دل نوشته های یک چپ دست…۲۱

 ایوان سایه سار شرقی من!!!!…..دستم خوابیده است!!!….و دیدگانم سر بر شانه ی یکدیگر نهاده اند!….

دلم وقتی پنجره می بیند هوس شبهای متعالی شهوت می کند!!!….قلبم ، صدای ِ قورباغه ای که تنها بازمانده ی برکه ی کوچک است را ضبط می کند تا برای روز مبادای تجلّی و شاید لحظه ی تحویل سال شمسی دلتنگی ، کسی یادش نرود که ابوعطاء پدرخوانده ی غصّه ی سازهای ایرانی و دلیل متقن جیغهای بنفش و صورتی کمانچه است!….من در تضرّع بارانم!….در قتلگاه کمین!!!…در آفتاب استوا!!!….در آیینه های شکسته ی سرو!…در خوشه های تسلیّت!….در اکلیل های فریاد!….در رخنه ی دیوار!….در باغهای قفل!….دلم پر از ساحل است!….لبهایم رودخانه می خوانند و سماور کوهی ام زمزمه ی آتش!…ببین!…ببین دستان من به اندازه ی تمام زمستان تضرّع جمع کرده است!!!….ببین!…او مادر من است که با شیر و شراب از سمت غروب طلوع می کند!….در کدام گردنه ی کوهپایه های نیایش ایستاده ای مادر خوب من؟!!!!….عزیز شب گریه های تلخ شرقی من!….دلم بوی زیرزمین می دهد!…بوی تلخ تابستانی که انار ندارد!!!….بوی قیامتی که می گوید بابا دیگر نمی اید!!!…..طعم هلهله ی آرمیده در سینه ی مرگ!!!….من با تمام غریبی ام ، قیامت تنبور را دم داده ام!!!….مژگانهای خشکیده در دریای اشکم را شسته ام!….دمی مرا در آغوش بکش ای دریای دماوند!!!….سوگند به گوسفندان طامات!!….در کنار این صخره های بی نقش آنقدر ضجّه خواهم زد تا ملائکه ی مهربان دوزخ دلشان بسوزد و برایم از سرنوشت زالزالک های تجلّی و کاجهای بغض خبری بیاورند!!!….تمام سرمایه ی من بغض من است!!!….مادرم را ببین!!!….آنجا در میان رمه های ابدیّت ایستاده است و برّه های کوچکشان را به یاد من در آغوش می کشد!!!….ببینش!…تنها من نیستم که برای او ناله می کنم!….نگاهش کن!….ببین از دریای انارهای ترکیده ، دانه ای را می گیرد و قطره قطره های دانه دانه ی اشکش را مثل بغض من فرو می خورد!!!….می دانی؟!!!….مادرم برایم عشق و غریبی را عقد کرد!!!….آنها را عقد کرد تا در سوختنشان من عاشقی را تعریف کنم!!!….بزرگتر که شدم فهمیدم عاشق با چیزهای کلّی و گنده گنده سر و کاری ندارد….عاشق درست مثل یک سکسکه ی ناخوانده است….به تعداد هر عاشق ، عشقی وجود دارد!!!….عاشق با داغ تحیّر می خوابد!!!….هیچ عاشقی به ته عشق نرسیده است!!!!….عاشقان امروز!!!….عاشقان عصر تناسل و تنازع ، حتّی بوی عشق به مشامشان  نرسیده است….مثل کنه به معمّاهای هجران می چسبند!!!….آخر عاشقی که از شناخت احساس خود و تمییز عشق و از هوس عاجز و ناتوان است ، چطور می تواند ادّعای بستن راه عشق و عربده در کوچه پس کوچه های نیایش را داشته باشد؟!!!….مادرجان!….نمی خواهم تلخ تر از این فریادم را بنوشم….ولی مادرجان آنقدر به نیستی نزدیکم که باید فاز وجودم را به نول غریبی ، و تنهایی نفرت انگیزم را به پریز مرگ وصل کنم!!!….من امروز در مرگ شناورم!!!…در پاشویه ی بین مرگ و زندگی معطّل مانده ام!!!….تابعد…..

پاسخ دهید