درباره مهدی شریفی

گونه های غروب تیر آدینه می کشید که در آن حوالی ناشناس هق هق زمینی کودکی موسیقی شب را به تشویش حضوری تلخ آلوده کرد….چقدر آهنگ گریه ها یم به ترنم تمدن هزاره ی هخامنشی می مانست. . . زمان در هروله ی هراسناکش می گذشت از پانزدهم جشن مهرگان به سوی مبهمی پر از تشویش و اضطراب و من کم کم به گلدسته های رنگی بعد از خود نزدیک می شدم …. مذهب ابتدایی من با سادگی های روستایی ام نیمکره ی خاموش راهم را به کورسویی رو به زوال روشن می نمود… در آن لحظه ها وسعت ادراک گنجشکی ام را فهمیدم … نفت شهر… شهر الهام و غریزه… من با صدای تلمبه خانه های اقتصادی ایران و بوی نفت بزرگ شدم … من درس زنبق شناسی را همپای خطوط به هم پیچیده ی لوله های نفت در سایه ی تنهاترین نخل دلشکسته ی شهرم آموختم…..آموختم که چوپان پیامبران دروازه ی ذهنم مرا به تلاوت گلها می خوانند… آیاتی از سوره های شقایق و فرازی از همسایه های خورشید…. آخرین بغض تابستانی من در حنجره ی نخلی هفت ساله ترکید و من شاعر شدم… آه! که در انزوای عزلت من ستاره ای پر نمی کشید و کسی مرا به میهمانی آبی پروازان مسیر اقاقیا دعوت نمی کرد……من از سایه روشن های شاعری به بلوغ رنگین کمان پس از خشم برق پیوستم. اگر از فلات مسند نشینان امپراطوری شعر می گفتی ؛ کسی را نمی شناختم …. من در انزوای عزلت تنهاترین کرم پوشیده در اعماق سنگی که در ژرفناکترین گودال اقیانوس جزیره ای ناشناخته است ؛ شریک هستم …. پس تنهایی من را به رسم شقایق نوازان بپذیر….. از کنار رمز جاودانه ی فرات تا شرشر سبک مغزانه ی دانوب ؛ تمام سنگ غلطهای کف آب را به نام می شناسم ….. من از ابتدایی ترین لحظه ی بشریت می گویم..لحظه های روستایی من در دلنگ دلنگ زنگوله ی پیر بز گله ی شاعران می گذشت و من به دوره ی بلوغ اراده در گذر آذرخش شعر رسیدم …. من ده ساله شدم …. آنروز سقف خانه ی ما به سرود شوریده ی حضرت اول و آخر عشق؛ مولانا متبرک شد……….. از آن پس و پس از آن آلودگی مقدس ؛ من از گذر نگاه دیوارهای نظرکرده ی خانه با وضو می گذشتم…… آموختم که شقایق فهمیدنی است …. و لاله تجربه ی کوتاه باغ در بهار است ….نباید مسیر گلبرگ را در بزرگراه آهن و فولاد فراموش کنم …. من روزی هزار بار ذکر نرگس را در عشای لاله شناسی ام می گویم تا در سجده های طولانی درخت میوه را درک کنم…..من شانزده ساله بودم که شکفتن باروت را بر فراز قله های مثنوی ام سلام کردم و از آن پس با شمشیر طرح خویشاوندی ریختم ……در هراسناکترین لحظه های شبنم ؛ غزل را به مبارزه فراخواندم و لشگری از دوبیتی های ابرو را به سرزمین پاره پاره ی رباعی ها گسیل داشتم و نواندیشان شیک پوش نیما را به احتیاط ایشان از دست ندادم….. من فرعون قافیه را به عصاماهری موسای عشق به بند کشیدم و از آن پس در غم از دست دادن سکوت سیاه پوشیدم….. دانشگاه باروت با فارغ التحصیلی مدرک حسرت برایم به پایان رسید… آنجایی که ماندنی ترین عبور را به عابران محله ی دردش هدیه می داد؛ مرا به کوچ فراخواند و من در درای پر سوز و گداز آن از عبور آیینه ها ترنم آه را بدرقه کردم…..از دانشگاه به تهی ارشدترین مدرک دست یافتم….و در دانشگاهی دیگر به ارشدترین مدرک غنچه شناسی دست یافتم تا بفهمم که هیچ نیستم …. من شاعر نیستم ….. دل نوشته دارم …. و دل نوشته هایم را به تنهاترین لحظه های عاشق پیشکش می کنم….. از اینجا بود که با عطسه ی کوتاه بنفشه ی تنهایی فهمیدم که عاشق شدم و از آن پس ردپای عشق در نعش کشان هزاره های دل نوشته هایم به لرزانی و کمرنگی رد شبنمی بر گلبرگ گلی لگدمال شده پیدا شد….. من پیامبر آیینه های شکسته ام….. و در سوزناکترین ضجه ی کوچکترین تکه ی شکسته ی آن مبعوث شدم….. به دستانم بنگر ! ! برای تو عشق را زمزمه می کنم….. آه….تابعد…

۸ دیدگاه برای “درباره مهدی شریفی”

  1. سبحان درویشی می‌گه:

    سلام استاد دلم برای شما یک قطره شده و باور نمیکنید در حال شوق هستم که شما رو یافتم پس از ۸ سال هجرتم و با شما کاری بسیار مهم دارم اگر لطف کنید و شماره تلفن خود را میل کنید یا به …………………..پیامک کنید سپاسگزارم منتظر شما هستم بی صبرانه

    ———————————-
    سبحان برادر خوبم سلام…..خوش آمدی برادرم……چشم….برایت ارسال می کنم…..دوستت دارم برادر شاعر و نازنینم……تابعد……

  2. پرتوی مهر می‌گه:

    سلام به برادر ارجمندم !! …. این ابیات از حافظ علیه الرحمه رو به شما تقدیم میکنم :

    فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی…..که جز ولای تو ام نیست دست آویز
    بیا که هانف میخانه دوش با من گفت…..که در مقام رضا باش و وز قضا مگریز
    میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست…..تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز !

    در پناه یزدان پاک سالم و دلشاد باشید …. یا علی

    ————————————————

    خوش آمدی برادر خوبم…..ممنونم از بابت این شعر عارفانه و عمیق از حضرت حافظ …..ممنونم که برادر کمترینت رو به مهر نواختی و توجه کردی…..ممنونم برادر اهل معرفت و معنایم……تابعد…..

  3. سمانه می‌گه:

    سلام برادرم
    چطور میشود در تنهایی عاشق شد؟
    هنرت را به من نیز یاد بده که تنهاترینم!!!

  4. طیبه می‌گه:

    برای تو عشق را زمزمه می کنم
    … زیبا …

    سلام، خوب هستی؛ مهدی جان؟
    نیستی؛ خبری از تو نیست!

  5. Layla می‌گه:

    The forum is a bihrgter place thanks to your posts. Thanks!

  6. Hearty می‌گه:

    It’s good to get a fresh way of looking at it.

  7. ندا می‌گه:

    چه بنویسم ، سکوت باید به احترام لبخند مهربانت….

  8. سلام!بارها اومدم سایتتون اما فقط یه عکس آسمون ابری بود و یک پیام که میگفت به زودی بر می گردین.. برگشتین اما نه به زودی!! بهرحال تبریک میگم.. یه تکونی به این سایته دادین.. برا شروع بد نیست.. راستی اهل شیراز نیستین؟

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!