زیتون های صلح…

زیتون های صلح
….یادت هست که همیشه از دروازه های خون می گذشتی و می گفتی (( زندگی گهگاه حاشاکردنی ست…))…درست در همون روز بود…روزی که شقایق در شرجی ترین شرایط شلیک به آسمون نیگا می کرد و تمام امپراطوران تازیانه به ملاقات سیلی های ما به تالار تکلم اومدند…چقدر ترانه ی شرجی نگاه تو دم کرده بود!!!!…یه شب وقتی که مهمون خیال گهواره های پوسیده ی تمدن بودم ،دیدم که ترانه های شرقی نفسهات رو توی کپسولهای تراشیده از کتیبه می کردن تا فرشته های مهربان دوزخ روزه ی شلاق رو با نفسهای تو افطار کنن…اونجا همیشه ناگهان ها ، ناگهان آغاز می شدن و لامکان ها ، آیینه های شکسته ی تقوا رو در بغل می گرفتن…ما می رفتیم و تو می خندیدی و می پرسیدی: کجا؟…من بغض می کردم و اشاره های حلقومم به سمت بیکرانها بود…هرچند راه بیکران ها تاریک بود ولی روستاهای سوخته ی ندا نزدیک بودن…یادت هست؟…درست مثل قانا؛ کفرزید؛ مروحین؛ عیترون؛ بنت جبیل؛ عیتا الشعب ؛ خیام؛ حجیرون ؛ منصوری؛ دیر بلد؛ قنطره ؛ ناقوره؛ مارون الراس و و و….همه زیر آوار بودن و من و تو روی خلواره ها هی می گشتیم و می گشتیم در گشتی های ما گلها آتیش می گرفتن….خوب یادمه که ترانه ی حلقوم تو در دستگاه تشنه ی نینوا چند گوشه شکسته ترین پر آواز جبرئیل رو زمزمه می کرد……به آخرین تصویری که در تاسوعای حسین ، پسر سر بریده ی فاطمه ، گرفتم ، نگاه کن….معصومیت از دست رفته ی مادری رو ببین که از اعماق قلبش داره ضجّه می زنه….من نگاه می کردم و هی پیر می شدم….پیرتر و پیرتر می شم….اونقدر که دیگه جونی برام نموند و درست ظهر عاشورا ، وسط میدان قتلگاه ، از پا افتادم….کاشکی این بچه های کوچیک ، این فرشته های معصوم ، جهاد رو ببخشن که نتونست تا دروازه های آسمون همراهیشون کنه….اونقدر بیقرارم ، که مرگ هم نمی تونه برام سکینه باشه….نمی دونم چی نوشتم….این عکس تقدیم به مادرایی که بچه هاشون رو خودشون ، با دستای خودشون کفن کردن….خدا مرگ جهاد رو برسونه……تابعد….


  1. یادت هست نیمه شب محزونی را خواب دیدم که باران خمپاره هایی که از نمیدانم کجای وحشت و خون می بارید شلیک می شد؟ باران خمپاره هایی که بر صف نمازهای شکسته مردم می بارید و تمام مرا پاره پاره کرد؟ سرزمین های بی خروسی در خواب من مردند، که امروز برایم تداعی زخم های بی کفنی است که غم ِ خنده های به لب مانده ی کودکان شبهای محزونش را با خود کشیدم و پا نشدم….

  2. می خواهم روبروی نامت آسمانی بکشم که زمینی با وسعت درد دارد ، جهاد….

  3. کاش کسی بر چشم داغدارم کلمه ای مرهم بگذارد….کاش لغت نامه ای به گنجاش سینه ام می نوشتند و مرا شبیه آواره ای،بغضی،مسافری،چیزی…. به تاریخ دردآلود واژه های تو می سپردند…جهاد

  4. می دانی چقدر بغض دارد عکس ها و فرصت نمی کنم برایت معنا کنم… می دانی چند دانه اشک ریخته ام و سیل به دامان داغدار سینه ام روانه کرده ام…میدانم که می دانی…..

  5. ظهر عاشورا بود!…درست ظهر عاشورا!…داشتم سر قبرِ انسانیت مدرنِ بی افسار، فاتحه می خواندم که از پا افتادی!…درست همان لحظه بود که زینبِ صبر در زایشگاهِ دهلیزهای بی در و پیکرِ اضطراب خانه ی قتلگاه متولد شد!…هنوز ملحفه ی خونینِ بی برادری اش را دارم! و هنوز طلسمِ بی جادوی حقیقت، آویزان است بر گردنِ تمدنِ رنگ باخته ی ایمانش!…دارد به آخرین تصویری که در تاسوعای حسین گرفتی نگاه می کند و چیزی نمی بیند جز دو فرشته ی سبز پوش که حوصله ی شان سررفته است از این همه ارّه برقیِ قساوت!…چیزی نمی بیند جز دو کاج برف ندیده که تا ملکوت، قد کشیده اند!….پیر شدی!!…واژه هایت هم انگار پیر شده اند! کمر شکسته و عصا به دست!…می دانم بال هایت را کجا جا گذاشتی!…تاخیر پروازت، گردنِ من است!…ببخش برادر!…

پاسخ دهید