دل نوشته های یک چپ دست…۲۴

آیینه ی شرقی من!!!…..جادّه شکوفه ی رسیدن است…چشمه ایست در مسیر خوشگوار ِ مرگ….

قناتیست در قعر مقصد….صدای صاعقه است در خواب کوهستان….جادّه برآیند همه ی نیروهاست در کارخانه ی رسیدن….جادّه با کلنگ سفر خاک های درنگ را می کَند و با مته ی راه باقیمانده ی ماندن را به مرداب کهکشان سوت می کند….دست ِ ماندگان در جادّه برای فریاد زدن و دستگیری باز است!!!….ماندگان و بازماندگان می توانند هر روز صبح پیش از غروب ستارگان به مریضخانه ی مرگ بروند و مردگان خود را در جادّه ها ملاقات کنند….جادّه به ملکوت بغض و کاج نزدیک تر است!!!….جادّه ها سریعتر از هر چیزی از بهشت عدم می گذرند….جادّه های و هوی ندارد….جادّه ها ، خاموش از بوران ِ درنگ و از توفان ماندن و درّه های هولناک توقف و حوضچه های مخوف ایست می گذرند و پرچم مقصد را بر فراز شانه های استوار کوهستانهای قنوت برافراشته می کنند!!!….الهه ی شرقی ترین زخمی ایلیات!!!….می دانی؟!!!….سگ ها شهری اند و شهرها سگی!!!….امّا گرگ ها اهل سرزمین جادّه اند!!!…کوهستان ها زمامداران و ملکه های زیباروی سرزمین جادّه اند!!!….گرگ ها با کوهستان ها صیغه ی خواهر برادری خوانده اند….گرگ ها برادران غیور کوهستان ها هستند!!!….گرگ ها ؛ وقتی سگ ها برای دریوزگی لقمه ای نام به نوکری و چاپلوسی انسانها همّت گماردند ؛ خواهر بزرگشان کوهستان ، خواهر کوچکشان جنگل و مادر خود را که جادّه است ، تنها نگذاشتند!!!!….در جادّه ها ، بر قلّه ی کوهستان ها و اعماق جنگل ها ماندند و خاطره ی توفان ها را زنده نگه داشتند!!!….چهچهه ی چکاوک خاموش شرقی من!!!….باید برای نسل شغالدانی معاصر فکری کرد!!!….برای جوانانی که در عصر تناسل زندگی می کنند باید فکری کرد!!!….استعدادهای ما به سرعت مستعد نزول در طویله ای به نام آمریکا و خوکدانی به نام اروپا می شوند!!!….جوان عصر تناسل و تنازع نمی داند با چه زبانی صحبت کند!!!….با زبان فارسی دری کهن یا با زبان دری وری عصر جدید!!!!….ادبیات فارسی در بین جوانان عصر تناسل ، حکم تریاک در جنگ چین را پیدا کرده است!!!!….هیچکس رویش نمی شود لفظ قلم صحبت کند!!!….همه از زیر درست حرف زدن در می روند….می دانی؟!!!….می دانی درست حرف زدن مسئولیّت دارد؟!!!!….وقتی شما با احترام اشیاء را صدا می زنید و مشخصات کامل آنها در حین تکلّم بر زبان می آورید ، اُدبای ماله کش ِ بیسواد و فضلای انجمن تناسل و ابتذال ، علیه شما وارد معاملات کلان تسلیحاتی می شوند!!!….آری….درست حرف زدن مسئولیّت دارد!!!….بعضی ها کلمات را اماله می کنند….بعضی ها از زبان به عنوان خواهر تحصیل کرده ی کلّه پاچه یاد می کنند….اینها عالم و آدم را می گردند تا ابدیّت را پیدا کنند!!!….همه از من می پرسند : ابدیّتی که از آن می گویی چیست؟!!!….این هم یکی از رموز من است….ولی برای این جوجه چمبل های عصر تناسل باید توضیح دهم….چه کنم؟!!!….چه کنم که انسان عصر تناسل و تنازع هرچه مدرن تر می شود ، خِنگ تر و کودن تر می شود!!!….درود من بر ابدیّت!!!…خاستگاه ِ عالم و آدم!!!….خاستگاهی که مسافران نیستی از مبدأش و کاروانیان وجود از مقصدش بیخبرند!!!….من می دانم و او می داند و لاغیر….ابدیّت وجودی بی قید تحقّق است….ابدیّت وجودی ست وارسته از تعیّن و منزّه از قید….ابدیّت معدوم بالذات نیست….در آنجا که نیستی لشکر هستی آراسته است ، سرگشتگان ِ دایره ی وجود را راهی به ابدیّت نیست!!!….ابدیّت معدوم بالصفات هم نیست….آثار ابدیّت را می توانیم آسان تر از هرچیز ببینیم : « سلطنت های بر باد رفته….ایوان های تَرَک برداشته….کاخهای مزبله شده…همه ی پسرعموها و پدربزرگ های ما که همه با هم از دهات امکان به حاشیه ی وجود آمدند و از راه گدایی ِ وجود و جعل پاسپورت ماهیّت ، موفق به اجاره ی چند اتاق ِ نمور در محلّه ی ابدیّت شدند…»….وجود دائما در معرض ابدیّت است….هستی زیر تیغ ِ ابدیّت است….هر لحظه امکان دارد آژیر ابدیّت به صدا درآید و همه ی اشیاء ، همگی با هم سوت بلبلی ابدیّت بکشند!!!….هر لحظه ممکن است جنگنده های ابدیّت بیایند و مواضع وجود را بمباران کنند!!!….ابدیّت بالاتر از وجود است….وجود از چهار طرف در محاصره ی ابدیّت است….اگر شورای معدّات تشکیل نشود و اگر علل صوری دست در گردن معلول های الکن فاعلی نیاندازند ؛ اگر جلسه ی معالیل با اکثریت آراء علل غایی را انتخاب نکنند ، از همه مهمتر اگر ریل امکان تصادفا برنگردد و مسافران معدن ِ علیّت را زیر چرخ دنده های معلولیّت له نکند و از همه بالاتر اگر رئیس حسابداری امکان با واریز وجود به حساب سیل زدگان ِ ماهیّت و زلزله زدگان علیّت موافقت نکند ، آبی از ماهیتابه ی وجود گرم نخواهد شد….به نظر من افلاطون و قورباغه در وجود با هم برابرند…صِرف وجود به تنهایی کمال نیست….درست است که الاغ و ملانصرالدین هر دو در وجود مشترکند امّا هیچ انسان دوزخی ِ عاقلی ، پالان ماهیّت الاغ را روی وجود ملانصرالدین پهن نمی کند….مقدار شرافت شیء تنها به آن نیست که چقدر از مساحت وجود را به چنگ آورده است ؛ بلکه به اندازه ی مسافتی ست که اشیاء می توانند در عدم به مقصد ابدیّت طی کنند….ابدیّت حاصل سخنگویی عدم در دولت کهکشان است….ابدیّت موسیقی گوشخراش و دلنواز بیکرانگی ست!!!…ترنم شرقی من!!!….تا به حال اندیشیده ای که بعضی از سازها ، حتی اگر خاموش باشند با انسان های غریب و در به در درد و دل می کنند؟!!!!….ناله می زنند!!!….نجواهای غریب دارند!!!….دیده ای؟!!!….دیده ای بعضی از سازها ، شناسنامه اشان صادره از کُنج تو در توی ِ امپراطوری ِ تنهایی نفرت انگیز است و بعضی دیگر مانند درامز در نیویورک هیاهو متولّد شده اند؟!!!…دیده ای؟!!!!…بعضی از سازها بصورت کاملا فطری آسمانی اند!!!….انگار خدا باغی از حُزن را در دلشان کاشته!!!!….دلم می خواهد امشب برایت کمی ساز بسوزانم!!!….می خواهم برایت از اندوخته ای نجوا کنم که سالیان سال در زندان سینه ام با خود به این سو و آن سو برده ام….می خواهم کمی مهربان باشم!!!….می خواهم برایت از تنبور بگویم!!!….تنبور از تنه ی غریب و لُخت ِ درختان غروب بیستون ؛ آن هم از غروب اربعین ؛ آمده است!!!…تنبور فطرتا لهجه ی زمزمه از عمق ناپیدای ِ دلهای شکسته و بسته را دارد!!!….تنبور تا به نهر زمزمه ای می رسد ، ناله اش به آسمان می رود!!!…مثل اینکه کودکی ِ حُزنش بسیار سخت گذشته است!!!…تنبور از سحرگاه ِ خردسالی تا ظلمات پیری ، سر و کارش با اهالی ِ دهات سوختن است!!!….تنبور  و تار نوه و پدربزرگ یکدیگرند!!!….تنبور به نوزادان ِ یتیم ناله شیر آه می دهد….نوزادان ناله از مهد تا لَحد با لالایی خانمانسوز تنبور ، چشم بر نکبت و آوار ِ دنیای ِ شغال می بندند!!!….او هم نسبش درست مثل من ؛ به عشیره ی مهربانان دوزخ می رسد!!!….مهربان است و سر به زیر و در به در!!!….او به جان ناله ها نمی افتد!!!…او شکارچی زبردست کرشمه های آه است!!!….مثل ایلیاتی های ِ پابرهنه در دشت دلهای ِ خراب و کباب ، می دود!!!….مثل صاعقه بر شهرستان کوچک و فقیر ِ نگاه فرود می آید!!!….مراقب دلهای غصبی هم است!!!….در کودکی اش با زخم همکلاسی بوده است!!!….تمام خطابه ها و منبرهای حضرت خون جگر را از حفظ می خواند!!!….از بس در حاشیه ها نفس نفس می زند که چیزی نمانده حکم تخلیه اش را از سرزمین ملکوتی عدم صادر کنند!!!….تنبور یک دختر باکره است!!!….پرده دار حریم خلوت دل!!!….اگر یکی از پرده هایش را پاره کنند ، پرده ی دیگرش مراسم تشییع و تدفین ناله ای را تصویر می کند!!!!….پرده داری می کند ، چیزی شبیه آبروداری!!!….اما سه تار حاصل شب ِ شراب و شهوت تنبور با دختر خاله اش عود است!!!….برای همین است که سه تار نه مثل پدرش تنبور ، آشفته و پریشان است ، نه مانند مادرش عود ، آداب دان و سخنگو!!!….سه تار یک وجود کت شلواری ست!!!….اما کُتش را داخل شلوار می گذارد!!!….بند تنبان آسمان هفتم را باز می کند و عرق شرم بر جبین کهکشان می نشاند!!!….سه تار گاهی مثل دراویش شوریده حال به سماع است و شبی دیگر عیّاری سر بر زانوی زمین نهاده!!!!….چهار ناله و نوا از سه تار به گوش می رسد!!!….این همسایه های ِ مشتاق ِ یکدیگر ، باهم نسبت فاعلی دارند!!!….اگر از بالاترین طبقه ی آن بنگریم ، پرده نشین چهارم را می بینیم که حکمران سرزمین سه تار است!!!….او در باس باریتون ِ نوایش می گوید که حق پدری بر گردن همسایگان پایین دستی اش دارد!!!….پرده نشین سوم ، دخترک شاد و بازیگوش این بناست…او هم می رقصد و هم اهل نماز و نیاز است….پرده نشین دوم ، اهل تفکّر است ، فلسفه می بافد و روبروی قبله ی اشراق لحاف و تشکش را پهن می کند…او اهل منطق است و استدلال می کند ، امّا بساط ِ عیش فلسفی و منطقی اش ، راه عابران میکده و خانقاه را سدّ کرده است!!!….پرده نشین اول درست مثل هابیل ستم کش است….کودکی ست بازیگوش و سالخورده ، هم دست مالی اش می کنند هم با زخمه به جانش می افتند و آنقدر او را می زنند که تمام وجودش زخم می شود!!!….پاره می شود!!!…کبود می شود!!!….این پرده نشین کوچک و سالخورده ، کار سختی دارد!!!….او فرزند خَلف پدرش تنبور است….لهجه ی دهاتی ِ پدرش را حفظ کرده و ضمن آن ، مانند مادرش عود ؛ کار ِ ظریف و دقیق ِ پیوند صفات شعر و ریتم ِ مجلس بزم را به خوبی مشق کرده و از عهده برآمده است…..گاهی مانند پدرش از دهات پشتِ کوه فریاد می کند و گاهِ دیگر ؛ عین پادشاه آندورانت بار ِ موسیقی به رجال و اشراف می دهد!!….امّا نی!!!….نی!!!…ساز خاموشی های من!!!….سازی که سالهاست شبهای نفرت انگیز تنهایی را همراه با حلول هر سال شمسی دلتنگی با او قسمت کرده ام!!!….نی عین پاییز است!!!….درست مثل من!!!…وقتی نوا و ناله ی نی بلند می شود همه ی پاییزها و پاییزی های دنیا پشت پنجره جمع می شوند و سکوت و سکوت و سکوت اختیار می کنند!!!….نی شورش به پاییزی بودنش است و نوایش بارانی ِ اصیل است!!!….اصیل ِ اصیل ، نه مثل باران جعلی ناودان که از زبوره ی آن تنوره ی غریو می شنویم!!!….گویی نی را از حریر زرد ِ خزان ساخته اند….وقتی به نفس در می آید ، گویی مریم مسیح بر روی سرت دست نوازش می کشد ؛ درست در پای صلیب بارانی ِ مسیح ِ مریم!!!…چه حالی دارد؟!!!….نی درست مثل خرقه و دستاری ست که در سماع ِ شورانگیز دوزخیان ِ اهل رحمت ِ ابلیس ، پاره شده است!!!….گویی ملکوت ِ ابدی ِ شهیدی ست بر باکره ی تسلیم!!!….انیس و مونس دانه های عرقی ست که قطره قطره بر جام دوزخیان ذقّوم نوش ِ شیرین طعم می ریزد!!!…نی آشوب ِ شهر آشوب نفسیان است!!!….از هُرم گرمش ، اناری در لحظه لحظه هایم دوزخی ام می تَرکد و سیب تخیّلی بر زمین دیده ام فرو می افتد!!!….یک کوهستان خاطره آتش می گیرد ، وقتی نفس های پاییزی ِ محزونش ملکوت تکلّم را به کهکشان کاجهای بی تصویر پیوند می زند!!!….نی حریف سر به زیر و بی مدعای روز حماسه ها و شام سنگین ِ شکست هاست!!!….نی هم پیاله ی شمشیر و هم مباحث گریه هاست!!!….نی خود ، هم خنجری ست که می توان آن را کشید و با آن حجم احساسی را پاره کرد و هم نبض غنچه ی معصوم و پژمرده ای ست که می توان بر گور عشقی و یا مزار مادری از یاد رفته جا گذاشت!!!….نی تنها بیمار و مجروحی ست که هیچوقت مداوا نمی شود!!!….عرصه ی عَرَصات ِ جانهای آتشین و دشت عارفان دوزخی ست!!!….نی خاموش اشک همه را در می آورد از بس غریب و پاییزی ست!!!….نی خموش مثل نگاه ِ حسین از بالای نیزه بر چهره ی زینب است!!!….نی پدر پیر فلک را روایت می کند!!!….مهربان ترین شرقی خاطره های شکسته ی من!!!…امشب دلم کمی هوای تازه دم کرده است!!!….مرا ببین که امشب از تمام شب های بی ستاره ام عکس یادگاری می گیرم!!!….تابعد…..

یک پاسخ به "٪ 2 $ s"

  1. چاى مى نوشم که با غفلت فراموشت کنم
    چاى مى نوشم ولى از اشک فنجان پر شده است

پاسخ دهید