دل نوشته های یک چپ دست…۲۳

مادرم ! امشب غمم گل کرده است!

بر ضریحت دل توسّل کرده است!

مهدی ات بعد از تو تغییری نکرد!

هیچوقت اظهار دلگیری نکرد!

دل شکستن ها عذابم کرده است!

هرکسی آمد ، جوابم کرده است!

من تو را گم کرده ام چون عندلیب!

زیر باران مانده ام روی صلیب!

در دلم دیگر کسی را خانه نیست!

لخت و عور ، ویران تر از من لانه نیست!

خسته ام از بس کشیدم زین و آن!

خسته ام از تهمت و زخم زبان!

کاشکی امشب صدایم می زدی!

هیچ پرسیدی زمن ، خوبی؟ بدی؟!!!

من برای مرگ دلتنگم هنوز!

زیر گوش دل فقط گفتم بسوز!

بس نهادم داغ بر بالای ِ داغ!

یک گلستان داغ دارم مثل باغ……. 

فراغت سرسبز ِ شرقی من!!!….در امپراطوری تنهایی نفرت آور من ، همه چیز در ید ِ اختیار مادرم است….مادرم پالس های وحی برای دل نوشته هایم می فرستد….شعرهایم ، انگشتان ظریف مادرمند که بر صفحه ی دل نازل می شوند….مادرم ، جوجه های آگاهی و درد را در لانه ی دلم نهاده است….آنها را به ودیعت در نزد من نهاده است تا من نبض تپنده ی زخم را دریابم…..احساس ظریف و شکستنی ِ مرگ را درک کنم….مادرم ، در اوج سقف نگاهم ابری را به یادگار گذاشته تا ارابه ای شود و فرمانروای دل ِ توفانی ام را بر تخت اشک ، به سرزمین گونه هایم روانه کند….مادرم مرا اهل پاییز به دنیا آورد….اهل فصل ِ سرد جدایی!!!….فصلی که در آن دختر نگاهم ، با خاطرات رنگارنگ و با سیاه چادر خاکستر شده ی احساسش از کوهستانهای قنوت به ییلاق نیایش فرود آمد و با دشتهای تشنه ی دیدار و شقایق های سوخته وداع کرد!!!…..مادرم مرا به ردّ پای شبانان امین و منزلگاه چوپان پیامبران مبعوث نشده ی تاریخ می رساند….آموختم!!!…آموختم که درّه ها ، گذرگاههای مقدّسی هستند که یحیی در آنها قدم می گذاشت!!!….از او آموختم ، کوهستان معبد ادریس و ابلیس است ، معبد مرموزی که شعله ی طور را در خرمن جان موسی زد….من از نگاه ِ ندیده ی مادرم آموختم!!!…همه چیز را در نگاه نادیده ی او یافتم!!!….ببین!!!….ببین چه عشقی و عجب صفایی در سپیده دم غروب مادرم است!!!….همه ی زندگی من بر پاشنه ی مادرم می چرخد….مادر!!!…مادر….مادر!!!…مادر….مادر جغرافیای هجرت من است….مرتعی ست که من در آن روییده ام….دشتی ست پُر از کاج و تکلّم!!!….ارابه ایست که جوانی ام را زیر گرفت…..مادرم ، منشاء تاریخ حرکت مقعر کهکشان نگاه ِ من و گردش محدّب زمان مرگ من است!!!…..مادرم ابزار دست تکامل من است….برای من ، هم حکم النگویی بر گردن یتیم دارد و هم دلیل دستهای نشسته ی جبرئیل!!!!….هم خزانه ای مسکوک و پُر از طلاست و هم دفینه ای زیر خروارها خاک!!!!…..هم ترانه ی دورگردهای ِ شب های کراچی ست هم نغمه ی پر تضرّع شبهای زاینده رود….مادرم اجازه نداد در سطرهای متعلّق به لوله ی توپ نادر گرفتار شوم….نگذاشت به استخوانهای پوسیده ی کوروش دخیل ِ نیاز ببندم….توله های تخیّلم را به تیمارداری موسسه ی چنگیزخان نسپرد!!!….زنهار داد ، که اگر با ناپلئون دوست می ماندم ، اکنون او به جای عقب نشینی از مصر به شب نشینی در مصر ادامه می داد….مادرم هرشب ، قصّه ی فرعون را که نمی خواست از الاغ ِ خداوندی پیاده شود ، برایم لالایی می گوید….اگر مادرم مراقبم نبود ، الان ارغون شاه مغولی بودم که دشت قبچاق را به شاخ آفریقا وصل کرده بود….مادرم تنها کسی ست که اجازه دارد پیچ های احساسم را انگولک کند…فشار برق نگاهم را کم و زیاد کند….این مادر من است که شعله ی ستارگان و دود ِ خورشید و مساحت ایوان خانه ی من را تا مریخ حساب کرده است….ببین!!!….درست با بیرون آمدن خورشید و به درون رفتن ماه ، آن دو بوته ی افسون زده ی نگاه ِ صبحگاهی اش در پشت بخار دیدگان ِ مه گرفته و تار ِ من شناور می شوند….همه به من می گویند : « مادرت برای تو یک موجود اعتباریست ، تعجب می کنیم که اینقدر دوستش داری و برایش ضجّه می زنی!!! »…من در جوابشان می گویم : « بسیار خوب!!!….قبول!!!….امّا مگر موجودات اعتباری حقیقت ندارند؟!!!….محال است مادرم در مرتبه ی اعتبار تحقق پیدا نکند….» …..اشکها ، لبخندها ، بغض ها ، لرزیدن ها ، تنهایی ها ، غربت ها و….همه و همه اعتباری اند ؛ آیا حقیقت ندارند؟!!!!….هر چیزی که از ذهن و روح در به در و پریشان من می گذرد ، روزی وجود پیدا می کند…..من در تنهایی نفرت آورم گیر ِ ابدیّت ندارم!!!…..در پرتو اشراق نعره های خاموشم ، ابدیّت زاده می شود….من نمی خواهم از تنهایی هایم برای ِ شما یک غول بی شاخ و دم تصویر کنم….یا نمی خواهم تنهایی های نفرت آورم را مانند یک ماشین ِ تایپ بی هدف و سرگردان تصوّر کنید که سرگردانی هایش تحریر می زند!!!!….من نمی خواهم مثل بعضی از مخدّرین و مخدّرات سوپر دولوکس  ، تنهایی ام را یک آدم آهنی بزرگ ، مرکّب از همه ی زخم ها و دردها ترسیم کنم!!!….تنهایی نفرت آور من ، درست مثل خودم تهی ست ، تهی از هرکس و هرچیز٫٫٫٫می توانم به جرئت قسم بخورم که تنهایی نفرت آور من را در دامنه های طبیعت ؛ و سرفصل های تاریخی اش را در نقشه های شوم ِ جهان نمایش داده اند….رودخانه ی رنگارنگ کیمونوها و معماری ِ برفی اسکیموها ، گَنگ ِ مقدّس هندوان و برف های مجرّد کلیمانجارو و فانوس های دریایی ِ ونیز ، همه و همه شاهدان ِ سرگردان ِ من در میان برکه های زخم و در کنار زورق های واژگون شده ی تنهایی هایند….گاهی تنهایی نفرت آور من در پنجه ی سیّد خلیل عالی نژاد ناله می کند….گاهی تاریخ پیدایش تنهایی نفرت آور من در افشاری حسن کسایی ظهور می کند….گاهی پاواروتی می تواند یک دهان مجالس سبعه را در جسم ِ تنهایی نفرت آور من بدمد….گاهی یک آواز شوشتری ِ رفتگر کوچه ی ناهید ، یک زخم بزرگ را مثل یک دسته گل پرپر ، روی دست ِ تنهایی نفرت آورم می گذارد….در تنهایی نفرت آور من ، کشورهای خاور دور اولین تولید کنندگان بادام در جهانند….در دلربایی از تنهایی نفرت آور من ، خال هندو بی نظیر است…..در تنهایی نفرت آور من ، باید پیچ همراهی ات را کم کم سفت کنی….مراقب باش که مراقبت هستم….منتظرم تا کلمات را بیش از استاندارد ِ تنهایی نفرت آور من خمیازه بکشی تا جُل و پلاس ماندنت را به کوچه ی خداحافظی بریزم….در تنهایی نفرت آور من ، نادوان های دیدگانت را موازی کِشت کن….پیچک های دستانت را آرام آرام از دیوار تنم بالا ببر!!!….همراهی من در تنهایی نفرت آورم ، خیز پنج ثانیه نیست!!!!….نباید حضورت را آنقدر پُر رنگ کنی که تنهایی نفرت آورم به سکسکه بیفتد!!!!……وجود اعتباری ِ تمام ممکنات ِ شرقی من!!!…..تنهایی نفرت آور من ، کهن ترین قلعه ی اسطوره ای ِ شیطان و جبرئیل است…..در تنهایی نفرت آور من ، توری تفتان بر تن برهنه ی البرز است….تنهایی نفرت آور من ، سرزمین لاله های بی کفن و شقایق های گمنام است…..تنهایی نفرت آور من کارگاه ِ تولید فیلم و شعر و نثر است…..دل نوشته های چپیده از دست ِ چپ من ، نیمه های شب ، در روشنای ِ ظلمات متولّد می شوند….من قلمم را حوالی سرزمین ِ شرقی ِ شب ، قبل از آنکه عفریته ی طلوع و فاحشه ی خورشید سر از مشرق ِ ظلم برآرند ، از غلاف خاموشی بیرون می آورم….آن را در دوات ِ تخیّلم می اندازم!!!….من قلمم را با دست چپ می گیرم!!!!….دواتم را بر قلب ضعیف و بیمارم می گذارم تا خِس خِس نفسهای بریده و خسته ام را خوب بشنود!!!….نباید کسی خلوتم را به هم بزند!!!….خلوت ِ من ، آرامش سرزمین دوزخ است!!!!….من همیشه تخیّلم را در کوچه و بازار ، بر سر هر مناره و برزن جا می گذارم تا تقارن وقایع و تلاقی ِ حادثه ها را درک کنم….من در امپراطوری تنهایی نفرت آورم ؛ تنهایم!!!!….من شکست خورده ترین امپراطور ِ تنهایی نفرت آور خویشم…..من بازمانده ی یورش وحشیانه ی مژگان به دستان ِ دشنه لبم!!!….شاهد عینی ِ تهوّع دوستت دارم ها….فدایت شوم ها….قربانت روم ها…..عشق منی ها…..من!….من ، امپراطور سرزمین تنهایی نفرت آور در پشت لشکر پیاده ی اشکهایم به تقدیر تاریخی خویش عمل کرده ام!!!!….من در یورش سبعانه ی اینهمه سربازان ِ جلّاد و خونریز و مخنّث گیسو ؛ صفحات باستانی ِ تنهایی نفرت آورم را که تنها یادگار سنگ نبشته ی مادرم اند ، در سینه ی سوخته ی این دل نوشته ها به رمز و ابهام حفظ کرده ام…..روزی شرقی ترین دختری که نمی شناسمش برایتان خواهد گفت!!!!….بعد از شکستم ، از بیستون ِ نگاهم بالا رفتم و پرچم امپراطوری تنهایی نفرت آورم را بر قلّه ی کوهستانهای قنوت ، مشرف بر کوهپایه های نیایش ، برافراشتم…..نسل گلدسته های غریب ِ آهم را از هجوم لشکریان ِ گیسو و حتّی از تو حفظ کردم…..من تاریخ دل نوشته هایم را به حافظه ی حوض های کُهن انداختم تا هیچکس بجز من ، مادرم ، پدرم ، برادرم ، خواهرم و شرقی ترین تویی که نمی شناسمت ، نتواند از آنها رمز گشایی کند…..این من بودم که هنوز در تنور ِ تنهایی های نفرت آورم ، شمع آجین می شوم!!!…..این منم!!! امپراطوری که با سپاهیان ِ نثر به جنگ اشعریّون درآمد و پس از شکست آنها وارد حیاط خلوت دل نوشته های اسیرش شد!!!….امشب آسمان خواهد بارید!!!!…دل نوشته هایم در شب های بارانی سوز و گُداز دیگری دارند….هرچند دل نوشته هایم شبانه روز بر حال خراب و نزارم ، ضجّه می زنند ، امّا در شبهای بارانی حال و هوای دیگری دارند….بسان ناله ای می شوند که قبل از سحر خاموش و به صبح نمی رسند!!!!…..من در دل نوشته هایم موظّفم  که دردهایم را به جزایر ناشناخته ببرم!!!….کاسه ها در دل نوشته های غریب ِ من ، ارزشی تاریخی ، برابر با خدا دارند…..کوزه های خمیازه ام از مضمون ِ شراب پُر است!!!….در دل نوشته هایم ، حق ندارم عاطل و باطل بنشینم و چپ چپ به واژه ها نگاه کنم!!!….من حق ندارم از پیچک عشق بالا بروم و لای شاخه های اسرارآمیز کلماتم پنهان شوم!!!….من سرزمینی آواره ام!!!….من در دل نوشته هایم ، تکلیف ِ شرعی خون ِ دل خوردن دارم!!!!….مجبورم با اشکهایم ، با خون دل ؛ دل نوشته ای را کادو کنم تا وقتی دیگران می خوانند ، غش و ضعف بروند و از سر ذوق و کِیف به آسمان هجرت کنند!!!….می دانی؟!!!….من واژه هایم را بیشتر از تو دوست دارم!!!….آنها هیچوقت به من خیانت نمی کنند!!!….هیچوقت به من دروغ نگفته اند!!!….می دانی؟!!!….تو بهای ِ دیگرانی!!!….روزی خواهی رفت!!!….دیر نیست که از مقیم سفر بودن و پاشنه ی جادّه کشیدن خسته شوی و به حلقه ی یاران نه چندان محترمت بازگردی!!!…نوش جانت!!!…رسوایی و خفّت و ذلّت گوارای وجودت!!!….مهم نیست….آن روز را تو می بینی و من!!!….من واژه هایم را بیشتر از تو دوست دارم….بیشتر از تو به آنها اطمینان دارم….برای همین هر روز صبح ، گیسوانشان را سشوار می کشم….مسیر من ، حرکت به مقصد جادّه و راه است….حرکت در بستر رودخانه ای فقیر و در به در چون خودم!!!….جادّه برای من حکم ناموس الهی دارد….راستی!!!….کسی نسخه ی اضافی مرگ نمی فروشد؟!!!….تابعد….

پاسخ دهید