دل نوشته های یک چپ دست…۲۲

زلزله ی مجاز در سایه بان تخیّل شرقی من!!!….می خواهم تمام نگاهم را برایت فریاد کنم….

می خواهم تمام محرمانه هایم را بر برگی بنویسم تا باد آن را از عبور شهرهای بی تکلّم ؛ راههای بی عبور و دهکده های بی خروس به تو برساند!!!…..عزیز شب گریه های تلخ و شیرین من!!!…عاشقی مثل تهمتی پاک بر دامنم آویزان شده است!!!…قلبم خون خود را در  هر تپش به گردن من می اندازد!!!…عاشق باید در عشق مجتهد اعلم باشد….عاشق برای باران دلش ضعف می رود….عزیز دلم!….مهربان من!…دلم مثل آیینه ها محتاج تصویر است!!!….می خواهم یک امشب اجازه دهی تا من هم به اندازه ی یک شمع کوچک اجازه ی سوختن داشته باشم!!!…من دلم برای یک پُرس تماشا غش می کند….بین من و جنون رابطه ی نزدیکی ست….تنها فرق من و جنون در ویرانیست….قلبم پرنده ی قفس گرفته ی عادت توست!!!….دوستت دارم به اندازه ی مرگ!!!…یادت هست؟!!!…ساعتی که اتوبوس خطّ و جمال و خالت رسید ، من زائوی آیینه بودم؟!!!!….بیا!!!…بیا ، شاید بتوانی با طبّ سوزنی ِ مژگانت کمکی کنی!!!….نگاه کن!!!…ببین!!!….ببین چگونه این قبرها برای در آغوش کشیدن من خمیازه می کشند!!!…ببین ، وقتی پیر می شوم زمین گریه می کند!!!….وقتی آه خود را از گمرک لنگرگاه سینه ترخیص می کنم ، تمام دیده های اشکبار جهان سرفه می کنند!!!….خوب ببین!!!….هنوز از زخمهایم فاصله نگرفته ام!!!….این روزها ؛ ناگهان مثل گردسوزهای عهد عتیق رنگ روشنایی ام می پَرَد….در ست در آن لحظه ی ملکوتی ِ دوزخی ست که در تاریکخانه ی دفتر تخیّلم ، نگاه دوزخی ِ تو ظهور می کند….بگذار عید از راه برسد….من برایت یک دست عیدی تمیز می پَزَم….لباسهای چروک احساسم را اتو خواهم کرد….دل شکسته و احساسات زخم خورده ام را به موزه ی نمایش هدیه خواهم داد….شعری خواهم سرود….شعری برای تو ، تا ببینی چگونه از این وزن به آن وزن پُشتک وارو می زنم….اگر تو بخواهی، با چتر قافیه یک سقوط آزاد بیاد ماندنی خواهم کرد….اگر میل ِ تو باشد ، یک دفتر دل نوشته را پیش پایت قربانی خواهم کرد….یادت هست؟!!….یادت هست آن اسماعیل نوشته ها را چطور در برابر دیدگان متحیّر تو ، تنها بخاطر سکوت ِ معبد لبانت ، سر بُریدم؟!!!….اگر تو بخواهی ، واژه واژه ؛ کلمه کلمه اش را نذر تو خواهم کرد….نذر یک گوشه ی کوچک از کنج معبد ِ نیایش ِ نگاه ِ تو!!!!…..ای لهجه ی دوزخی ِ مهربان شرقی من!!!….اگر من مُردم ، بدان که صدقه ی رفع بلایت کارگر افتاده است!!!…راستی ، کسی کرایه ی مرا ، دربست به حساب آخرت ِ دوزخی ام واریز نمی کند؟!!!….می دانی؟!!!….این تراوشات چپیده از دست چپ من ، مثل کبوتر تکلّم از آستین ِ تخیّلم پر می کشد….تقصیر من نیست اگر واژه هایم نقطه ی انجماد ادبیّات امروزیان را ذوب می کند….این کلمات متجاسر….این واژه های ِ خون به دست ِ دشنه لب!!!….همه و همه در عملیات محیّرالعقول ِ هذیانهای بی سرانجام و تا سحر مرده ی من ؛ فرمانده اند!!!!…..افسوس!!!….افسوس!!!…. دیگر واژه های مخنّث بر واژه های مظلوم و غریب فائق آمده اند!!!…واژه های وارداتی در اقیانوس ِ بی تحرّک ادبیّات معاصر ، بر روی شب های سرخ تخت قیمت می گذارند!!!!….واژه هایی با مینی شلوارهای هایکویی!!!….واژه هایی که از جرقّه ی شکاف زیر ناف در ذهن شاعرش متولّد می شوند!!!…..دستانم را ببین!!!…بریده است!!!….از بس شیشه خورده های شاعران و نویسندگان عصر تناسل را جمع کرده ام!!!!….من همین جا در حضور این دادگاه ِ بی سرانجام ، قسم می خورم که با این کلمات مستبد ، که مینی ژوب آوانگاردیسم بر تن دارند ، هیچ رابطه ای ندارم!!!!….در جامعه ی ادبی ِ عصر تناسل ، دایره ی منکرات ِ ادبی از میدان آزادی هم وسیعتر است!!!!….در سلسله ی تناسلیان ، هیچکس در منطقش را به روی من باز نمی کند….ببین!!!…ببین ، چگونه با همین منطق سر عاشقی را می بُرند!!!!….من در اینجا مجبورم!!!…مجبورم خودم را به پانسیون ِ روستایی ام برسانم….در عصر تنازع و تناسل ، شده ام عین دانشجویی که برای ۲ واحد مرگ و ۳ واحد زیست ملکوتی ِ دوزخی ، هیچ استادی را نمی یابم!!!….کسی را پیدا نمی کنم تا از او برای ورود به عالم ابدیّت و حل معمّای آیینه و کشف رازهای سر به مُهر پنجره ، راهنمایی بگیرم….می خواهم آخرین ضربانهای غریب ِ تنفسی ِ عاشقم را از روستای چوپان پیامبران مبعوث نشده ی تاریخ به قلم ابروی ِ یار بیاورم!!!!….من کوهنورد ِ افسانه ها و غارنشین ِ معصوم ِ اساطیرم!!!…گاه آرامش سنگی در کنار طغیان رودخانه ای ، نبرد خونین ِ طبقات ِ زمین را در درّه ی خلقت برایم نمایش می دهد و گاهی شاخه ی شعری از دیوار مینیاتوری ، فلسفه ی هنر را برایم روایت می کند….نگذار پرو بال تخیّلم را بچینند!!!….من همانم!!!….عاشق ِ سینه چاک ِ دخترکان فاحشه!!!….عزیزترین عزیزم های ِ شرقی من!!!!….مرا دیوانه می نامند!!!…به من مجنون ِ زنجیر گسسته می گویند….چون من می گویم : خفّاشها ، قناری های باغ ِ سکوت و طاووس های چمن ِ ظلمتند!!!….آواز خفّاش ها محزون ترین ترانه ی غارهای تاریک جهان است!!!….اما برای منی که سالهاست از سرزمین ِ سایه ها به خورشید می نگرم ؛ خورشید تنها دشمنی ست که در عین سخاوت و مهربانی قلمرو تاریک سایه ها را به شب پره ها بخشیده است…..من اهل سرزمین جادّه ام!!!….در امپراطوری تنهایی ِ نفرت انگیز زاده شده ام!!!…باور نمی کنی؟!!!…ببین در سرزمین نگاه من ، بمب تخیّلی تلخ منفجر شده است….در سرزمین من ، شاه مورچه ها با ملکه ی زنبورها عقد دائم خوانده اند….بخش دولتی تخیّل من در دست باکفایت موریانه هاست….جنگل گیسوانم متعلق به آحاد دخترکان فاحشه است….دریای اشک ِ من از اموال منقول و غیرمنقول مادرم است که به اجاره ی دو دوی چشمان ِ یتیمم درآمده است….من سرفصل های مهم زندگی ام را بر صفحه ی یخ بسته ی دماوند می نویسم تا در تابستان عزلت به مرور دوباره اش بروم….در زندگی نفرت انگیز نگاه ِ خسته ی من همه چیز ماوراء الطبیعی ست….آب ها از سرچشمه های غیبی فرو می چکند….کبوترها از حوض های روحانی آب قرقره می کنند…یاکریم ها در آسمان فیروزه ای گنبدها و زیر شیروانی شمعدانی ها زندگی می کنند….درختان با اندک نسیمی چونان درویش های سرخوش ، گیسوانشان را بر شانه ی بادها پهن می کنند….سپیدارهای بلند قامت نگاهم در هیئت عروسی زیبا و نقره پوش در آسمان تلخ باغ نمایان می شوند….به لالایی هایم خیره شو!!!…ببین چقدر بوی جادّه می دهم!!!….به ترانه ی نی ام بنگر!!!….ببین چقدر از زنگوله و برّه پُر است!!!…ببین چقدر زیر نور گردسوز نفتی نشستن عاشقانه است!!!….به نوای باد گوش بسپار!!!!….ببین ، این همان زمزمه ی توفان نیست که به خاموشی رسیده است؟!!!…..تابعد….

پاسخ دهید