دل نوشته های یک چپ دست…۲۰

خلسه ی باران های شرقی من!!!….از گوسپندان باغ غزل کمی نور بدوش….صبر کن!!!…ببین!….

هنوز بوی بودن می دهم…مرا ببین!…فرزند سالخورده ی کوچکِ دشتِ خواب….برادرزاده ی حیرت آباد نگاه!!!…ببین!!!…ببین در میان ابروانم محراب گیسوی آتشی افروخته ام!!!…ببین چگونه از فرط طلوع به غروبِ لجن درمانده ام….دلم از شَمَدی نازک تر شده است…ببین دستانم هنوز بوی لبخند می دهد….کاشکی این زخم اینقدر در دلم قد نمی کشید….کاشکی خلسه ی لبخند بیهوشم نمی کرد….من با وسع وسیع یک قدمی کودکانه هایم تو را می خوانم!!!….قد یک آیینه آه کادو کرده ام….نگاه کن!!!…خوب به اطرافت نگاه کن!!!…ببین من در شب های بی شیونِ تو کم نیستم؟!!!….بیداری اندوهم را مه گرفته است!!!….من مانده ام معطل بازگشت گوسپندان تاک!!!…من مانده ام و دلی همرنگ شعر….من مانده ام و تنی بیمار بغض!!!….من مانده ام و دستی خشک از جویبار!!!….من مانده ام و حسرت آغوشی به خواب!!!….بیا!!!…بیا در خروس آباد دلِ من ، شعر تازه بنوش!!!…بیا سرمه ی افسانه ای چشمانت را گلخانه ی طاووس کن!!!…بیا تا کوچه ی جویبار را رنگ آشتی بزنیم!!!….من طعم صلح می دهم!!!….بیا همرنگ مه شویم در نوحه ی کوه!!!…بیا تا تابستان عزلت من را با هم احساس کنیم!!!….ای بهار گمشده ی فصل های بی فروغ شرقی من!!!….عاقبت آواز حقیقت ؛ همانکه دوستش داشتی ، مُرد!!!….من خسته ام!….باور نمی کنی اما خسته ام!!!…خسته ام ، مهربان ِ آیینه ای من!!!…زندگی فریب گلدسته های بودن است!!!….زنده بودن درست مثل گول تکلم خوردن است!!!…زندگی بیشه زار تزویر و قوطی های حلبی است!!!….زندگی دل شکسته ی حراست در تکلم بی شیون کاج!!!….زندگی مدینه ی بی فاطمه است!!!….با زندگی بودن یعنی مُردن!!!….من دستان زندگی زده است!!!…از بس تراخم زندگی به چشمانم زده است که اخم می کنم!!!….مرگ احیا کردن زندگان است!!!….بیا برایت از تلالو نگاهت ، فالی بگیرم….بیا تا عین بیدل برایت جان شوم….ته لهجه ی ابلیسی ات را فراموش نکرده ای هنوز؟!!!!….من ذوق می کنم تا طعم ابلیس را از نفس های به شماره افتاده ات می شنوم….این شماره شماره نفس های توست که خط ابلیس را اشغال کرده است؟!!!!….قلبم مثل لاله های سرنگون می تپد….از بس تو شده ام که نیلوفر اندوه صدبار آمد و مرا نشناخت!!!!….تو در تنهاترین من های من ، ناظر خاموش شیونهایم بودی!!!!….من تو را از دور در آیینه های تکلم می بینم ، و تو نبض بلبل ها را طپش طپش در ثانیه ها می کاری!!!!….بربرهای احساست  را چه می کنی ، ای شقایق پیشه ی مشعل فروش؟!!!!….در پی من اینهمه دار چرا اناالمنصور می زنند؟!!!!….سنگواره های انکار کجاست ، تا عین القضاه حق طلب ِ ابلیس منش را به سکون و سکوت شمع آجین کنند؟!!!!….بیا….نترس!!!…هنوز بوی ماندنم تعفن شب های تو را پر می کند!!!!….بیا تا تو را در تبسم آیینه ای نشاء کنم….بیا…..خیل بوجهلان امت عشق را در برگرفته است….بیا و ببین که گلهای آواز دارند و گلدان های شهوتشان را به مزایده نهاده اند….اینجا کسی از سر ِ درد شاعر نمی شود ، اینجا از سر ِ بنگ شعر می سرایند….بیا ای ازل دار کاویانی ، که ابد ابد به خون تپیده این درفش تکلم!!!….مرا ببین!!!…ببین چگونه میوه های سبز تخیل را بر هفت سین نگاه تو گسترانده ام….ببین مرا ای بی سایه ی بی سهره….صورت شناس ابد!!!…دریای ژرف معنی توست که اینهمه خروش بر جهان افکنده است….این جوهر دل من است که بر صفحه می نشیند تا خیال تو را در لحظه لحظه هایم به یادگار بگذارد!!!….این نگاه خمیده ی من است که در آیینه ی رفتار تو نقش بسته است!!!….یک برگ ازین صفحه را بچین و ببین بوی مرگ می دهم!!!!….استنساخ خون مرا به باجه های درنگ بسپار تا بدانی و ببینی….بگذریم!!!!….آه!!!…کسی چشمانم را در مسیر ناز نمی گشاید؟؟؟؟!!!!….دیگر سرمه دان هیچ سازی بوی مخمل آواز نمی دهد….دیگر ارتدادیان را با شمشیر گل نیم نمی کنند….همه در دست سنگ دارند!!!!….دیگر کلاسهای تعلیم بلبل تعطیل شده است….همه چیز نافی و زیرنافی شده است….بزودی ابر و باد و مه و خورشید و فلک را هم ملی می کنند….درختهای بوسه را بریده اند!!!!….دیگر هماغوشی نردبان عروج نیست!!!….دیگر کنج و بوسه و خلوت نیاز است نه نماز٫٫٫٫درست مثل غذاخوردن و بلعیدن….اینجا آرزوها را می بلعند….دیگر بهار آشتی ها و بز و بزغاله و ایل و زنگوله کوچ کرد و فصل طلوع فریب است….ای هوای تشنگی های شرقی من!!!….تصویرت را در قابی از قوسین تماشا می کنم ، تا در اذان های طولانی و کسل کننده ی درخت ، طولانی ترین سجده ی آواز نیلوفر را تجربه کنم….تو بزرگی ، بی نهایتی ، الی الابد من الازلی ، خاک میدان تو نیست….آسمان برای سایه ی فرودها و صعودهای حیرتت تنگ است!!!….در حضور تو می توانم از آب و آیینه بگویم….می توانم تفسیر ماندن را برای مسافران درنگ خطابه کنم…من دل کوچکی دارم….دلی به وسعت یک قدم!!!…بی تو مانده ام !!!!….مانده ام تا دستهای خونین داغم را با نشتر گل قطع کنم….چشمه های سبز نگاهت را به دیدار شبهای بی عروجم بفرست تا دامنت را عاشق پرورش زخم کنم….بیا با من!!!….بیا!!!!… بیا تا بارش آواز!!!…در انتهای ملکوت!…سر کوچه ی هُبل!!!…سرگشته ام!!!….به فریادم برس تا صید مظلوم و تنهای بی نشانی ها نباشم!!!….مواظب تکلم و کاج باش که بی کاج و تکلم بودن در این زمانه ی دروغ و فریب از تو اهورا نمی سازد…..وجودم به دست انداز تجلی افتاده است….دیگر نمی توانم نیازهایم را به صرف عصرانه ای نه چندان دوستانه دعوت کنم….پر شده ام از انجیل و تورات!!!…لبریزم از ایرادی ترین بنی اسرائیلی های خلقت!!!….وقتی به یاد تو می افتم ؛ نفس هایم به هن هن جبرئیل می افتند….امسال به اندازه ی تمام اهرام ؛ باستانی شده ام….دل پیچه های ابدی ام آغاز شده است….آنقدر نالیده ام که از چشمانم نی تراوش می کند….امسال همه ی سوختگی هایم را صدقه می دهم….خطّ سبز استوا را بین همه ی دلهای منکسر تقسیم می کنم….امشب بوق باران از ته کوچه پس کوچه های غریب دوزخ می آید!!!….بیا و مرا از خودم بگیر و تو را به من بسپار!!!!….دلم می خواهد کمی سبد تازه را خمیازه بکشم….می خواهم که در درازای صبح ؛ دراز به دراز ملکوت پایم را دراز کنم….ببین!!!…ببین این جوانی من نیست که از دیار عدم به ابدیت رهسپار شده است؟؟؟؟…..این پیراهن غریب من نیست که ملائک مهربان دوزخ برای کودکان معصومشان اندازه می کنند؟…..این حضور دلتنگ!!!!…این نمایش حزن!!!….این منم که در امتداد طلوع روزی هزار هزار بار غروب می کنم؟!!!!!……اشتیاق شبانه ی شرقی من!!!!….دختری را می شناسم که با همه ی تنهایی اش ، روزی هزار تراویح ، صدقه ی لبخند می دهد….او تبسم را به گره های حوصله بر یرای هرکس و ناکسی هدیه می دهد….او مادر تمام چپ نوشته های چپیده از دست چپ من است….او مادر واژه های خون به دست ِ دشنه به لب من است….او به من رازهای سر به مُهر آیینه و کاج را آموخت….او مرا در بغض تکلم آفرید….همچون مریم مسیح بر من نازل شد و پس از آن در میان آغوشهای دوزخی من ، عیسای کلمه متولد شد….من زایمان کاج کردم!!!!….بغض های غریبم بر شانه های کاج و تکلم به معراج رفتند!!!….می دانی؟!!!!…می دانی بغض تنها سرمایه ی من است؟!!!!….اگر بغض نباشد ، این واژه ها اینقدر به معراج خون نمی روند تا مُثله شوند…..من با واژه هایم حرف می زنم….به آنها از نفخت فیه من روحی می گویم….از نزول خویشتن ِ خویش….من بارها گفته ام ؛ بغض برای من حکم من رأنی فقد رأی الحق را دارد….بغض غریب مرا همه می بینند ، اما هیچکس اشک فروخفته ی مرا نمی بیند….اشک محصول عاشقانه های تبدار تخیّل دل است….اشک قدم مبارک و روشن آب است بر سرزمین گونه….اشک لی لی کودکانه ی دل است بر کویر صورت….وقتی عاشقانه های یتیم به جوش و خروش در می آیند و حرمان های یسیر فریاد بر سنگ دل می کوبند ؛ اشک های زندانی سر بر صخره های دل می کوبند….رها می شوند در پرواز٫٫٫٫اوج!!!!….در تمام آبی ها!!!….در اوج فرود ؛ دیده برانگیزه ی مرگ دارند….در ساحل چشمان به بیکرانگی می رسند…جاری می شوند در ابدیت…اشک سوختن دل دریاست در فراق آیینه های قاتل تصویر….می دانی؟!!!….می دانی چقدر تابستان ِ اندوه در بغل دارم؟!!!….من پا به پای بغض ِ بلدرچین ها گریه کرده ام!!!….چرا پرچم غریب مرا تسلیم امپراطور سرزمین سایه ها نمی کنی؟!!!….معاهده ی بین من و آیینه را ملغی کن!!!…این آذرخش های در به در را به میهمانی برکه هایی بفرست که من در آنجا گناهان کوچک را به قصد رستگاری ابدی پاشویه کرده ام!!!!…..تابعد…..

پاسخ دهید