر نوح پهلو گرفته است….خسته ام!!!….خسته از کسانی که بهار را به مزایده ی زمستان گذاشته اند….خسته ام از عبارت هایی که خالی از حرف اند ؛ از قفسه هایی که زندانبان کتاب اند ؛ از واژه هایی که فوران جنسیت اند ؛ از زمین هایی که ردپای چوپان پیامبران مبعوث نشده ی تاریخ را پاک می کنند ؛ از کوچه هایی که عبور مریم مسیح را در خاطره هایشان کم دارند ؛ از آبادیهایی که پشم ریسی اشان تعطیل شده است ؛ از کوهستان هایی که قوچ بیستونشان منقرض شده است ؛ از نقاش هایی که فرچه ی کمال الملک را گم کرده اند ؛ از میوه هایی که مزه ی مینیاتور نمی دهند ؛ از ناودان هایی که صدای جعلی باران را تقلید می کنند ؛ از جوجه هایی که سمفونی آوازشان تهجی کودکانه های من است…..خسته ام!!!!….می خواهم جار بزنم!!!….جار بزنم که هرکس خدا می خواهد به زیارت آیینه بیاید….هرکس اهل جمال است با یک کپی برابر اصل از خط و خالش به میهمانی زیارتنامه های ناخوانده برود….هرکس برای تنهایی ابلیس دلش می سوزد ، نفسش را به او اجاره بدهد…. نیمه ی زمینی من!!!….آیا دستهای خونین داغم را شسته ام؟!!!….آیا به جوجه های غرائزم سپرده ام که به لانه ی افعی های هزار چشم نزدیک نشوند؟!!!….آیا می دانم همکنون در چاهی به چنگکی ، حلقوم در پنجه ی تضرع انداخته ام؟!!!!….می روم تا از خود دور شوم….من با توله های تنهایی ام از خود می گریزم….من گوش تا گوش خنجر شده ام بر حلقوم جوانی ام….تو را برای من و مرا برای جاده آفریده اند….آنک عطش ، همزاد سالخورده ی من!!!…آنک زنجیر ، کودک بر دست مرده ی من!!!….آنک قلب مصلوب من بر جلجتای سینه ی تو!!!….برایت آب آورده ام از چشمه ی آتش….برایت کشتزار آورده ام بر دست های کویری ام!!!….برایت قناری چیده ام ، طلوع خریده ام ، برایت از ترانه های تیرخورده ی تنهایی سه قطعه آورده ام!!!….دستم را ببین و نگاهم را بشنو!!!!….آهم را لمس کن!!!!….تصویرم را در زیارت آیینه قلم بگیر!!!!….بغضم را بنوش!!!!….اندوهم را تزیین کن که این منم که در دور دست خداحافظی پنهان می شوم!!!!!….می دانم که نهایت من افتادن بر نعلین محبوب است….می دانم که شکست دل پیروزی عاشق است…و هیهات که اگر شکستن دل را صدایی و نوایی بود ، هیچکس نمی توانست بر خاک بیاساید….شده ام عین شکستن بی صدای بغض در نگاه!!!!….مثل لرزیدن تارهای دل و بریدن دست احساس٫٫٫٫شده ام عین جمع شدن عقده ها در کسر تنهایی!!!!….افسوس!!!!…افسوس که دست عاطفه ام سالها پیش شکست و ضربه ای کاری بر نخاع عاطفه ام وارد شد….. هق هق شبانه های تحریر خون!!!….این ابر باکره ی ملکوت است که مادرم را باخود می برد….این مسیح مونث من است….آی مادر!!!…مادر خوب من!!!!….مرا خاموش نکن!!!….مرا به مشعلی برسان!!!…بر بام دریایی ، بر پنجره ی فانوسی بیاویز!!!….اینجا دریا ساکن است!!!!….امواج در خروش خاموشی اند!!!!….اینجا خورشید غایب است و شمعی جعلی را به درازای روز روشن کرده اند….دستهای مرا کجا می برند؟!!!!…می برند تا در منجلاب الماس دفن کنند….مادرجان!!!!…توفان خاموشی آغاز شده است….فوران برگ است در زمستان وحشی پاییز!!!!….دستان جنسیت را ببین که بر اعماق سینه ام می کشد….نفس جهنمی زلیخاست!!!!…هزار هزار زلیخا در من طنین پاره پاره شدن پیراهن یوسف اند…..لحظه ی انزال کتاب دل من است….لحظه ی بعثت اوست در من!!!….من از این افق تا آن رنگین کمان همه او شده ام!!!!….هنوز صدای نفس نفس زدنهایش را می شنوم….فرمانروایی بازوان مرا تقدیس می کند…..من می گریزم…مادر!!!! ….این کیست که چنگال مهربان خود را در حلقوم گیسوان معصوم من فرو برده است؟!!!…این کیست که نفس هایش همه دوزخی ام می کند؟!!!!….به فریادم برس که از تعلیق باران در نگاه من توفان شهوت بر آسمان می بارد…..تابعد…..

پاسخ دهید