دل نوشته های یک چپ دست…۱۹

گریه ی خون بسته به بالم تویی مو شده ام ، بس که خیالم تویی…..

سلام الهه ی شبهای بی شیون شرقی من!!!….یکی ، دو شب است به زخم غربتِ غریبی دچار شده ام….رگهای پاپتیِ من قمه کشیده اند و فریاد هل من حریف می کشند….زلزله ای در امپراطوری استخوانهایم به وقوع پیوسته است….مثل سگ به دنبال حیات هروله می کنم…..قفسه ی سینه ام ام دی اف اصل وطنی شده است….شغالی شده ام در کوچه های تو در توی سینوسهایم….ریه ی راستم محافظه کارانه با حلقه های دود سیگارم برخورد می کند….ریه ی چپم کاملا رادیکال شده است….وقتی نفس می کشم ، قطب شمال برهوت را به چشم می بیند….کلا گرم شدن کره ی زمین را به گردن من آویخته اند….وقتی آه می کشم سونامی برایم فریاد لبیک می کشد….وقتی گریه می کنم ، حیات بلافاصله می گوید : آقا! اجازه!!! حاضر!!!!….وقتی دانه های اشک را به رشته ی تسبیح می کشم ، موذن بانگ می دارد : رکوع!!!!….وقتی نامم را می گویم باربران تبت سرفه می کنند….دیگر نمی توانم ادای شوپنهاور را دربیاورم….مجبورم دستم را برسانم به چاه جیب هایم و مثل قطار سوت بکشم….وقتی صدای نی را می شنوم ، فورا خودم را به خواب می زنم تا مرگ را ملاقات کنم….قند احساسم پایین آمده است…مرا ببخشید!!!…راستی!!!..آقا ببخشید!!! شما نشانی کف دستم را ندارید؟!!!!…..نیمه ی زمینی شرقی من!!!!….من دلم زود می شکند….قلبم ضعیف است….نگاهم مثل دل پروانه ها می لرزد….وقتی در شهر دود و خاکستر پیاده می شوم ، از نگاه مضطرب نارون ها می گریزم….وقتی در غوغای آهن خلاصه می شوم ، اتوبان احساسم را خط کشی می کنم…هیچکس نمی داند که من شیفته ی پرورش گل های غربت و گلدانهای دردم….همیشه در رویاهای کودکانه ام ، یک قناری سرخ !! خواب زحل را می بیند….خدا کند امشب آسمان دیده ام بارانی شود….مژّه های نازک و کوچکم دست و رویشان را با شبنم های سرخ می شویند….هیچکس نمی داند که رمز و راز من با یاکریم ها از سر چیست!!!….از همان بچگی عادت داشتم ، پیش از سکوت ، دو قدم مانده تا مشعل ، در زیارتگاه آیینه ؛ یک چتول یتیمی بزنم!!!!….به خودم آموختم تا نماز گریه هایم به قبله ی ابرویی باشد….به هر تحریر الوسیله ای که شده با عشق مکاتبه می کنم…عاشق بوده ام!!!؟؟؟!!!….اما کسی تکلم نگاهم را نفهمید….شماره ی تنهایی هایم را کسی نگرفت!!!…هیچکس ؛ هیچ شبی به آیینه ام زنگ نزد!!!….هیچکس کارت پستال کودکانه هایش را برای شب های غربتم پست نکرد!!!….آی!!!….کسی نشانی تصویرهای ملکوتی دوزخ را نمی خواهد؟!!!!….تحریر شبهای شیون شرقی من!!!!….می دانی؟!!!…می دانی یتیم های عاشق در تنور دوزخی دنیا جوان می مانند؟!!!….یتیمی به رنگ ارغوان است!!!…کبود!!!!…همرنگ یاسهای در به در!!!….همسنگ شقایق های محتضر!!!….همسایه ی لاله های بیوه!!!…همسفر توفانهای سر به زیر!!!….همکلاسی رنج های صبور!!!!….همخون هق هق های رنگارنگ و افتاده….فصل یتیمی پایان ندارد….جنگلی ست پر از ترانه های شغال!!!!….مدیترانه ای ست از خشکی تجلی!!!!….فارغ از دختران بلند قامتِ مثنوی های تا سحر مرده!!!….پر است از گرگهای مخلص و نیکوکار!!!…خاک یتیمی ، بیابانگردیِ سرمه است….ببین!!!…ببین!!!…یتیمی مثل نسیم بر بوته های نگاهم می وزد!!!…در شالیزار سینه هایم درد نشاء می کند….برّه های دلم را خون دوش می کند….دلم گرفته است!!!….تنهایم!!!…غریب و بیکس!!!….دلم کمی مادر می خواهد!!!!….مادری از جنس کویر!!!…برآمده از ایلیات…با چشمهایی به رنگ طلوع!!…دستهایی به وسعت کهکشان!!!….با درخشش نگاهی از جنس عقیق و عسل!!!….با آغوشی پر از زنگوله و بزغاله!!!….با النگویی باستانی!!!…با سبدی پر از گات ها و یشنا….سایبان خیالات شرقی من!!….یکنفر در من حقیقت می چشد…لاله ها که به میهمانی اندوه می روند ، کرم های ابریشم برایشان شمع فوت می کنند….بوی بودا از سمت نسیم می آید!!….مهتاب چشمانم گرفته است ، درست مثل دل کوه!!!…بیا تا مرا در بدرقه ی مشایعت یاری کنی!!!….بیا تا قصر شب با دل دلتنگ ماهی های سیاه آواز بخوانیم!!!…بیا تا در عید تشویش ، درختان بلند قامت آفتاب را ستایش کنیم!!!….من از عصر تکلم و کاج آمده ام!!!….آمده ام تا برایت نیایش دم کنم….آمده ام تا تو را به زیارت آیینه های بی تصویر ببرم!!!….آمده ام تا ایل رنگین کمان را نشانت دهم!!!….آمده ام!!!….از دشت های خواب….از دهکده های بی خروس٫٫٫٫از سفره های بی سماور….از جاده های بی عبور….از پهنه ی دختران مست و نشئه!!!!….از بلندای بهار….از کوزه های خالی از بوی باران!!!…از امپراطوری رخت های بی مادر!!!….از کاسه های بی نیلوفر….از بندر افسانه!!!…آمده ام تا مرگ را برایت هجّی کنم….آمده ام تا واژه های خون به دست خنجر به لب را به تو آشنایی دهم!!!…برای آمدنم چیزی بگو!!!….حرفی بزن!!!…ترانه ای را فریاد کن……تابعد…

پاسخ دهید